کتاب آغاز و انجام خواجه نصیر الدین طوسی
نخستین کتاب که از خواجه نصیرالدین طوسی خواندم کتاب اخلاق ناصری و اوصاف الاشرف بود. دومین کتاب به خط استاد استاد من یعنی نابغه خط نویسی در یکصدساله اخیر عماد الکتاب قزوینی بود . و استاد خط من شادروان ابولفضل کجوری نوری بود که ایشان همراه استاد بی بدیل خط نستعلیق میراز حسن خان زرینخط و میرزا علی اکبر خان کاوه هر سه شاگرد عماد الکتاب بودند.
جالب تر انکه استاد دیگر خط نستعلیق من شادروان پدرم بود که دوران عالی خط نستعلیق را نزد استاد میرزا حسن خط زرینخط گذرانده بود که خط او بر اسکناس های ایران و صد ها کوچه و خیابان جاودان شد.
از مطلب دور افتادم. بحث من در مورد کتابهایی بود که از خواجه نصیر الدین طوسی خواندم. کتاب آغاز ششمین کتاب خواجه بود که من مطالعه کردم و در همان صفحات آغازین عطمت هوش و علم و دانش خواجه در نظرم دو چندان شد.
خواجه نصیر الد ین طوسی این "خواجه حقیقی ایر ان" که بر گردن ایران حق پدری دارد چون هم شر حکومت وحشت حسن صباح و جانشینان او را از سر مردم ایران کوتاه کرد و هم هلاکوی مغول را به گونه ای تحت تسلط خود در آورد که او بدون اشاره خواجه کاری انجام نمی داد و از آن به بعد بود که هلاکو خود را شاه ایر انی می دانست و کشتارها متوقف شد.
امیر تهرانی
ح.ف
سفرنامه ناصر الدین شاه به مازندران
مثل هوای بهشت
روز یکشنبه بیستویکم صبح از خواب برخاسته رفتم بیرون هوای بسیار خوبی بود ابرها پراکنده شده بودند اطراف را مه گرفته بود مثل هوای بهشت.ناهار خورده شد در سر نهار حکیم طولوزون روزنامهٔ فرنگی خواند. آقاعلی ادیبالملک، محمّدتقیخان افشار و غیره بودند سپهسالار و سایر وزراء را که از شهر آمده بودند، بعد از ناهار احضار شدند.
کار زیادی داشتیم
کار زیادی داشتیم چاپار خراسان و سیستان آمده بود. اخبارات خوب داشت؛ صد سوار تیموری به تاخت تراکمه مرو رفته بود پنجهزار گوسفند، سی نفر اسیر، نه نیزه سر، یک گله شتر آورده بودند.
قشون ما در قلعجات سیستان نشستهاند. وزیر امورخارجه، مستوفیالممالک، ناصرالملک، حاجی شیخ، محسنخان، حاجی محمّدقلیخان، سپهدار علینقیخان برادر آجودانباشی که تازه از آذربایجان آمده بود، مصطفی خان، امیرتومان، اعتمادالسلطنه و دبیرالملک و غیره بودند.
ماشاالله سه سنگ آب می آمد
رحیم آقای قاجار که از جانب جلالالّدوله به سفارت قندهار رفته بود، او هم بود. ناصرالملک چون به سفارت دولت انگلستان میرود با او بعضی فرمایشات شد بعد اسب خواسته سوار شدیم.
تیمور میرزا چمنی سراغ کرده بود حاجی علینقی بلد بود جلو افتاد رفتیم در آنجا پیاده شدیم بالنسبه به اطراف طهران چمن خوب وسیعی بود.
چای و عصرانه خوردیم علیرضاخان، آقاعلی، محمّد علیخان، آقا محمّد نقی آبدار، مهدیقلیخان، غلامعلیخان، آقا حسن قهوهچی [و] تیمورمیرزا بودند.
موش دوپا در این چمن خیلی بود از سوراخها بیرون آمده بازی میکردند. با تفنگ مجلسی یکی را زدم رفت به سوراخ بیرون نیامد بعد سوار شده به درّه باباعلیخان سر قنات رفتم ماشاءالله سه سنگ آب میآمد، بید هم کاشته بودند. وقت غروب وارد عمارت شدیم اردوی سنگینی زده شدهاست. شب را بعد از شام بیرون رفتم معیّرالممالک، یحییخان [و] حاجبالّدوله بودند نوشتجات مؤیّدالّدوله که از خراسان رسیده بود خوانده شد.
هوا بسیار خوب بود
روز دوشنبه بیستودوم صبح زودی از خواب برخاسته به حمام رفتم حاجی آغا یوسف خواجه باشی و حاجی سرور از شهر آمده بودند، رخت پوشیده اسب خواسته. اسب آقا میرزا هاشمی را پسر امیرآخور آورده بود سوار شده راندیم. هوا بسیار بسیار خوب بود.محمّدخان که تازه حاکم گروس شده بود اعتمادالسلطنه به حضور آورد. فرهاد میرزا نصرهالّدوله [و] هوشنگ میرزا که از شهر آمده بودند با هر یک صحبتی شده مرخص و روانهٔ شهر شدند بعد با معیّرالممالک و حاجبالّدوله الی سرخه حصار صحبتکنان رفتیم.
معیّرالممالک از آنجا مرخص شده مراجعت به شهر نمود. ما راه را کج کرده به ماهورها انداختیم به جهت نهار پیاده شدیم. اسداللهخان پیشخدمت[و] محمّدتقیخان افشار تا سر ناهارگاه بودند بعد به شهر رفتند محمّدتقیخان میگفت دوباره مراجعت خواهم کرد.
سر ناهار حکیم طولوزون، یحییخان، آقاعلی ادیب الملک، موچولخان، علیرضاخان و غیره بودند. بعد از ناهار سوار شده میرشکار را گفتم برود در ماهورها شکار پیدا کند.
کنگر فراوان
تیپ و سوار را از راه گفتیم بروند. بعد از ساعتی از میرشکار خبر آمد که قوچی خوابیدهاست. سوارهای همراه را آنجا گذاشتم با چند نفر رفتیم مارق باد بد بود قوچ در رفت. بعد درّه را گرفته آمدیم رسیدیم به رودخانهٔ جاجرود.
آب زیادی گلآلوده میآمد امّا اسب میشد زد، ما از پل رفتیم در پائین اردو میان گندمها آفتابگردان زده، نوشتجات شهابالملک و خراسان و بعضی نوشتجات متفرقه که به دبیرالملک نوشته بودند خوانده شد. یحییخان، علیرضاخان، محمّدعلیخان، موچولخان، آقا ابراهیم و غیره بودند. چای خورده نماز کردیم یک ساعت و نیم به غروب مانده به اردو رفتیم شب را به عادت معهود بیرون آمدیم امروز هوا بسیار خوب بود. کوههای اطراف این منزل کنگر زیادی داشت.
صدای توپ از تهران می آمد
روز سه شنبه بیستوسیّم صبح که از خواب برخاستم هوا خیلی سرد بود عجب اینکه صدای توپ شلیک میدان مشق شهر با وجود هفت فرسخ مسافت اینجا میآید.تفنگ نداشتیم
بعد بیرون آمده سوار شدیم. سلیمانخان افشار[و] صدیقالملک امروز از شهر آمده بودند. سوار زیادی همراه بود قدری که راه رفتیم تیپ را مرخص کردیم که از جاده به منزل بروند، خودمان با سوارهای معیّنه از ماهورهای ریشه گوگ (داغ بزرگ) یعنی ماهورهائی که به جادهٔ مازندران چسبیدهاست بالا رفتیم.
میرشکار رفته بود شکار پیدا کند. با ملک منصورمیرزا صحبتکنان میرفتیم ناگاه از عقب سلیمانخان افشار [و] ساری اصلان فریاد زدند که شکار آمد تفنگ حاضر نبود قدری معطّل شدیم آخر تفنگ حبیبالله خان برادر میرشکار را گرفتیم شکار پیدا نشد رفتیم بالای تپه ایستادیم.
حبیبالله خان اسب دواند پائین، از حرکات او معلوم شد شکار در درّه گیر کرده بود آخر شکار آمد ما را دید برگشته رفت. باد سردی میآمد در درّه به ناهار افتادیم تا خبر از میرشکار برسد.
شکارها
قبل از ناهار به اطراف هر چه دوربین انداختم اثری از میرشکار دیده نشد. در سر ناهار حکیم طولوزون روزنامه خواند. یحییخان، علیرضاخان، ملک منصور میرزا، ادیبالملک، محمّدعلیخان، موچولخان و سایر پیشخدمتها بودند. بعد از ناهار سوار شده رانده به گوگ داغ کوچک رفتیم. میرشکار [و] رحمتالله شکارچی از بالای گوگ داغ کوچک پائین آمده گفتند شکارها آن طرف سمت جاجرود در سر چمنها هستند.
از میانهٔ ده گوگ داغ راندیم مهدیقلیخان هم بود. رفتیم از سر کوههای سرخ نگاه کردیم میرشکار شکارها را پیدا کرد من هم با دوربین دیدم سه قوچ[و] چهار میش در صحرا توی چمن خوابیده بودند تا آنجا خیلی راه بود باد و مارقش هم خوب بود.
خسته شدم
من از ترس آنکه مبادا شکارها فرار کنند با میرشکار، آقاکشی خان تفنگدار [و] رحمتالله باقر شکارچی خیلی راه پیاده رفتیم بمارق که رسیدیم از جای دور تفنگ چارپاره انداختم نخورد آخر معلوم شد که تا ده قدمی شکارها ممکن بود به مارق رفت و من از دور تفنگ انداخته بودم.
زیاد خسته شدم از راه کرشت و اسطلک رفتم بومهن. چهار ساعت به غروب مانده به منزل رسیدیم. قدری استراحت نمودم محقق کتاب [و] روزنامه خواند. عصر اعتمادالسلطنه، ایشیک آقاسی باشی [و] شاطر باشی را به جهت نرخ اردو احضار کرد دستورالعمل دادم. امروز در راه چند قازلاق در هوا با تفنگ زدم.
بومهن و رودهن
هوا خیلی سرد بود بعد اسب پیشکشی تیمور میرزا را سوار شده راندیم. دیروز از رودخانه بومهن گذشتیم آب خیلی بود امروز هم از رودخانه رودهن عبور شد آب این رودخانه کمتر از رودخانهٔ بومهن بود.
چهار تا آهو
با اعتمادالسلطنه، سلیمانخان افشار، وکیل لشکر [و] میرزا هدایت صحبتکنان رفتیم. امین نظام با سوارهٔ مخصوص از شهر تازه آمده بودند. امروز تیپ سوار زیادتر از روزهای سابق بود. در صحراها لکّه لکّه برف بود، حاجبالّدوله هم صحبت میکرد. کنار جاده روی تپه به ناهار افتادیم. تیمورمیرزا قوش تیرمار را طلبید سیر کرد. پیشخدمتها همه بودند هوا بسیار صاف و خوب بود. بعد از ناهار سوار شده قدری که راندیم جلگه خوبی پیدا شد. اردو در وسط جلگه زده شدهاست. اسم این منزل کیلازد است. نزدیک به اردو سوارهای میرشکار طرف دست راست پیدا شدند. رحمتالله آمد گفت در درّه ماهورها چهار آهو خوابیدهاست. به تاخت آنجا رفتیم باد شکار خوب بود مارقش هم خوب بود با یک تفنگ چهارپاره انداختم نخورد بسیار افسوس خوردم آهوها گریختند.
رود خانه دماوند
یک آهو از پیش همه سوارها و تیپ گذشت همه تفنگ انداختند و هیچکس نزد. قدری راه با سلیمانخان افشار، محمّد رحیم خان زند [و] ملک منصورمیرزا طرف سرا پائین رودخانه دماوند که الی سیاه سنگ جاجرود دهات و باغاتست رفتیم. بعد من برگشتم منزل سلیمانخان و سایر رفتند شکار کبک. دهاتی که در کنار رودخانه واقعند اول چیلازد خالصهاست که در دست عینالملک است. حصار ملک محمّد شفیع میرزای مرحومست. مراع ملک احمدخان نوائی و کاجان وتمسیان[؟] این کنار رودخانه صحرای بسیار خوبیست دهات زیاد در آنجا واقع است جمیع صحرا لاله است امّا هنوز گل ندادهاند. خلاصه پنج ساعت به غروب مانده وارد منزل شدم میرزا یحییخان حاکم دماوند پیشکش گذاشته بود دو تکه بز که دو سه روز قبل شکار کرده بودند فرستاده بود.
دوسه ساعت خوابیدم
دو سه ساعت خوابیدم از خواب که برخاستم دستخط مفصّلی به عینالملک نوشتم میرزا یحییخان اهالی دماوند را که به استقبال آورده بود یهودیها هم با توریّه آمده بودند شب را هم بعد از شام آمدیم بیرون. ملک منصور میرزا و سایر پیشخدمتها بودند. قدری صحبت شد بعد رفتم خوابیدم.
پیرمرد پلوری صد وبیست ساله
روز پنجشنبه بیستوپنجم یک ساعت از دسته گذشته برخاستم پیرمردی پلوری که چند ماه قبل وقتیکه به فیروزکوه میرفتیم احوالات او را نوشته بودم آمدهاست. بسیار تعجّب کردم که از پلور تا اینجا با هوای سرد چه قسم آمدهاست. او را احضار کردم همان کلاه و کپنک و قبای ده ماه پیش از این را در تن داشت انعامی به او دادم. این پیرمرد صدوبیست سال دارد.اسب کهر
بعد سوار اسب کهر شجاع الملکی شده با میرزا نظرعلی حکیمباشی و اشخاص معیّنه دیروزی صحبتکنان رفتیم. سلیمانخان که دیروز به تمسیان به جهت شکار کبک رفته بود میگفت کبک ندیدم اما در میان باغات یک گله ماده خوک دیدم. در صحرا بوته مثل برگ پیاز سنبل روئیدهاست. اعتمادالسلطنه میگفت گل سریش است اما گل نداشت بعد از این باید بیرون بیاید اگر این بوتها گل بدهد معرکه خواهد کرد کل صحرا از این گل خواهد شد.
تفنگ نیانداختم
باز به درشکه نشسته قدری رفتیم دو باقرقرا آمده روبرو نشست. اسب خواستیم. اسب سفید تیمور میرزائی را آوردند سوار شده تفنگ فرانسه که از ته پر میشود دست گرفته راندم. همه تیپ و غیره به تماشا ایستاده بودند باقرقراها بد برخاستند تفنگ نینداختم منتظر بودم که باز برگردند. از پائین صحرا طرف دست راست خرگوشی در آمد قهرمانخان تفنگدار و اتباع میرشکار و سایرین چند اسب دوانده و از نزدیک تفنگ انداخته نزدند. خرگوش آمد طرف بالا ما اسب انداختیم و پرزور دواندیم تا به خرگوش رسیدیم در قیقاج[۹] با لولهٔ اول سر تاخت زدم جابجا خوابید. بسیار خوب زدم بطریقی که مردم تعجب کردند. عینک از چشمم افتاد گم شد بعد به درشکه نشسته قدریکه رفتیم زمین سنگلاخ شد حرکت درشکه به صعوبت بود. از مقابل انیه[؟] و جاوان گذشتیم آبشار اینه و رزان از کوه خوب سرازیر میآید.
شش سنگ آب
از جاوان رودخانه میآید به صحرا چهار سنگ آب داشت بعد رسیدیم به سربندان که ده معتبریست، رودخانه هم از آنجا میآمد شش سنگ آب داشت. اردو در سربندان امروز افتادهاست. محمّد صادق شکارچی یک میش زده بود آورد. میرشکار برای پیدا کردن شکار رفته بود دم سراپرده پیدا شد گفت چیزی ندیدم. پنج ساعت به غروب مانده وارد منزل شدم. امروز راه پنج فرسخ بود. ورود به منزل کاغذهای صندوق عدالت را یحییخان، علیرضاخان، آقاعلی محقق[و] نورمحمّدخان در حضور خواندند و احکام نوشته شد. شب هوا قدری سرد شد بخاری آهنی آلاچیق اندرون را روشن کردند دود کرد آمدم در آلاچیق بیرون شام خوردم. بعد از شام قرق شد پیشخدمتها همه آمدند، یحییخان قدری روزنامه خواند بعد رفتم خوابیدم امروز میرزامهدیخوئی پیشخدمت و دومان معلمموزکانچی با موز کانچیهای مخصوص از شهر آمدند عصری موزکان زدند.
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
از کتاب تذکره الاولیاء فرید الدین عطار نیشابوری
از گفتار های ابن عطا عارف مشهور:
گفت: بهترین عمل آنست که کردهاند و بهترین علم آنست که گفتهاند و هرچه نگفتهاند مگوی و هرچه نکردهاند مکن.
و گفت: مرد رادرمیدان علم جویند، آنگاه در میدان حکمت ، آنگاه در میدان توحید، اگردر این سه میدان نبود طمع از دین او گسسته کن.(یا به علم ، و یا به حکمت و یا به خدا مشغول باشد و الا در مسیر دین نیست)
و گفت: بزرگترین دعویها آنست که کسی دعوی کند و اشارت کند به خدای یا سخن کند از خدای و قدم در میدان انبساط نهد اینهمه که گفتیم از صفات دروغ زنان است.
و گفت: نشاید که بنده التفات کند و بر صفات فرود آید.
و گفت: هر عملی را بیانی است و هر بیانی را زبانی است و هر زبانی را عبارتی وهر عبارتی را طریقی و هر طریقی را جمعیاند مخصوص پس هرکه میان این احوال جدا تواند کرد او را رسد که سخن گوید.(تشخیص عمل از ییان و بیان از زبان، و زبان از عبارات، و....)
و گفت: هر که خود را بادب سنت آراسته دارد حق تعالی دل او را به نور معرفت منور گرداند.
و گفت: هیچ برتر از موافقت در فرمانها ودر اخلاق نیست .
و گفت: بزرگترین غفلتها آن غفلت است که از خدای غافل ماند و از فرمانهای ا و و از معاملت او غافل شوند،
و گفت: بندهٔ است مقهور و علمی مقدور و در میان این هر دو نیست معذور.
و گفت: نفس های خود را در راه هوای نفس(خودپرستی و لذت جویی) خود صرف مکن بعد از آن برای هر که خواهی از موجودات صرف کن.
و گفت: افضل طاعات گوش داشتن به حق است بر دوام اوقات۰(همیشه).
و گفت: اگر کسی بیست سال در شیوه نفاق قدم زندو در این مدت برای نفع برادری یک قدم بردارد فاضلتر از آنکه شصت سال عبادت باخلاص کند و طی آن مدت فقط نجات نفس خود طلب کند.
و گفت: هر که به چیزی به غیر از خدای ساکن شود بلاء او در آن چیز بود
و گفت: صحیحترین عقلها عقلی است که موافق توفیق بود و بدترین طاعات طاعتی است که ازعجب خیزد وبهترین گناهها گناهی که از پس آن توبه درآید.
و گفت: آرام گرفتن باسباب، مغرور شدن است و استادن بر احوال بریدن از محول احوال.
و گفت: باطن جای نظر حق است وظاهر جای نظر خلق جای نظر حق به پاکی سزاوارتر از نظر خلق جای.
وگفت: هر که اول مدخل او به همت(برای خدا ) بود به خدای رسد و هر که اول مدخل او بارادت بود به آخرت رسد و هر که را اول مدخل او به آرزو بود به دنیا رسد.
و گفت: هرچه بنده را از آخرت باز دارد آن دنیا بود و بعضی را دنیاسرائی بود و بعضی را تجارتی و بعضی را عزی و غلبهٔ و بعضی را علمی و مفاخرتی به علم و بعضی را مجلسی مختلفی و بعضی را نفسی و شهوتی همت هر یکی از خلق به حد خویش بستهاند که درآناند.
و گفت: دلها را شهوتی است و ارواح را شهوتی است و نفوس را شهوتی همه شهوتها را جمع کنند شهوت ارواح قرب بود و شهوات دلها مشاهده و شهوات نفوس لذت گرفتن براحت.
و گفت: سرشت نفس بربیادبی است و بنده مامور است به ملازمت ادب نفس بدآنچه او را سرشتهاند میرود در میدان مخالفت و بنده او را بجهد باز میدارد از مطالبت بدهرکه عنان او را گشاده کند در فساد با او شریک بود.
پرسیدند که بر خدای تعالی چه دشمنتر گفت: رویت نفس و حالهاء اوو عوض جستن بر فعل خویش.
امیر تهرانی
ح.ف
کتاب نون و القلم نوشته جلال آل احمد
این کتاب در دوره پهلوی بدون آن که نام کتاب روی جلد آن باشد برای نخستین بار منتشر شد . من هم از همان نسخه های کذایی بی نام و نشان روی جلد را خریدم و یا کسی برایم آورد که اکنون یادم نیست. من کتاب خوان بوده و هستم . یک کتاب خوان کلی! دنبال فقط موضوعی خاص نمی گردم. درست است که روی برخی مطالب و موضوعات مطالعه و بررسی بیشتری می کنم ولی دوست دارم که در باره بیشتر چیزها بخوانم و بدانم.این بود که نون و القلم جلال را خواندم همانطور که کتاب مدیر مدرسه او را خواندم.
نون والقلم مطالب مختلفی را برشته نگارش در آورده و گهگاه تاریخ ها را نیز جابجا کرده است. مثلا واقعه کشته شدن " اشپختر" یا همان اینسپکتر و یا همان بازرس و سردار ارتش روسیه را که نعشش را به تهران آوردندک۶ در زمان فتحعلی شاه رخ داده ولی جلال آنرا به دوره صفوی متصل می کند:
متن انتخابی از نون والقلم
جان دلم که شما باشید، از قضای کردگار در همان شهر و ولایتی که میرزابنویسهای ما زندگی میکردند؛ از سی چهل سال پیش یک عده قلندر پیدا شده بودند که اعتقادهای مخصوص داشتند و حرف و سخن تازهای آورده بودند و کمکم دکان و دستگاهی به هم زده بودند و این آخر سریها، یعنی در زمان سرگذشت ما، تکیههای شهر را بدل کرده بودند به «بست» که هیچ کس بیاجازهی آنها نمیتوانست واردشان بشود و پچپچ افتاده بود تو مردم و خیلی حرفها راجع بهشان میزدند. و گرچه درست است که وارد شدن به قضیهی آنها برای راویان اخبار، یعنی پا را از گلیم قصه درازتر کردن، اما چون سرگذشت دو تا میرزای ما خواه ناخواه به کار قلندرها و به اوضاع کلی آن زمانه ربط پیدا کرده، حالا تا میرزابنویسهای ما روانهی سفر بشوند، میرویم ببینیم آن روزها دنیا دست که بود و قلندرها که بودند و میانشان با حکومت چرا به هم خورده بود.
جانم برای شما بگوید، آداب و اعتقادهای این قلندرها از این قرار بود که مرکز عالم خلقت را «نقطه» میدانستند و همهی تکلیفهای شرعی را از دوش مردم برداشته بودند و میان خودشان به رمز و کنایه حرف میزدند و حروف ابجد را مشکلگشاتر از هر طلسمی میدانستند و به جای «بسم الله» میگفتند «استعین بنفسی» و به جای «لا اله الا الله» میگفتند «لا اله المرکب المبین» و خیال میکردند اسم اعظم را گیر آوردهاند و دفتردستکهای مذهبیشان پر بود از نقطه و حروف تکتک مثل ف و صاد و دال و همین جور... و برای هر حرفی نقطهی هم معنایی قایل بودند. اسم شبشان هم تبرزین بود که یا هر کدامشان یکی داشتند یا اگر نداشتند شکلش را پشت دستشان خال میکوبیدند. و گرچه شاید بوی کفر بدهد. اما خلاصهی اعتقادشان این بود که به جای پرستیدن خدایی که در آسمانها است و احتیاجی به نماز و روزهی آدمهای مافنگی ندارد و همهی دعا ثناهای بشر خاکی را بپرستیم تا شاید از این راه یک خرده بیشتر بهش رسیده باشیم و احتیاجاتش را یک کمی بیشتر برآورده باشیم. و از این جور حرفهایی که اگر عاقبت به کفر هم نکشیده باشد، دست کم وسیلهی تکفیر شده و باعث خونریزی فراوان.
از قضای کردگار در آن شهر و ولایت هم همین جورها شده بود. یعنی ملاها و آخوندها، قلندرها را تکفیر کرده بودند و از مسجدها بیرونشان کرده بودند و حکومتیها گوش خوابانده بودند و چون مردم را سرگرم میدیدند، کاری به کار این دعویها نداشتند.
از آن طرف در زمان سرگذشت ما، جنگهای طولانی شیعه و سنی با دولت همسایه، و سنیکشیهایی که در داخلهی شهرها و ولایات شده بود،(و شیعه کشی های که در سرزمین های اهل سنت شده بود) رس مردم را کشیده بود، و با این که خود جنگ تمام شده بود و از بکش بکش فعلاً خبری نبود، اما آثار خرابی و کشتار هنوز بود و خیلی طول داشت تا زندگی به روال عادی خود برگردد. توی هیچ دهی محض نمونه هم که شده یک قاطر قلچماق پیدا نمیشد و دکانهای اسلحهفروشی توی شهرها هنوز ناهار بازار داشتند و تا دلت بخواهد شل و افلیج و چشم میل کشیده توی کوچهها پلاس بود به گدایی. هر چهار پنچ سال یک دفعه هم قحطی میآمد یا ناخوشی میافتاد تو مردم یا گاومیری تو دهات؛ و از این جور بلاها. در همچه روزگاری بود که قلندرها پیازشان کونه کرده بود.
کار قلندرها هم از این جا شروع شد که اول تک تک، بعد دسته دسته از بیابان گردی دست کشیدند و آمدند تو شهرها. چرا که دیگر توی دهات چیزی پیدا نمیشد و دهاتیها برای زندگی خودشان هم درمانده بودند. قلندرها همین جور که عدهشان تو شهر زیاد میشد، برای این که نان و آبی فراهم کنند شروع کردند به نقالی و کم کم که جمعیت پای نقلشان زیادتر میشد؛ جرأتی پیدا میکردند و گریز به صحرای کربلای مردم هم میزدند و همین جور یواش یواش مردم را دور خودشان جمع کردند و کردند و کردند تا پا گرفتند و جل و پلاسشان را تو تکیهها پهن کردند و ماندگار شدند.
جان دلم که شما باشید، قضیهای که باعث رونق بازار قلندرها شده بود، این بود که، رئیسشان میرزا کوچک جفردان، سی چهل سال پیش از وقایع قصهی ما، یعنی درست همان وقت که میرزابنویسهای ما میرفتند مکتب، خودش را آخر عمری توی یک خمرهی تیزاب انداخته بود و سربه نیست کرده بود و مریدهاش چو انداخته بودند که غیبش زده و به زودی ظهور میکند و دنیا را پر از عدل و داد میکند. هر کدام قلندرها که در مجلسی، مدحی یا نقلی میگفت حتماً اشارهای هم به این قضیه میکرد و دیگر خیلیها باورشان شده بود روز و شب منتظر بودند.
از این گذشته یک بازارگرمی دیگر قلندرها این بود که تو شهر چو انداخته بودند که اگر باز جنگ شد هر که قرعهی سربازی به اسمش در آمد و نخواست برود جنگ، بیاید تو یکی از تکیهها بست بنشیند تا قلندرها بروند پول خونش را بدهند و جانش را از حکومت بخرند. سبیل شصت هفتاد تایی از عاقل مردهای شهر را هم چرب کرده بودند که هر جا مینشستند با قسم و آیه، شهادت میدادند که میرزا کوچک جفردان، قبل از این که غیبش بزند، پول خون آنها را داده و جانشان را خریده. و گرنه خدا عالم است استخوانهای آنها حالا تو کدام میدان جنگ دم بیل کدام دهاتی باید زیر و رو میشد. و همین جورها کم کم گوش مردم شهر را پر کرده بودند و گداگشنههای هر محلی را تو تکیهی همان محل جمع کرده بودند.
از قضای کردگار در روزگار قصهی ما رئیس این طایفه مردی بود به اسم تراب ترکشدوز، از کلههای نترس.
پنجاه ساله مردی با ریش جوگندمی و قبای سفید دراز و سراینجا، پا آنجا، یک قلندر حسابی. و شهرت این تراب ترکشدوز از آنجا بود که چهل روزه سر «اشتر پختر» را از میدان جنگ آورده بود که سرکردهی قشون دشمن بود.
و این قضیه مال ده سال پیش بود که جنگ شیعه و سنی تازه آغاز شده بود. در آن زمان تراب ترکشدوز که تازه آمده بود شهر و تکیهنشین شده بود، به پادرمیانی صدراعظم وقت چله نشسته بود و روزی یک بادام خورده بود و هر روز یک دفعه عکس «اشتر پخته» را تمام قد به دیوار تکیه کشیده بود و جای گردنش را با خط قرمز بریده بود تا روز چهل و یکم چاپار مخصوص شاهی خاکآلود و خسته از راه رسیده بود و سرخشکیده و خونآلود یارو را پیش تخت قبلهی عالم انداخته بود.(این گزارش را در مورد شیخ محمد اخباری اورده اند.)
و همین باعث شده بود که مردم از ترس دیگر آزاری به قلندرها نمیدادند که هیچ چی، روز به روز هم بیشتر دورشان را میگرفتند و نذر و صدقه برای شان میفرستادند. درست است که قبلهی عالم از همان سربند ترس برش داشته بود و صدراعظم را به خارجه تبعید کرده بود و دیگر لیلی به لالای قلندرها نمیگذاشت؛ اما اسم تراب ترکشدوز سر زبانها افتاده بود و دیگر فیل هم نمیتوانست جلودار قلندرها بشود.
تراب ترکشدوز هم دستور داده بود هر شب جمعه توی هفت تا از تکیههای شهر که پاتوق قلندرها بود منبر میرفتند و بعد خرج میدادند و هر شب جمعه عدهای تازه را به دور خود جمع میکردند. و حالا دیگر گذشته از خود قلندرها و گداگشنههای شهر، هر آدم فراری از حکومت، یا هر آدم شرور، یا هر که بهش ظلم شده بود و نتوانسته بود تقاص بکشد، یا هر که با ننه باباش قهر کرده بود، یا هرکه از دست صیغهها و عقدیهایش به تنگ آمده بود، یا هر که از دست طلبکارها گریخته بود، همه آمده بودند تو تکیه نشسته بودند و هر کدام هم با جل و پلاس خودشان. و چون جمعیت قلندرها بد جوری زیاد شده بود و ممکن بود بیکاری حوصلهشان را سر ببرد، از دو سال پیش تراب ترکشدوز هر تکیهای را مرکز یک صنف کرده بود و همهی قلندرها را به کار کشیده بود. تکیهی سراجها، تکیهی زنبورکچیها، تکیهی نانواها، تکیهی کفاشها، تکیهی پالاندوزها و همین جور... خودش هم گرچه در جوانی و قبل از این که جانشین میرزا کوچک جفردان بشود، ترکشدوزی میکرد که اسمش رویش مانده بود، حالا دائماً با زنبورکچیها حشر و نشر داشت.
تو هر تکیهای هم کارها تقسیم شده بود. آنها که حرفهای بلد نبودند یک دسته جارو پارو و رفت و روب میکردند. یک دسته کار خرید و فروش بازار را داشتند و طرف معامله بودند با بازاریهایی که سرسپردهی قلندرها بودند و اجناس قلندرساز را میخریدند، و آنهای دیگر که اهل فن و حرفهای بودند، هر کدام توی یک تکیه سرگرم به فن و حرفهی خودشان بودند و هرچه را که میساختند، میفرستادند بازار و چون ارزانتر از نرخ روز هم میفروختند، همیشه هم خریدار داشتند. ورود زنها را هم که اصلاً به تکیهها قدغن کرده بودند. چون در آیین قلندری آمیزش با زن منع شده بود و قلندرها همه مجرد بودند و عزب. و گناهش باز هم به گردن راویان اخبار که میگویند خیلی از قلندرها هم اهل دود و دم بودند و بنگ و حشیش میکشیدند. سادهبازی هم که همیشه در این ولایات رواج داشته...
امیر تهرانی
ح.ف
...ادامه از نوشتار پیشین
داستان ماهی سیاه کوچولو نوشته صمد بهرنگی
متن کتاب
ماهی سیاه کوچولو شاد بود که به دریا رسیده است. گفت:« بهتر است اول گشتی بزنم ، بعد بیایم داخل دسته ی شما بشوم. دلم می خواهد این دفعه که تور مرد ماهیگیر را در می برید ، من هم همراه شما باشم.»
پایان
امیر تهرانی
ح.ف