شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

رازهای کتابخانه من (۱۹۰): ادب پارسی: داستان و رمان: پسرک لبو فروش نوشته صمد بهرنگی(۱)



مقدمه:

پسرک لبو فروش نوشته صمد بهرنگی یک  واقعیت است که بار ها در سرزمین ما اتفاق افتاده و می افتد. بنابر این خواننده آنرا بعنوان یک گزارش حقیقی  تلقی کند که در چرخش قلم بهرنگی شکل داستان گرفته است. داستان فقر و نداری و امتیاز داشتن و ثروت که برخی اوقات دارندگان ثروت را حریص و زیاده خواه می سازد و چه بسا سلامت و سعادت افراد ندار را مورد هجوم قرار دهد. صمد در این داستان از این هجومها خبر می دهد و روایتگر این زیاده خواهی هاست...


پسرک لبو فروش

صمد بهرنگی
چند سال پیش در دهی معلم بودم. مدرسه ی ما فقط یک اتاق بود که یک پنجره و یک در به بیرون داشت. فاصله اش با ده صد متر بیشتر نبود. سی و دو شاگرد داشتم. پانزده نفرشان کلاس اول بودند. هشت نفر کلاس دوم. شش نفر کلاس سوم و سه نفرشان کلاس چهارم. 

مرا آخرهای پاییز آنجا فرستاده بودند. بچه ها دو سه ماه بی معلم مانده بودند و از دیدن من خیلی شادی کردند و قشقرق راه انداختند. تا چهار پنج روز کلاس لنگ بود. آخرش توانستم شاگردان را از صحرا و کارخانه ی قالیبافی و اینجا و آنجا سر کلاس بکشانم. 


مصیبتی بنام مزد نا عادلانه

تقریباً همه ی بچه ها بیکار که می ماندند می رفتند به کارخانه ی حاجی قلی فرشباف. زرنگترینشان ده پانزده ریالی درآمد روزانه داشت. این حاجی قلی از شهر آمده بود. صرفه اش در این بود. کارگران شهری پول پیشکی می خواستند و از چهار تومان کمتر نمی گرفتند. اما بالاترین مزد در ده 25 ریال تا 35 ریال بود.


ده روز بیشتر نبود من به ده آمده بودم که برف بارید و زمین یخ بست. شکافهای در و پنجره را کاغذ چسباندیم که سرما تو نیاید.
روزی برای کلاس چهارم و سوم دیکته می گفتم. کلاس اول و دوم بیرون بودند. آفتاب بود و برفها نرم و آبکی شده بود. از پنجره می دیدم که بچه ها سگ ولگردی را دوره کرده اند و بر سر و رویش گلوله ی برف می زنند. تابستانها با سنگ و کلوخ دنبال سگها می افتادند، زمستانها با گلوله ی برف.


لبو فروش

کمی بعد صدای نازکی پشت در بلند شد: آی لبو آوردم، بچه ها!.. لبوی داغ و شیرین آوردم!..
از مبصر کلاس پرسیدم: مش کاظم، این کیه؟
مش کاظم گفت: کس دیگری نیست، آقا... تاری وردی است، آقا... زمستانها لبو می فروشد... می خواهی بش بگویم بیاید تو.
من در را باز کردم و تاری وردی با کشک سابی لبوش تو آمد. شال نخی کهنه ای بر سر و رویش پیچیده بود. یک لنگه از کفشهاش گالش بود و یک لنگه اش از همین کفشهای معمولی مردانه. کت مردانه اش تا زانوهاش می رسید، دستهاش توی آستین کتش پنهان می شد. نوک بینی اش از سرما سرخ شده بود. رویهم ده دوازده سال داشت.
سلام کرد. کشک سابی را روی زمین گذاشت. گفت: اجازه می دهی آقا دستهام را گرم کنم؟
بچه ها او را کنار بخاری کشاندند. من صندلی ام را بش تعارف کردم. ننشست. گفت: نه آقا. همینجور روی زمین هم می توانم بنشینم.
بچه های دیگر هم به صدای تاری وردی تو آمده بودند، کلاس شلوغ شده بود. همه را سر جایشان نشاندم.
تاری وردی کمی که گرم شد گفت: لبو میل داری، آقا؟
و بی آنکه منتظر جواب من باشد، رفت سر لبوهاش و دستمال چرک و چند رنگ روی کشک سابی را کنار زد. بخار مطبوعی از لبوها برخاست. کاردی دسته شاخی مال « سردری» روی لبوها بود. تاری وردی لبویی انتخاب کرد و داد دست من و گفت: بهتر است خودت پوست بگیری، آقا... ممکن است دستهای من ... خوب دیگر ما دهاتی هستیم ... شهر ندیده ایم ... رسم و رسوم نمی دانیم...
مثل پیرمرد دنیا دیده حرف می زد. لبو را وسط دستم فشردم. پوست چرکش کنده شد و سرخی تند و خوشرنگی بیرون زد. یک گاز زدم. شیرین شیرین بود.
نوروز از آخر کلاس گفت: آقا... لبوی هیچکس مثل تاری وردی شیرین نمی شود ... آقا.
مش کاظم گفت: آقا، خواهرش می پزد، این هم می فروشد... ننه اش مریض است، آقا.
من به روی تاری وردی نگاه کردم. لبخند شیرین و مردانه ای روی لبانش بود. شال گردن نخی اش را باز کرده بود. موهای سرش گوشهاش را پوشانده بود. گفت: هر کسی کسب و کاری دارد دیگر، آقا... ما هم این کاره ایم.
من گفتم: ننه ات چه اش است، تاری وردی؟
گفت: پاهاش تکان نمی خورد. کدخدا می گوید فلج شده. چی شده. خوب نمی دانم من ، آقا.


پدرش عسگر قاچاقچی بود

گفتم: پدرت...
حرفم را برید و گفت: مرده.
یکی از بچه ها گفت: بش می گفتند عسگر قاچاقچی، آقا.
تاری وردی گفت: اسب سواری خوب بلد بود. آخرش روزی سر کوهها گلوله خورد و مرد. امنیه ها زدندش. روی اسب زدندش.
کمی هم از اینجا و آنجا حرف زدیم، دو سه قران لبو به بچه ها فروخت و رفت. از من پول نگرفت. گفت: این دفعه مهمان من، دفعه ی دیگر پول می دهی. نگاه نکن که دهاتی هستیم، یک کمی ادب و اینها سرمان می شود، آقا.


تاری وردی توی برف می رفت طرف ده و ما صدایش را می شنیدیم که می گفت: آی لبو!.. لبوی داغ و شیرین آوردم، مردم!..
دو تا سگ دور و برش می پلکیدند و دم تکان می دادند.


خواهرش سولماز  که گرفتار حاجی قلی فرشباف شد

بچه ها خیلی چیزها از تاری وردی برایم گفتند: اسم خواهرش « سولماز» بود. دو سه سالی بزرگتر از او بود. وقتی پدرشان زنده بود، صاحب خانه و زندگی خوبی بودند. بعدش به فلاکت افتادند. اول خواهر و بعد برادر رفتند پیش حاجی قلی فرشباف. بعدش با حاجی قلی دعواشان شد و بیرون آمدند.
رضاقلی گفت: آقا، حاجی قلی بیشرف خواهرش را اذیت می کرد. با نظر بد بش نگاه می کرد، آقا.
ابوالفضل گفت: آ... آقا... تاری وردی می خواست، آقا، حاجی قلی را با دفه بکشدش، آ...
***
تاری وردی هر روز یکی دو بار به کلاس سر می زد. گاهی هم پس از تمام کردن لبوهاش می آمد و سر کلاس می نشست به درس گوش می کرد.


جریان دعوا با حاجی قلی

روزی بش گفتم: تاری وردی، شنیدم با حاجی قلی دعوات شده. می توانی به من بگویی چطور؟
تاری وردی گفت: حرف گذشته هاست، آقا. سرتان را درد می آورم.
گفتم: خیلی هم خوشم می آید که از زبان خودت از سیر تا پیاز، شرح دعواتان را بشنوم.

بعد تاری وردی شروع به صحبت کرد و گفت: خیلی ببخش آقا، من و خواهرم از بچگی پیش حاجی قلی کار می کردیم. یعنی خواهرم پیش از من آنجا رفته بود. من زیردست او کار می کردم. او می گرفت دو تومن، من هم یک چیزی کمتر از او. دو سه سالی پیش بود. مادرم باز مریض بود. کار نمی کرد اما زمینگیر هم نبود. تو کارخانه سی تا چهل بچه ی دیگر هم بودند – حالا هم هستند – که پنج شش استادکار داشتیم.

 من و خواهرم صبح می رفتیم و ظهر برمی گشتیم. و بعد از ظهر می رفتیم و عصر برمی گشتیم. خواهرم در کارخانه چادر سرش می کرد اما دیگر از کسی رو نمی گرفت. استادکارها که جای پدر ما بودند و دیگران هم که بچه بودند و حاجی قلی هم که ارباب بود.

حاجی قلی هیز بود

آقا، این آخرها حاجی قلی بیشرف می آمد می ایستاد بالای سر ما دو تا و هی نگاه می کرد به خواهرم و گاهی هم دستی به سر او یا من می کشید و بیخودی می خندید و رد می شد. من بد به دلم نمی آوردم که اربابمان است و دارد محبت می کند. مدتی گذشت. یک روز پنجشنبه که مزد هفتگی مان را می گرفتیم، یک تومن اضافه به خواهرم داد و گفت: مادرتان مریض است، این را خرج او می کنید.
بعدش تو صورت خواهرم خندید که من هیچ خوشم نیامد. خواهرم مثل اینکه ترسیده باشد، چیزی نگفت. و ما دو تا، آقا، آمدیم پیش ننه ام. وقتی شنید حاجی قلی به خواهرم اضافه مزد داده، رفت تو فکر و گفت: دیگر بعد از این پول اضافی نمی گیرید.


ادامه دارد...


امیر تهرانی

ح.ف

رازهای کتابخانه من(۱۸۹): ادب پارسی : داستان و رمان: کتاب داستان حاجی آقا نوشته صادق هدایت بخش (۳)


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب داستان حاجی آقا  نوشته صادق هدایت بخس( ۳ )


بله قربان!… دیروز عصر یوزباشی حسین سقط فروش گفت اگر حاجی آقا اجازه بدند حسابمان را روشن بکنیم. چون می‌خوام برم زیارت…

— این مرتیکهٔ قرمساق پدرسوخته خیلی کلاه سر من گذاشته. گمان می‌کنه من می‌خوام صنار سه شایی اونو بالا بکشم؟ من اگر یک موی سبیلم را توی بازار گرو بگذارم صد کرور تمن به من جنس می‌دند. کدام زیارت؟ به این آسانی به کسی اجازه نمی‌دند، اگر اجازه و باشپرت می‌خواد باید بیاد پیش خودم. شاید به خیال افتاده که پول‌های دزدیش را حلال بکنه؟ اگر راست می‌گه بره جلو زنشو بگیره… از قول من بهش بگو که واسهٔ این چندره غاز من نمی‌گریزم… خوب پاخورشی چی خریدی؟

— قربان خودتان بهتر می‌دانید، آلو برقانی و سیب‌زمینی.
— مثلاً چقدر آلو خریدی؟
— یک چارک.

(طعنه به رضا شاه ! تا جایی که من می دانم کتاب بعد از رفتن رضا شاه منتشر شد و در مدت کوتاهی به چاپ ششم رسید.)
— این یک چارک آلو بود؟ کارد بخوره به شکمتان. همه شکایت دارند که از سر سفره گشنه پا می‌شند. کدام خونهٔ وزیر و وکیله که شب یک چارک آلو تو خورش می‌ریزند؟ بروید ببینید، مردم شب تو خونه‌شان حاضری می‌خورند. اعلاحضرت رضاشاه با اون چنانیش، صبح هیزم خونه را جلویش می‌کشند، برای یک گوجه فرنگی دعوایی راه می‌اندازه، که خون بیاد و لش ببره! با اون عایدی، با اون پول سرشار! اما این هم یک چارک آلو نبود، من دیگر چشمم کیمیاست.

— قربان! به سر خودتان اگر دروغ بگم، از مشدی معصوم بپرسید.

— پس مال من همه‌اش حرام و هرس می‌شه. من آلوها را شمردم، بعد که هسته‌هایش را شمردم چهارتاش کم بود.
— قربان! شاید ماشاالله بچه‌ها خوردند، شاید آلوی بی‌هسته بوده.
— آلوی بی‌هسته؟
— قدرت خدا را چه دیدید؟

— نه، برعکس. چون خدا بنده‌های خودش را می‌شناسه که چقدر دزد و دغلند، هسته توی آلو گذاشته تا بشه شمرد. من پوستی از سرتان بکنم که حظ بکنید. همه‌تان چوب و چماق می‌خوایید، مثل فیل که یاد هندوستان را می‌کنه. باید دائماً تو سرتان چماق زد،… مشروطه… آزادی… برای اینه که بهتر بشه دزدید —در کوزه بگذارید آبش را بخورید! من که از…

در این وقت در کوچه باز شد و مرد مسنی با لباس فرسوده وارد شد که یک کیف قطور به دستش بود. پرسید:

— منزل آقای حاجی ابوتراب این‌جاست؟
حاجی آقا: — بله، بفرمایید. خواهش می‌کنم بفرمایید.
شخص تازه‌وارد را بغل دست خودش نشانید و رو کرد به مراد:
- مراد؟ برو بگو سماور را آتش بیندازند.
کسی که تازه وارد شده بود، گفت: — خیلی متشکرم، چایی صرف شده.
— پس برو غلیان را بیار.
حاجی لبخند نمکینی زد و به شخص تازه‌وارد گفت: — مثل اینه که سابقاً خدمتتان رسیده‌ام. اسمتان را درست به خاطر ندارم… بله، پیریست و هزار عیب و علت!
— بنده غلام‌رضا احمد بیگی.
— عجب! شما آقازادهٔ بصیر لشکر نیستید؟
— چرا.
— یادتان هست کوچهٔ شترداران منزل داشتید؟ ابوی‌تان در قید حیاتند!
— سال قحطی عمرشان را دادند به شما.
- خدا بیامرزدش، نور از قبرش بباره! چه مرد نازنینی! عجب دنیا فراموش‌کاره، من با مرحوم ابوی‌تان بزرگ شده‌ام و سال‌ها می‌گذشت که همدیگر را ندیده بودیم. یادش بخیر! هر روز صبح با مرحوم ابوی‌تان می‌رفتیم گذر لوطی صالح چاله حوض بازی می‌کردیم. هنوز هم هر وقت تو آیینه داغ زخم پیشانیم را می‌بینم یاد آن زمان می‌افتم. (قهقه خندید و صدایش میان بوی لجن در صحن هشتی پیچید.) به جان کیومرثم قسم! من همهٔ عمرم رفیق‌باز بودم، شما را که دیدم، انگار که دنیا را به من دادند!

— قربان چوبکاری می‌فرماید. بنده غلام سرکار هم حساب نمی‌شم.
— اختیار دارید! شما مثل پسر خودم هستید، من همیشه پیش وجدانم از آن دعوای ملکی که پیش آمد و باعث رنجش ابوی‌تان شد شرمنده‌ام. یعنی تقصیر بنده نبود، مال ورثهٔ صغیر بود، وادار شدم که اقامهٔ دعوا بکنم. اگرچه قابلی نداشت، من همیشه می‌گم: سر و جان فدای رفیق. من همیشه چوب وجدانم را می‌خورم، دیگر چه می‌شه کرد؟
امروز روز کم‌تر آدمی پیدا می‌شه… خوب، ما پیر و قدیمی هستیم، اهل محل به من معتقدند. هر وقت مسافرت می‌رند، اگر مالی چیزی دارند یا اهل و عیالشان را می‌آورند دست من می‌سپرند. من که نمی‌توانم خیانت در امانت بکنم. چه می‌شه کرد؟ توی این شهر استخوان خرد کرده‌ایم، بعد از فوت مرحوم ابوی مردم چشمشان به منه. البته توقع دارند…

دیروز حجةالشریعه آخوند محل، که شخص شریفی است، پیش من بود. می‌گفت «و الله من چهل ساله آخوند محل هستم. آن قدر که مردم به شما اعتقاد دارند به من ندارند.» من که نمی‌توانم مال صغیر را زیر و رو بکنم. یک پایم این دنیاست و یکیش آن دنیا! خوب، خدا هم خوشش نمی‌یاد…

(این حرفها که بوی تملق و حقه بازی می دهد در جامعه ما رواج داشته و دارد.)

غلامرضا با پشت دست تف حاجی را که روی لبش پریده بود پاک کرد و با دهن باز به فرمایشات ایشان گوش می‌داد، بی‌آن‌که مقصودش را بفهمد. حاجی باز به حرفش ادامه داد:
— چه می‌شه کرد؟ هر کسی در دنیا یک قسمتی داره. من هم تازه اسم بی‌مسمای «حاجی آقا» روم گذاشتند و کر و کری می‌کنم. همچین دستم به دهنم می‌رسه. (با دست‌ها کپلی پشم آلودش حرکتی از روی ناامیدی کرد.)
مراد غلیان آورد و دست به سینه کنار ایستاد. آقا رضا تعارف را رد کرد، حاجی غلیان را برداشت. یک پایش را بلند کرد گذاشت روی سکو و در حالی که غلامرضا را دزدکی می‌پایید مشغول غلیان کشیدن شد. غلامرضا کیف خود را باز کرد و پاکت و کتابچه‌ای درآورد. روی پاکت چاپ شده بود: «شرکت کش‌بافی دیانت» و به ضمیمهٔ کاغذ یک چک سی و هشت هزار تومانی بابت منافع شش ماههٔ سهام شرکت برای حاجی آقا فرستاده بودند.

حاجی آقا که کاغذ و چک را می‌شناخت، شستش خبردار شد که غلامرضا مباشر تازهٔ کارخانهٔ کش‌بافی است و دید قافله را باخته است، چون غلامرضا از این یک قلم دارایی او اطلاع داشت. حرفش را عوض کرد:

— بله، امروز روز کار و کاسبی هم نمی‌گرده…

در دالان صدای بچه‌ای شنیده شد و کفش دم‌پایی که به زمین کشیده می‌شد. حاجی دید دخترش سکینه است. در حالی که با یک دست گنجشک مفلوکی که پر و بال‌هایش کنده شده بود و چرت می‌زد به سینه‌اش می‌فشرد و دست دیگرش را محترم گرفته بود، می‌خواستند از در بیرون بروند.
— از صبح تا حالا چرخ منو چنبر کرده آب نبات می‌خواد.
— به بهانهٔ بچه، ننه می‌خوره قند و کلوچه! بگو خودم می‌خوام برم بیرون گردش بکنم. توی این خونه همه نقل و نبات کوفت می‌کنند. یک دقیقه پیش بود مراد نبات خرید آورد. می‌خواستید یک تیکه بدهید دست بچه. وقتی این‌جا پیش من افراد محترم هستند، هیچ‌کس حق بیرون رفتنو نداره. دفعهٔ هزارمه که می‌گم، مگر کسی حرف منو گوش می‌گیره؟ اگر از این‌جا رد شدید نشدید. قلم پایتان رو خرد می‌کنم.
— آخر این‌جا همیشه یکی پیش شما هست.
— خفه شو ضعیفه! فضولی موقوف. با من یکی بدو می‌کنی؟ منم که توی این خونه فرمان می‌دم. چرا بچه این‌قدر کثیفه؟ یک دستمال توی این خونه پیدا نمی‌شه که مفش را بگیری؟ آدم دلش به هم می‌خوره، آبروی صد ساله‌ام به باد رفت! این همه بریز و بپاش تو این خونه می‌شه باز هم مثل خونهٔ ملا یزقل زندگی می‌کنیم!
بچه مثل انار ترکید و به گریه افتاد. مادرش دست او را کشید و...


ادامه دارد...

امیر تهرانی

ح.ف

رازهای کتابخانه من(۱۸۸): علوم غیبی و پنهانی: جادو در ایران قدیم(۱)

آرشیو-   ir 2/occ/11      بخش (۱)


از مدارک و منابع جمع آوری شده

جادو در ایران باستان نشده
ریشه های باور به جادو و جادوگری در ایران را باید در اقوام بومی ساکن نجد ایران دنبال کرد. آثار و شواهد یافت شده در تپه های باستانی ایران، روشنگر این مسئله است که این مردمان بی تردید از جادو استفاده می کردند. باور به ایزدانی با قدرت های جادویی که قادر بودند به اشکال گوناگون در آیند، مانند آنچه در میان عیلامیان دیده می شود و همچنین استفاده از پیکره ها و تعویذهایی (بازوبندهایی) با اشکال گوناگون یا علائم و نشانه هایی که برای در امان ماندن از چشم زخم استفاده می شد، همه گویای باور این مردمان به جادو و جادوگری است.

با ورود آریایی ها به نجد ایران، باورهای بومیان در برابر موجی جدید از باورها و سنت ها قرار گرفت. در هم آمیختگی این باورها به ویژه در مورد آن بخش از باورها که غیرملموس و نادیدنی بودند، با نزدیکی به پیوند به باورهای میان رودان شکلی کاملا دگرگونه یافت. ایزدان و دیوانی قدرتمندتر از گذشته پا به عرصه وجود گذاشتند که برای رام کردن شان نیاز به خونریزی و اعمال ترسناکی بود که تنها از عهده جادوگران بر می آمد.
آیین «مزدیسنا» (زرتشتی) هر چند تعدیلی در این میانه انجام داد، اما نتوانست جهان معنوی را کاملا از وجود این دیوان و اهریمنان پاک کند و «اوستا» کتاب دینی ایرانیان زرتشتی، تبدیل به بهترین منبع برای شناخت باورهای ایرانیان مزدایی درباره جادو و جادوگری شد.
در کتاب «وَندیداد» (بخشی از اوستا) آمده که اهریمن در مقابل یازدهمین آفرینش اهورا یعنی سرزمین «هیلمند»، تعدادی جادوگر و جادوهای بسیار را آفرید.
کتاب «بُندَهش» این دیوان را ارواح پلیدی معرفی می کند که ضد ایزدان و امشاسپندان در تکاپو هستند. در کتاب «دینکَرد» که در واقع دانشنامه مذهب زرتشتی است، در تعریف جادوگری آمده است:
«برخورداری از خوی پنهان و خویشتن را از آنچه هست جدا نمودن». همچنین در این کتاب آمده است جادوگری از جمله رفتارها و امیالی است که درون همه مردم نهفته و پنهان شده و تنها با دینداری قابل مهار است و جادوگری، یکی از پنج عامل اهریمنی درون انسان است که عوامل دیگر، بدچشمی، رشک، حسد و آز هستند.
با توجه به آنچه در متن اوستا آمده است، روشن می شود جادوگران در زمان زرتشت در میان یکتاپرستان زندگی می کردند و با وجود آن که باورهای خود را داشتند اما تظاهر به دینداری و پایبندی به آیین مزدایی نیز می کردند.

جادو و دشمنان جادو
در نظر ایرانیان باستان، جادو و جادوگران بر دین اهریمن بودند و جادوگری از گناهان بسیار بزرگ بود. بر همین اساس است که می بینیم در کتاب «روایت پهلوی» که بازمانده از دوره ساسانیان است و شامل دستورات جمعی از موبدان است، دومین گناهی که پس از قتل مستوجب مرگ است، جادوگری است.
با وجود این و با این که باور بر این بود که جادوگران اتباع اهریمن هستند، گاه برای درمان بیماری ها از وجود آنان استفاده می شد. برای مثال شخصی به اسم «سَترَگ» که ماهرترین درمانگر بود، جادوگری بود که با داروهای گیاهی آشنایی داشت و بیماران را درمان می کرد.
جالب آنجاست که اعمال سفارش شده برای دور کردن جادو در اوستا، خود به نوعی تداعی کننده رفتار جادوگران است؛ با این تفاوت که این بار، مقام مذهبی آیین زرتشت با کمک ایزدان برای نابودی اهریمنان تلاش می کنند.
در بخشی از اوستا در «خرداد یشت» این مقابله این گونه تصویر شده است که مقام مذهبی با خواندن نام ایزد خرداد، شیاری بر زمین می کشد تا به این وسیله خود را از دیو پنهان کند. آن گاه آن مقام مذهبی در سه نوبت به ترتیب، سه و شش و نه شیار بر زمین می کشد و در هر نوبت، سه بار و شش بار و نه بار نام کسی را که می خواهد از او محافظت کند، بر زبان می آورد. در اینجا او خود را با خواندن دعا و توسل به ایزدان پنهان می کند و در میان آن شیارها دست به نابودی جادو می زند. بعدها در دوران قرون وسطی و زمانی که سوزاندن جادوگران تبدیل به مراسم آیینی شده بود، از همین روش برای دور ماندن از شیطان استفاده می کردند.

زرتشت و جادوگری
یادمان باشد اساس مذهب زرتشت بر پایه خیر و شر و نبرد همیشگی روشنایی و تاریکی است، نبردی که در هر صورت پیروزی در آن نصیب روشنایی خواهد شد. می دانیم در این دوران جادوگری رواج داشته است اما باید این را در نظر بگیریم کدام جادو و کدام جادوگر؟


همان طور که اشاره شد در کتاب وندیداد یا قانون ضد دیو دستورات و قوانینی برای مقابله با اهریمن و جادوگران آمده است.

زرتشت خود زمانی متهم به جادوگری می شود. مدعی می شوند در خانه او نشانه هایی از جادو یافته اند، مو و ناخن و استخوان مردگان. مو و ناخن و استخوان جدا شده از بدن، به ویژه بدن مرده، از نگاه ایرانیان باستان ناپاک است، چرا که به باور آنها می توانند به تصاحب ارواح شریر در آیند. مجازات این کار شدید است، آنچنان که زرتشت را به اتهام جادوگری محکوم به اعدام می کنند اما زرتشت این توطئه مخالفینش را از میان می برد.

درست هنگامی که زرتشت در خطر از دست دادن جانش است، اسب شاه بیمار می شود. بیماری اسب این است که دست و پایش در بدنش فرو رفته است. زرتشت اعلام می کند که اگر او را آزاد کنند، یک پای اسب را به حالت اول باز می گرداند.

آنان چنین می کنند و زرتشت به وعده خود عمل می کند. در ادامه زرتشت شرط می گذارد که اگر شاه و خانواده اش به دین او در آیند، او اسب را کاملا درمان می کند. به این ترتیب شاه و همه درباریان به دین او مشرف می شوند. شاید به خاطر این نوع روایات از زرتشت است که برخی مفسران غربی او را یک «مُغ جادوگر» می دانستند که با استفاده از قدرت خود حمایت بزرگان را به دست آورده است.

جادوی سفید
گذشته از آن دست از جادوگران که در اوستا و دیگر کتب مذهبی از آنان یاد می شود و به نام دستیاران و پرستنده های اهریمن نامیده می شوند، گروه هایی از منجمین و ستاره شناسان و درمانگران هم به عنوان جادوگر شناخته می شدند. البته جادوی این افراد، به ویژه طالع بینان و خواب گزاران برای درباریان بسیار مهم و حیاتی بود. باور به این افراد تنها خاص طبقه اشراف نبود، اقشار مختلف می توانستند از وجود این طالع بینان و خواب گزاران بهره مند باشند.

همان طور که پیش از این هم اشاره شد، در مطالعه اوستا و بازبینی داستان های اساطیر و شاهنامه فردوسی، در می یابیم که جادو در هر دو سو، وجود داشته است؛ هم در سوی خیر و هم در سوی شر. گاه جادو با قدرت و درمان آمیخته می شود و با وجود آن که عملی نکوهیده است، اما صورتی لازم می گیرد.

شاید بتوان گفت نوعی جادوی سپید یا جادوگر سپید در برابر جادوی سیاه و جادوگران سیاه وجود داشته است. با بررسی آیین ها و فرهنگ ایرانیان که بازتابی پرقدرت در افسانه ها و داستان های اساطیر دارند، کاملا این دوگانگی آشکار می شود.

پادشاه اساطیری ایران، «فریدون» یا «ثِریت» یک درمانگر طراز اول است که می تواند ضد زهر ماران مقاومت کند. او خاصیت گیاهان را می داند و از ترکیب آنها معجون هایی شفابخش می سازد. اینجاست که جادو با قدرت و درمان آمیخته می شود. یادمان باشد درمانگران خود از جادوگران بودند. همین نگاه به جادو را می توان در داستان سیمرغ و زال هم دید. سیمرغ جادوگری داناست و بر افسون ها و نیرنگ ها آگاه. او از سویی درمانگر است و هرگز به دلیل انجام جادو مورد نکوهش قرار نمی گیرد.

در اوستا و برخی از متون باستانی فهرستی از جادوگران معروف وجود دارد که با آن دسته اول که شاید جزء جادوگران سپید باشند، تفاوت دارند.

لینک کوتاه: asriran.com/002U15

ادامه دارد..،


امیر تهرانی

ح.ف

رازهای کتابخانه من(۱۸۷): ادب پارسی: داستان و رمان: کتاب حاجی آقا نوشته صادق هدایت(۲)


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب داستان حاجی آقا  نوشته صادق هدایت (بخش دوم)

متن کتاب
"فردا صبح، روز بد نبینی، همین‌که مرحوم ابوی خبردار شد، یک دده سیاه داشتیم، اسمش گلعذار بود، انداختن گردن اون. داد آنقدر چوبش زدند که خون قی کرد و مرد. اما من مقر نیامدم، کسی هم نفهمید که من بودم. پشتش هم اسهال خونی شدم و تو رخت‌خواب خوابیدم.
(مطلب بر اساس گزارش های واقعی تهیه شده با این تفاوت که در قالب داستانی است که صادق هدایت خلق کرده است.)
توی دستمال فین پرصدایی کرد:
— آن وقت بوقلمون یکی سه عباسی بود. زمان شاه شهید خدا بیامرز! مثل دیروزه، هزار سال پیش که نیست زمان کیکاووس و افراسیاب که نیست. من هنوز همه‌اش یادمه، مثل این‌که دیروز بوده.
آن وقت‌ها مردم پر و پا غرس پیدا می‌شدند، همه بابا ننه‌دار بودند، مثل حالا که نبود. شاه شهید خدا بیامرز! همیشه مرحوم ابوی را بالای دست حاجی میرزا آقاسی می‌نشاند، آن روزها که سیاست مثل حالا نبود.
یک چیزی می‌گم یک چیزی می‌شنوی. گمان می‌کنی مرحوم حاجی میرزا آقاسی کم کسی بود؟ تمام سیاست دنیا مثل موم تو چنگولش بود.

(هدایت اینمطالب نادرست را اززبان حاجی می گوید تا بی سوادی حاحی و بی اطلاعی او را از تاریخ برساند. حاج آقاسی زمان محمد شاه بود و نه ناصر الدین شاه که قاجارها او را شاه شهید می گفتند.)

دیروز وزیر مالیه منو احضار کرد، دیدی که اتومبیلش را دنبام فرستاد. خوب، پیش‌ترها در خونهٔ مردم واز بود، دست و دل‌واز بودند، حالا دیگر آن ممه را لولو برده.
یک چیزی بهت می‌گم نمی‌دانم باورت می‌شه یا نه. چایی که آوردند، خودش پاشد رفت قندان را از توی دولابچه درآورد و گفت: من امتحان کردم، یک حب قند هم این استکان‌ها را شیرین می‌کنه. هرچی باشه خوب به آدم برمی‌خوره. راستش من چایی تلخ را سرکشیدم. آن وقت دو ساعت پرت و پلا نقل کرد که کله‌ام را ترکاند و صد جور خواهش و تمنا کرد که کوچک‌تر از همه‌اش دویست تومن می‌ارزید. اما با وجودی که می‌دانست که من دودی‌ام نگفت یک غلیان برایم بیاورند.

می‌دانی این‌ها سر سفرهٔ باباشان نان نخوردند. اما بیا باد و بروت و فیس و افاده‌شان را تماشا کن! مثل این که نوهٔ اترخان که‌که ورچین هستند!
مرحوم ابوی از اعیان درجهٔ اول بود، سفر قندهار سه من و یک چارک چشم درآورد. وقتی‌که برگشت حاجی میرزا آقاسی کتش را بوسید و یک حمایل و نشان بهش داد. همیشه پای رکاب شاه شهید به شکار می‌رفت.

(این هم نادرست است ولی از زبان حاجی است که دروغزن و لاف زن است)

حالا همه‌چیز از میان رفته: عرض، شرف، آبرو، ناموس! هرچی باشه فیل مرده‌اش صد تمن زنده‌اش صد تمنه. حالا باز هم به من محتاجند، از سادگی من سوء استفاده می‌کنند. من هم با خودم می‌گم: خوب، کار بنده‌های خدا را راه بندازیم. در دنیا همین خوبی و بدی می‌مانه و بس. فردا باید تو دو وجب زمین بخوابیم… راستی دیروز رفته بودم پیش وزیر ننهٔ ام‌البنین باز آمد؟


مراد چرتش پاره شد: — بله، آمد رفت تو اندرون.

— رفت اطاق محترم؟
— قربان چه عرض بکنم؟ من رفته بودم پاخورشی بگیرم.
— اگر نبودی چطور می‌دانی که ننهٔ ام‌البنین آمد؟
— قربان من که می‌رفتم اون وارد شد.
— می‌شنوی؟ تو اگر آب به‌دست داری نباید بخوری. مگر هزار بار بهت نگفتم؟ تو باید این‌ها را بپایی. تو هنوز زن‌ها را نمی‌شناسی. همین چشم منو که دور ببینند… (کمی سکوت) مقصودم اینه که هزار جور گند و کثافت به خورد آدم می‌دهند. برای سفید بختی، جادو و جنبل می‌کنند. وقتی که من نیستم، شنیدی؟ تو باید دو چشم داری، دو تای دیگر قرض بکنی؛ هواشان را داشته باشی. مثل این‌که خودم همیشه کشیکشان را می‌کشم… فهمیدی؟
(هدایت خودش هم نظر خوشی به زنها نداشت و شاید به همین علت ازدواج نکرد.)
— بله قربان!
— یک چیز دیگر هم می‌خواستم بهت بگم.
— بله قربان!
— این مرتیکهٔ نره غول، پسر عموی محترم، نمی‌دانم اسمش گل و بلبل یا چه کوفتیه، مردم چه اسم‌ها روی خودشان می‌گذارند! خوب، این پسره بی آب و گلم نیست، هر وقت میاد سرش را پایین می‌اندازه و صاف می‌ره تو اندرونی. خوب، اون‌جا زن و بچه هستند، رویشان واژه. حالا آمدیم و پسر عموی محترمه، به همه که محرم نیست، مردم فردا هزار جور حرف در می‌آرند. توی چه عهد و زمانه‌ای گیر کردیم! تو هیچ سر در آوردی این کیه؟
— چه عرض بکنم؟
— هان، من راضی نیستم. تو یک‌جوری حالیش بکن. میره تو اندرون و با منیر جناق می‌شکنه و خیلی خودمانی شده. اگر من می‌خواستم ازین راه‌ها ترقی کنم، یک زن خوشگل امروزه پسند می‌گرفتم، لباس شیک تنش می‌کردم، می‌بردمش مجلس رقص، می‌انداختمش تو بغل گردن کلفت‌ها تا باهاش برقصند یا قماربازی بکنند و لاس بزنند. آن‌وقت مثل همهٔ این اعیان‌های امروزه کلاه قرمساقی سرم می‌گذاشتم.
بله مراد، تو ازین حرف‌ها چیزی سرت نمی‌شه. حق هم داری. اما من روزی هزار تا از این‌ها را به چشم خودم می‌بینم. من قدیمیم، اگر عرضهٔ این کارها را داشتم، حالا حال و روزم بهتر ازین بود که هست. من هیچ راضی نیستم. تو یک‌جوری بهش بگو که من متجدد نیستم. اما همچنین حالیش بکن که به محترم برنخوره… (حاجی به فکر فرو رفت)
(هدایت هم از جامعه مردم عادی و هم از روانشناسی اشراف آگاه بود . به همین دلیل آنرا از زبان قهرمانان کتابش بیان می کرد.)


ادامه دارد...


امیر تهرانی

ح.ف

رازهای کتابخانه من(۱۸۶): سفرنامه ها: نخستین سفرنامه ناصر الدین شاه به مازندران(۱)


نخستین سفرنامه ناصرالدین‌شاه به مازندران


سفرنامه هایی که در داخل کشور نوشته شده اند هم اطلاعات مهمی در باره کشور مان در بر دارند و هم طرز فکر نویسنده سفر نامه را نشان می دهد. به خصوص آن که نویسنده آن شخص اول مملکت باشد که با قدرت مطلقه بر کشور سلطنت می کرد. 

ناصر الدین شاه سفر نامه ها و یادداشتهایی از خود بجای گذارده که می تواند ما را در فهم طرز حکومت قاجار و مقامات آن و مشکلات کشور راهنمایی کند.


متن

می‌خواستیم روزنامه را مختصر بنویسیم اما مطول شد.

روز چهارشنبه هفدهم شهرذی‌القعده الحرام سنه۱۲۸۲ پانزدهم بارس ئیل یعنی پانزده روز از عید نوروز گذشته‌است، به عزم حرکت به طرف مازندران و ساری و اشرف و غیره، در طهران صبح از خواب برخاستم. توپ سواری انداختند.

رفتم حمام رخت پوشیدم. رفتم دیوانخانه، ملک‌منصورمیرزا که از آذربایجان احضار شده بود تازه رسیده درب باغ ایستاده بود. صحبت شد .

جوانهایی که در هیچ جا دیده نشده اند.
هوا قدری ابر بود سوار شدیم . سپهسالار و همه امراء و اعیان بودند. صحبت‌کنان سوار اسب کهر احمدخانی شده رفتیم با تشریفات معینه مفصّله در آخر کوچه نگارستان، توپخانه و افواج ایستاده بودند یکی یکی را ملاحظه کرده، گذشتم در آخر فوج کلهر که تازه از کرمانشاهان به سرتیپی محمّدحسنخان کلهر آمده بود دیده شد بسیار خوب فوجی بود جوانهائی بودند که در هیچ جا دیده نشده بود.

نایب‌السلطنه مرخص شده رفت قصر قاجار. من و سپهسالار و مستوفی‌الممالک صحبت‌کنان رفتیم. در بین راه من سوار کالسکه شده راندم در سردر بزرگ آخری باغ ناهار خوردیم. 
سپهسالار فرهاد میرزا، نصرﺓالّدوله، حاجی سیف‌الّدوله میرزا رفته همه عمارات بالا و غیره را تماشا کردند آقاعلی پیشخدمت محمّدعلیخان پیشخدمت بودند اسدالله خان پیشخدمت هم آمد آقا ابراهیم آبدار و غیره آمده بودند. 

بعد از نهار امان‌الله آدم میرشکار آمد که قوچ هست. سوار شده راندیم. تیمورمیرزا پیدا شده باز مفقود شد. محمّدعلیخان، آقاعلی، قهرمان‌ خان تفنگدار، آقاکشی‌خان تفنگدار، ابراهیم بیک نایب میرآخور که تازه از مازندران آمده‌است بودند.

باد شکار ها را پرانده بود
بعد سوار کالسکه شده راندیم. نزدیک میرشکار به اسب سوار شده او هم آمد دوباره رفت بالای تپه با دوربین شکارها را دیده همه قوچ بودند. ولی و رحمت‌الله و غیره بروند سر بزنند آنها رفته ما هم خیلی منتظر شدیم باد زده بود شکارها رفته بودند.

باقر شکارچی یک قوچ چهارساله در بالا زده بود آورد سر قنات ما هم رفتیم سر قنات در آفتاب‌گردان چای خوردیم نماز کردیم.
آقاعلی رفته بود.
همان محمّدعلیخان تنها بود باد تندی می‌آمد ابر هم بود بعد سوار شده آمدیم منزل. رفتیم بالا معیّرالممالک و یحیی‌خان بودند همهٔ خادمان حرم و زوجها[؟] آمده بودند غلام بچه‌ها بودند. 

عمارت جدید اندرونی تمام شده بود بسیار بسیار خوب ساخته‌اند خیلی دل‌چسب بود. بعد از شام آمدم بیرون یحیی‌خان، معیّرالممالک [و] محمّدعلیخان بودند قدری صحبت کرده رفتم اندرون خوابیدم باد تندی می‌آمد. 

حالت دیوانخانه و باغ ما در وقت بیرون آمدن از طهران :
اولاً قنات ما سه روز بود خراب شده آب نمی‌آمد، آب گل آلود بود ، سیلاب‌ها را به حوض‌ها انداخته بودند بسیار بد بود. شکوفه زردآلو تازه درآمده بود بنفشه بالمّره آخرش بود مگر در سایهٔ دیوار که باقی بود.
پروزل باغبان فرانسوی درختهای مرکبات و گلها را تازه را از گرمخانه بیرون آورده در باغ می‌گذاشت. شکوفه درخت مروارید هنوز هیچ بیرون نیامده بود سنبل و نرگس وسط بود هنوز تمام نشده بود.
بنفشه‌های الوان فرنگی ابتدای کارشان بود برگ بید مجنون سبز شده بود.برگ تبریزی و چنار و انار سبزی نداشت گل زرد تازه برگ کرده بود. 
چیکلک تازه سبز شده بود. بعضی بیدها را سرما زرد کرده بود کوه سیایه قرق پر از برف است کوه البرز هم پر برف است کوه بالای سوهانک و کوه ورچین هم پر برف است اهالی حرم خانه از شاهزادگان و کنیزان خاصّه و غیره کلاً آمده بودند...


امیر تهرانی

ح.ف