مقدمه:
پسرک لبو فروش نوشته صمد بهرنگی یک واقعیت است که بار ها در سرزمین ما اتفاق افتاده و می افتد. بنابر این خواننده آنرا بعنوان یک گزارش حقیقی تلقی کند که در چرخش قلم بهرنگی شکل داستان گرفته است. داستان فقر و نداری و امتیاز داشتن و ثروت که برخی اوقات دارندگان ثروت را حریص و زیاده خواه می سازد و چه بسا سلامت و سعادت افراد ندار را مورد هجوم قرار دهد. صمد در این داستان از این هجومها خبر می دهد و روایتگر این زیاده خواهی هاست...
پسرک لبو فروش
صمد بهرنگیمرا آخرهای پاییز آنجا فرستاده بودند. بچه ها دو سه ماه بی معلم مانده بودند و از دیدن من خیلی شادی کردند و قشقرق راه انداختند. تا چهار پنج روز کلاس لنگ بود. آخرش توانستم شاگردان را از صحرا و کارخانه ی قالیبافی و اینجا و آنجا سر کلاس بکشانم.
مصیبتی بنام مزد نا عادلانه
تقریباً همه ی بچه ها بیکار که می ماندند می رفتند به کارخانه ی حاجی قلی فرشباف. زرنگترینشان ده پانزده ریالی درآمد روزانه داشت. این حاجی قلی از شهر آمده بود. صرفه اش در این بود. کارگران شهری پول پیشکی می خواستند و از چهار تومان کمتر نمی گرفتند. اما بالاترین مزد در ده 25 ریال تا 35 ریال بود.
لبو فروش
کمی بعد صدای نازکی پشت در بلند شد: آی لبو آوردم، بچه ها!.. لبوی داغ و شیرین آوردم!..پدرش عسگر قاچاقچی بود
گفتم: پدرت...خواهرش سولماز که گرفتار حاجی قلی فرشباف شد
بچه ها خیلی چیزها از تاری وردی برایم گفتند: اسم خواهرش « سولماز» بود. دو سه سالی بزرگتر از او بود. وقتی پدرشان زنده بود، صاحب خانه و زندگی خوبی بودند. بعدش به فلاکت افتادند. اول خواهر و بعد برادر رفتند پیش حاجی قلی فرشباف. بعدش با حاجی قلی دعواشان شد و بیرون آمدند.جریان دعوا با حاجی قلی
روزی بش گفتم: تاری وردی، شنیدم با حاجی قلی دعوات شده. می توانی به من بگویی چطور؟بعد تاری وردی شروع به صحبت کرد و گفت: خیلی ببخش آقا، من و خواهرم از بچگی پیش حاجی قلی کار می کردیم. یعنی خواهرم پیش از من آنجا رفته بود. من زیردست او کار می کردم. او می گرفت دو تومن، من هم یک چیزی کمتر از او. دو سه سالی پیش بود. مادرم باز مریض بود. کار نمی کرد اما زمینگیر هم نبود. تو کارخانه سی تا چهل بچه ی دیگر هم بودند – حالا هم هستند – که پنج شش استادکار داشتیم.
من و خواهرم صبح می رفتیم و ظهر برمی گشتیم. و بعد از ظهر می رفتیم و عصر برمی گشتیم. خواهرم در کارخانه چادر سرش می کرد اما دیگر از کسی رو نمی گرفت. استادکارها که جای پدر ما بودند و دیگران هم که بچه بودند و حاجی قلی هم که ارباب بود.
حاجی قلی هیز بود
آقا، این آخرها حاجی قلی بیشرف می آمد می ایستاد بالای سر ما دو تا و هی نگاه می کرد به خواهرم و گاهی هم دستی به سر او یا من می کشید و بیخودی می خندید و رد می شد. من بد به دلم نمی آوردم که اربابمان است و دارد محبت می کند. مدتی گذشت. یک روز پنجشنبه که مزد هفتگی مان را می گرفتیم، یک تومن اضافه به خواهرم داد و گفت: مادرتان مریض است، این را خرج او می کنید.ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب داستان حاجی آقا نوشته صادق هدایت بخس( ۳ )
— قربان! به سر خودتان اگر دروغ بگم، از مشدی معصوم بپرسید.
— پس مال من همهاش حرام و هرس میشه. من آلوها را شمردم، بعد که هستههایش را شمردم چهارتاش کم بود.ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح.ف
آرشیو- ir 2/occ/11 بخش (۱)
از مدارک و منابع جمع آوری شده
جادو در ایران باستان نشده
ریشه های باور به جادو و جادوگری در ایران را باید در اقوام بومی ساکن نجد ایران دنبال کرد. آثار و شواهد یافت شده در تپه های باستانی ایران، روشنگر این مسئله است که این مردمان بی تردید از جادو استفاده می کردند. باور به ایزدانی با قدرت های جادویی که قادر بودند به اشکال گوناگون در آیند، مانند آنچه در میان عیلامیان دیده می شود و همچنین استفاده از پیکره ها و تعویذهایی (بازوبندهایی) با اشکال گوناگون یا علائم و نشانه هایی که برای در امان ماندن از چشم زخم استفاده می شد، همه گویای باور این مردمان به جادو و جادوگری است.
با ورود آریایی ها به نجد ایران، باورهای بومیان در برابر موجی جدید از باورها و سنت ها قرار گرفت. در هم آمیختگی این باورها به ویژه در مورد آن بخش از باورها که غیرملموس و نادیدنی بودند، با نزدیکی به پیوند به باورهای میان رودان شکلی کاملا دگرگونه یافت. ایزدان و دیوانی قدرتمندتر از گذشته پا به عرصه وجود گذاشتند که برای رام کردن شان نیاز به خونریزی و اعمال ترسناکی بود که تنها از عهده جادوگران بر می آمد.
آیین «مزدیسنا» (زرتشتی) هر چند تعدیلی در این میانه انجام داد، اما نتوانست جهان معنوی را کاملا از وجود این دیوان و اهریمنان پاک کند و «اوستا» کتاب دینی ایرانیان زرتشتی، تبدیل به بهترین منبع برای شناخت باورهای ایرانیان مزدایی درباره جادو و جادوگری شد.
در کتاب «وَندیداد» (بخشی از اوستا) آمده که اهریمن در مقابل یازدهمین آفرینش اهورا یعنی سرزمین «هیلمند»، تعدادی جادوگر و جادوهای بسیار را آفرید.
کتاب «بُندَهش» این دیوان را ارواح پلیدی معرفی می کند که ضد ایزدان و امشاسپندان در تکاپو هستند. در کتاب «دینکَرد» که در واقع دانشنامه مذهب زرتشتی است، در تعریف جادوگری آمده است:
«برخورداری از خوی پنهان و خویشتن را از آنچه هست جدا نمودن». همچنین در این کتاب آمده است جادوگری از جمله رفتارها و امیالی است که درون همه مردم نهفته و پنهان شده و تنها با دینداری قابل مهار است و جادوگری، یکی از پنج عامل اهریمنی درون انسان است که عوامل دیگر، بدچشمی، رشک، حسد و آز هستند.
با توجه به آنچه در متن اوستا آمده است، روشن می شود جادوگران در زمان زرتشت در میان یکتاپرستان زندگی می کردند و با وجود آن که باورهای خود را داشتند اما تظاهر به دینداری و پایبندی به آیین مزدایی نیز می کردند.
جادو و دشمنان جادو
در نظر ایرانیان باستان، جادو و جادوگران بر دین اهریمن بودند و جادوگری از گناهان بسیار بزرگ بود. بر همین اساس است که می بینیم در کتاب «روایت پهلوی» که بازمانده از دوره ساسانیان است و شامل دستورات جمعی از موبدان است، دومین گناهی که پس از قتل مستوجب مرگ است، جادوگری است.
با وجود این و با این که باور بر این بود که جادوگران اتباع اهریمن هستند، گاه برای درمان بیماری ها از وجود آنان استفاده می شد. برای مثال شخصی به اسم «سَترَگ» که ماهرترین درمانگر بود، جادوگری بود که با داروهای گیاهی آشنایی داشت و بیماران را درمان می کرد.
جالب آنجاست که اعمال سفارش شده برای دور کردن جادو در اوستا، خود به نوعی تداعی کننده رفتار جادوگران است؛ با این تفاوت که این بار، مقام مذهبی آیین زرتشت با کمک ایزدان برای نابودی اهریمنان تلاش می کنند.
در بخشی از اوستا در «خرداد یشت» این مقابله این گونه تصویر شده است که مقام مذهبی با خواندن نام ایزد خرداد، شیاری بر زمین می کشد تا به این وسیله خود را از دیو پنهان کند. آن گاه آن مقام مذهبی در سه نوبت به ترتیب، سه و شش و نه شیار بر زمین می کشد و در هر نوبت، سه بار و شش بار و نه بار نام کسی را که می خواهد از او محافظت کند، بر زبان می آورد. در اینجا او خود را با خواندن دعا و توسل به ایزدان پنهان می کند و در میان آن شیارها دست به نابودی جادو می زند. بعدها در دوران قرون وسطی و زمانی که سوزاندن جادوگران تبدیل به مراسم آیینی شده بود، از همین روش برای دور ماندن از شیطان استفاده می کردند.
زرتشت و جادوگری
یادمان باشد اساس مذهب زرتشت بر پایه خیر و شر و نبرد همیشگی روشنایی و تاریکی است، نبردی که در هر صورت پیروزی در آن نصیب روشنایی خواهد شد. می دانیم در این دوران جادوگری رواج داشته است اما باید این را در نظر بگیریم کدام جادو و کدام جادوگر؟
همان طور که اشاره شد در کتاب وندیداد یا قانون ضد دیو دستورات و قوانینی برای مقابله با اهریمن و جادوگران آمده است.
زرتشت خود زمانی متهم به جادوگری می شود. مدعی می شوند در خانه او نشانه هایی از جادو یافته اند، مو و ناخن و استخوان مردگان. مو و ناخن و استخوان جدا شده از بدن، به ویژه بدن مرده، از نگاه ایرانیان باستان ناپاک است، چرا که به باور آنها می توانند به تصاحب ارواح شریر در آیند. مجازات این کار شدید است، آنچنان که زرتشت را به اتهام جادوگری محکوم به اعدام می کنند اما زرتشت این توطئه مخالفینش را از میان می برد.لینک کوتاه: asriran.com/002U15
ادامه دارد..،
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب داستان حاجی آقا نوشته صادق هدایت (بخش دوم)
متن کتابحالا همهچیز از میان رفته: عرض، شرف، آبرو، ناموس! هرچی باشه فیل مردهاش صد تمن زندهاش صد تمنه. حالا باز هم به من محتاجند، از سادگی من سوء استفاده میکنند. من هم با خودم میگم: خوب، کار بندههای خدا را راه بندازیم. در دنیا همین خوبی و بدی میمانه و بس. فردا باید تو دو وجب زمین بخوابیم… راستی دیروز رفته بودم پیش وزیر ننهٔ امالبنین باز آمد؟
ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح.ف
نخستین سفرنامه ناصرالدینشاه به مازندران
سفرنامه هایی که در داخل کشور نوشته شده اند هم اطلاعات مهمی در باره کشور مان در بر دارند و هم طرز فکر نویسنده سفر نامه را نشان می دهد. به خصوص آن که نویسنده آن شخص اول مملکت باشد که با قدرت مطلقه بر کشور سلطنت می کرد.
ناصر الدین شاه سفر نامه ها و یادداشتهایی از خود بجای گذارده که می تواند ما را در فهم طرز حکومت قاجار و مقامات آن و مشکلات کشور راهنمایی کند.
متن
میخواستیم روزنامه را مختصر بنویسیم اما مطول شد.
روز چهارشنبه هفدهم شهرذیالقعده الحرام سنه۱۲۸۲ پانزدهم بارس ئیل یعنی پانزده روز از عید نوروز گذشتهاست، به عزم حرکت به طرف مازندران و ساری و اشرف و غیره، در طهران صبح از خواب برخاستم. توپ سواری انداختند.
رفتم حمام رخت پوشیدم. رفتم دیوانخانه، ملکمنصورمیرزا که از آذربایجان احضار شده بود تازه رسیده درب باغ ایستاده بود. صحبت شد .
جوانهایی که در هیچ جا دیده نشده اند.
هوا قدری ابر بود سوار شدیم . سپهسالار و همه امراء و اعیان بودند. صحبتکنان سوار اسب کهر احمدخانی شده رفتیم با تشریفات معینه مفصّله در آخر کوچه نگارستان، توپخانه و افواج ایستاده بودند یکی یکی را ملاحظه کرده، گذشتم در آخر فوج کلهر که تازه از کرمانشاهان به سرتیپی محمّدحسنخان کلهر آمده بود دیده شد بسیار خوب فوجی بود جوانهائی بودند که در هیچ جا دیده نشده بود.
نایبالسلطنه مرخص شده رفت قصر قاجار. من و سپهسالار و مستوفیالممالک صحبتکنان رفتیم. در بین راه من سوار کالسکه شده راندم در سردر بزرگ آخری باغ ناهار خوردیم.
سپهسالار فرهاد میرزا، نصرﺓالّدوله، حاجی سیفالّدوله میرزا رفته همه عمارات بالا و غیره را تماشا کردند آقاعلی پیشخدمت محمّدعلیخان پیشخدمت بودند اسدالله خان پیشخدمت هم آمد آقا ابراهیم آبدار و غیره آمده بودند.
بعد از نهار امانالله آدم میرشکار آمد که قوچ هست. سوار شده راندیم. تیمورمیرزا پیدا شده باز مفقود شد. محمّدعلیخان، آقاعلی، قهرمان خان تفنگدار، آقاکشیخان تفنگدار، ابراهیم بیک نایب میرآخور که تازه از مازندران آمدهاست بودند.
باد شکار ها را پرانده بود
بعد سوار کالسکه شده راندیم. نزدیک میرشکار به اسب سوار شده او هم آمد دوباره رفت بالای تپه با دوربین شکارها را دیده همه قوچ بودند. ولی و رحمتالله و غیره بروند سر بزنند آنها رفته ما هم خیلی منتظر شدیم باد زده بود شکارها رفته بودند.
باقر شکارچی یک قوچ چهارساله در بالا زده بود آورد سر قنات ما هم رفتیم سر قنات در آفتابگردان چای خوردیم نماز کردیم.
آقاعلی رفته بود.
همان محمّدعلیخان تنها بود باد تندی میآمد ابر هم بود بعد سوار شده آمدیم منزل. رفتیم بالا معیّرالممالک و یحییخان بودند همهٔ خادمان حرم و زوجها[؟] آمده بودند غلام بچهها بودند.
عمارت جدید اندرونی تمام شده بود بسیار بسیار خوب ساختهاند خیلی دلچسب بود. بعد از شام آمدم بیرون یحییخان، معیّرالممالک [و] محمّدعلیخان بودند قدری صحبت کرده رفتم اندرون خوابیدم باد تندی میآمد.
حالت دیوانخانه و باغ ما در وقت بیرون آمدن از طهران :
اولاً قنات ما سه روز بود خراب شده آب نمیآمد، آب گل آلود بود ، سیلابها را به حوضها انداخته بودند بسیار بد بود. شکوفه زردآلو تازه درآمده بود بنفشه بالمّره آخرش بود مگر در سایهٔ دیوار که باقی بود.
پروزل باغبان فرانسوی درختهای مرکبات و گلها را تازه را از گرمخانه بیرون آورده در باغ میگذاشت. شکوفه درخت مروارید هنوز هیچ بیرون نیامده بود سنبل و نرگس وسط بود هنوز تمام نشده بود.
بنفشههای الوان فرنگی ابتدای کارشان بود برگ بید مجنون سبز شده بود.برگ تبریزی و چنار و انار سبزی نداشت گل زرد تازه برگ کرده بود.
چیکلک تازه سبز شده بود. بعضی بیدها را سرما زرد کرده بود کوه سیایه قرق پر از برف است کوه البرز هم پر برف است کوه بالای سوهانک و کوه ورچین هم پر برف است اهالی حرم خانه از شاهزادگان و کنیزان خاصّه و غیره کلاً آمده بودند...
امیر تهرانی
ح.ف