نخستین سفرنامه ناصرالدینشاه به مازندران
سفرنامه هایی که در داخل کشور نوشته شده اند هم اطلاعات مهمی در باره کشور مان در بر دارند و هم طرز فکر نویسنده سفر نامه را نشان می دهد. به خصوص آن که نویسنده آن شخص اول مملکت باشد که با قدرت مطلقه بر کشور سلطنت می کرد.
ناصر الدین شاه سفر نامه ها و یادداشتهایی از خود بجای گذارده که می تواند ما را در فهم طرز حکومت قاجار و مقامات آن و مشکلات کشور راهنمایی کند.
متن
میخواستیم روزنامه را مختصر بنویسیم اما مطول شد.
روز چهارشنبه هفدهم شهرذیالقعده الحرام سنه۱۲۸۲ پانزدهم بارس ئیل یعنی پانزده روز از عید نوروز گذشتهاست، به عزم حرکت به طرف مازندران و ساری و اشرف و غیره، در طهران صبح از خواب برخاستم. توپ سواری انداختند.
رفتم حمام رخت پوشیدم. رفتم دیوانخانه، ملکمنصورمیرزا که از آذربایجان احضار شده بود تازه رسیده درب باغ ایستاده بود. صحبت شد .
جوانهایی که در هیچ جا دیده نشده اند.
هوا قدری ابر بود سوار شدیم . سپهسالار و همه امراء و اعیان بودند. صحبتکنان سوار اسب کهر احمدخانی شده رفتیم با تشریفات معینه مفصّله در آخر کوچه نگارستان، توپخانه و افواج ایستاده بودند یکی یکی را ملاحظه کرده، گذشتم در آخر فوج کلهر که تازه از کرمانشاهان به سرتیپی محمّدحسنخان کلهر آمده بود دیده شد بسیار خوب فوجی بود جوانهائی بودند که در هیچ جا دیده نشده بود.
نایبالسلطنه مرخص شده رفت قصر قاجار. من و سپهسالار و مستوفیالممالک صحبتکنان رفتیم. در بین راه من سوار کالسکه شده راندم در سردر بزرگ آخری باغ ناهار خوردیم.
سپهسالار فرهاد میرزا، نصرﺓالّدوله، حاجی سیفالّدوله میرزا رفته همه عمارات بالا و غیره را تماشا کردند آقاعلی پیشخدمت محمّدعلیخان پیشخدمت بودند اسدالله خان پیشخدمت هم آمد آقا ابراهیم آبدار و غیره آمده بودند.
بعد از نهار امانالله آدم میرشکار آمد که قوچ هست. سوار شده راندیم. تیمورمیرزا پیدا شده باز مفقود شد. محمّدعلیخان، آقاعلی، قهرمان خان تفنگدار، آقاکشیخان تفنگدار، ابراهیم بیک نایب میرآخور که تازه از مازندران آمدهاست بودند.
باد شکار ها را پرانده بود
بعد سوار کالسکه شده راندیم. نزدیک میرشکار به اسب سوار شده او هم آمد دوباره رفت بالای تپه با دوربین شکارها را دیده همه قوچ بودند. ولی و رحمتالله و غیره بروند سر بزنند آنها رفته ما هم خیلی منتظر شدیم باد زده بود شکارها رفته بودند.
باقر شکارچی یک قوچ چهارساله در بالا زده بود آورد سر قنات ما هم رفتیم سر قنات در آفتابگردان چای خوردیم نماز کردیم.
آقاعلی رفته بود.
همان محمّدعلیخان تنها بود باد تندی میآمد ابر هم بود بعد سوار شده آمدیم منزل. رفتیم بالا معیّرالممالک و یحییخان بودند همهٔ خادمان حرم و زوجها[؟] آمده بودند غلام بچهها بودند.
عمارت جدید اندرونی تمام شده بود بسیار بسیار خوب ساختهاند خیلی دلچسب بود. بعد از شام آمدم بیرون یحییخان، معیّرالممالک [و] محمّدعلیخان بودند قدری صحبت کرده رفتم اندرون خوابیدم باد تندی میآمد.
حالت دیوانخانه و باغ ما در وقت بیرون آمدن از طهران :
اولاً قنات ما سه روز بود خراب شده آب نمیآمد، آب گل آلود بود ، سیلابها را به حوضها انداخته بودند بسیار بد بود. شکوفه زردآلو تازه درآمده بود بنفشه بالمّره آخرش بود مگر در سایهٔ دیوار که باقی بود.
پروزل باغبان فرانسوی درختهای مرکبات و گلها را تازه را از گرمخانه بیرون آورده در باغ میگذاشت. شکوفه درخت مروارید هنوز هیچ بیرون نیامده بود سنبل و نرگس وسط بود هنوز تمام نشده بود.
بنفشههای الوان فرنگی ابتدای کارشان بود برگ بید مجنون سبز شده بود.برگ تبریزی و چنار و انار سبزی نداشت گل زرد تازه برگ کرده بود.
چیکلک تازه سبز شده بود. بعضی بیدها را سرما زرد کرده بود کوه سیایه قرق پر از برف است کوه البرز هم پر برف است کوه بالای سوهانک و کوه ورچین هم پر برف است اهالی حرم خانه از شاهزادگان و کنیزان خاصّه و غیره کلاً آمده بودند...
امیر تهرانی
ح.ف
حاجی آقا نوشته صادق هدایت
صادق هدایت در توجیه و تشریح برخی آدمها تخصص عجیب دارد. بویژه اگر سخن از یک نفر دورو و ظاهر ساز باشد که در باطن یک جور است و در ظاهر جور دیگر! آن وقت است که هدایت می تواند قلمش را به هر طرف و براحتی بچرخاند.
داستان حاجی آقا نیز داستان هم چنین آدمی است ، البته هما نطور که در نوشتار های بعدی خواهیم دید در این داستان تنها شاهد یک حاجی قر قرو نخواهیم بود بلکه او حرفهای پلیتیکی هم می زند و صادق هدایت از زبان حاجی حکومت پهلوی را به باد انتقاد می گیرد
البته کتاب پس از رضا شاه چاپ شده و می گویند هدایت در آن زمان تحت تاثیر افکار توده ایها نیز بوده است. ولی هرچه بوده او وضع کشور را نیز مورد انتقاد شدید قرار داده است.
متن داستان
"حاجی آقا به عادت معمول، بعد از آنکه عصازنان یک چرخ دور حیاط زد و همهچیز را با نظر تیز خود ورانداز کرد و دستورهایی داد و ایرادهایی از اهل خانه گرفت، عبای شتری نازک خودش را از روی تخت برداشت و سلانه سلانه دالان دراز تاریکی را پیمود و وارد هشتی شد. بعد یکسر رفت و روی دشکچهای که در سکوی مقابل دالان بود نشست.
سینهاش را صاف کرد و دامن عبا را روی زانویش کشید. مچ پای کپلی و پر پشم و پیلهٔ او که از بالا به زیرشلواری گشاد و از پایین به ملکی چرکی منتهی میشد، موقتاً زیر پردهٔ زنبوری عبا پنهان شد.
محوطهٔ هشتی آب و جارو شده بود. اما چون همسایه لجن حوضش را در جوی کوچه خالی کرده بود، بوی گند تندی فضای هشتی را پر میکرد.
حاجی آقا بهعصایش تکیه کرد و با صدای نکرهای فریاد زد — مراد! آهای مراد؟…
هنوز این کلمه در دهنش بود که پیرمرد لاغر فکسنی، با قبای قدک کهنه سراسیمه از دالان وارد شد و دست به سینه جواب داد — بله قربان!
— باز کجا رفتی قایم شدی؟ لنگ ظهره… در را پیش کن، بوگند لجن میآید.
مراد در را پیش کرد و با لحن شرمندهای گفت:
— قربان! زبیده خانوم سرش درد میکرد، به من گفت برم یک سیر نبات بگیرم.
— مرتیکهٔ قرمساق! کی به تو اجازه داد؟ پنجاه ساله که در خونهٔ منی، هنوز نمیدونی باید از من اجازه بگیری؟ الآن من از پیش زبیده خانوم میام، از هر روز حالش بهتر بود، چرا به من نگفت که سرش درد میکنه؟ اینها غمزهٔ شتریست. خوب دندانهای منو شمردهاید! با اینهمه قند و نبات و شکرپنیر که توی این خونه میخورند مثل اینه که اهل این خونه کرهٔ دریایی هستند، همه با نقل و نبات زندگی میکنند! بروید خونهٔ مردم را ببینید. یک روز به هوای سردرد، یک روز به بهانهٔ مهمان، یک روز برای بچه! پول را که با کاغذ نمیچینند. اگر سرش درد میکرد، میخواست یک استکان قنداغ بخوره… این زنیکه همیشه سردرد مصلحتی دارن…
— قربان قند نبود.
— باز پیش خود فضولی کردی، تو حرف من دویدی؟ چطور قند نبود؟ صبح زود من کیلهٔ قندشان را دادم، حالا میخوان ناخونک بزنند. اگر یکی بود دو تا بود آدم دلش نمیسوخت. هشت نفرند که با هم چشم و همچشمی دارند. حلیمه خاتون که پناه بر خدا! منو به خاک سیاه نشاند. هی نسخه بپیچ، نه بهتر میشه نه بدتر. معلوم نیست چه مرگشه… میدانی؟ زیاد عمر کرده…
حاجی چشمهای مثل تغارش را ور درانید و سرش را از روی ناامیدی تکان داد:
— آدم که کارش به اینجا کشید، بهتره که هرچه زودتر زحمت را کم بکنه… اسباب دلغشه شده… اینها همه از بدشانسی منه! از صبح تا شام جان بکنم، وقتی که میرم تو اندرون یا باید کفش و کلاه بچهها را جمع بکنم، و یا دعوای صیغه و عقدی را و یا کسالت حلیمه خاتون را تحویل بگیرم! مثلاً این هم راحتی سر پیری من شده! تو دیگر خودت بهتر میدانی… آقا کوچیک را چقدر خرج تحصیلش کردم، فرستادمش فرنگستون برای اینکه پسر اول بود و بعد از آن همه نذر و نیاز سر هشتا دختر خدا بهم داده بود و میبایست در خونهام را واز بکنه. دیدی چه بهروز من آورد؟ امان از رفیق بد! یک لوطی الدنگ بار آمد. تو که شاهدی، من وادار شدم که از ارث محرومش بکنم. هی قمار، هی هرزگی؛ من که گنج قارون زیر سرم نیست. همه چشمشان به دست منه، سر کلاف که کج بشه، خر بیار و باقالی بار کن. من با این حال و روز خودم یک پرستار لازم دارم. بنیهام روز به روز تحلیل میره، این ورم بیضهٔ لامصب، این حال علیل! امروز که سرم را شانه زدم یک چنگه مو پایین آمد…
مراد دزدکی به فرق طاس حاجی نگاه کرد، اما به این حرفها گوشش بدهکار نبود. هر روز صبح زود از این رجز خوانیها تحویل میگرفت و مثل آدمی که ادرار تند دارد پا بهپا میشد و منتظر بود که کی حمله متوجه او خواهد شد. اما حاجی که سردماغ بهنظر میآمد، مثل گربه که با موش بازی میکند، هی حرف را میپیچاند. تسبیح شاه مقصودی را از جیب جلذقهاش در آورد و گفت:
— شما گمان میکنید که پول علف خرسه. یادش بخیر! دیروز توی کاغذ پارههام میگشتم، یک سیاهه پیدا کردم. فکرش را بکن سیاههٔ مرحوم ابوی بود. بیست نفر از وزرا و کلهگندهها را به شام دعوت کرده بود. میدانی مخارجش چقدر شده بود؟ شش هزار و دو عباسی و سه تا پول. امروز بیا به مردم بگو زمان شاه شهید خدا بیامرز! با جندک خرید و فروش میشده. کی باور میکند؟ من هیچوقت یادم نمیره، خونهٔ مرحوم ابوی یک بقلمه درست کرده بودند؟ هیچ میدانی بقلمه یعنی چی؟ بوقلمون را میکشند، میگذارند بیات میشه، بعد اوریت میکنند و تو شیکمش را از آلو و قیسی پر میکنند، آن وقت توی روغن یک چرخش میدهند و میپزند. این بقلمه را همچین پخته بودند که توی دهن آب میشد، آدم دلش میخواست که انگشتهاشم باهاش بخوره. آب دهنش را فرو داد و چشمهایش به دو دو افتاد). خوب، من بچه سال بودم، شبانه بوقلمون را از زیر سبد روی آب انبار درآوردم و نصف بیشترش را خوردم. خدایا از گناهان همهٔ بندههایت بگذر!…
فردا صبح، روز بد نبینی، همینکه مرحوم ابوی خبردار شد، یک دده سیاه داشتیم، اسمش گلعذار بود، انداختن گردن اون. داد آنقدر چوبش زدند که خون قی کرد و مرد. اما من مقر نیامدم، کسی هم نفهمید که من بودم. پشتش هم اسهال خونی شدم و تو رختخواب خوابیدم.
ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح.ف
آرشیو occ/2//11
پرونده دوفرشته که در عراق بسر می بردند.آیه ۱۰۲ سوره بقره
۳- اگر خداوند نخواهد جادو اثر نمی کند.
امیر تهرانی
ح.ف
...ادامه از نوشتار پیشین
حرفهای همسایه (۲ ) نوشته نیما یوشیج
نیما یوشیج یا همان پدر شعر پارسی کتاب نامه هایی دارد که باوعنوان " حرف های همسایه" منتشر شده که به یک مخاطب فرضی با عنوان: رفیق جوان عزیزم" نوشته شده است. در این کتاب از همه جیز سخن به میان آمده است. خواندن دقیق این نامه ها ما را به وسعت اطلاعات ، طرز تفکر و نگرش نیما رهنمون می گردد و در ضمن با تجربه های او در طول زندگی شریک می شویم:
نامه شمار۲
"رفیق جوان عزیزم!
نشد جواب شما را در شهر بنویسم. با زنم و سگم و شیرخوارم به این دهکدهی کوچک آمدم. این است که از اینجا به شما جواب میدهم. در اینجا هم آنچه شما میجویید نیست. دهاتی از لحاظ نظری سالم است اما در اصل یک زندگانیی حیوان است که ادامه دارد. در همه جا، شهر و ده؛ زیرا همه جا خورد وخواب و شهوت است.عده ای دیگر دارای همت عالیترند... آنها دست به کاری میزنند که انسان عالیمرتبه میزند. درواقع لذتهایی را مییابند که با مقارنه ی دایمی آن با لذتهای حیوانی تجدید میشود.منتها از راه حس و درک عالیتر!
اگر شما با خیالی بیشتر خورشید و عشق شما تحول یافته و از دیدن منظره ای دیگرگون هستید، این زندگانی ایست که مال شماست، انسان عالی به این مرتبه میرسد. خواهی نخواهیست.
من نمیگویم همه اینطور باید باشند و پندی اخلاقی هم نمیدهم، اما میگویم انسان عالیمرتبه به این کمال میرسد. تمام لذتها در این است، تمام منفعتهای بیشتر، تمام مالکیتهایی که پول قادر به فراهم آوردن آن نیست، انسان در این مرحله شفا یافته و شدیدن حس میکند و بهتر به زندگانی خود چسبیده است.
درواقع زندهی حسابیست، هرچند که به ظاهر ترک همه چیز گفته. چون این مطلب را به خودتان یادآوری بکنید جواب آن را در ضمن آن با کمال آسانی مییابید، که کدامها بوده اند.
در تاریخ گذشته ی بشر انسانهای قابل ستایش به فضایل آدمیت رسیده اند؟ یک کلمه جواب همه آنهاست: درویش ها. شما درویشی باشید که برای زندگانیی دیگران مبارزه را لازم میداند.
نمیگوید :"شانه خالی کن"؛ دیگر نقصی برای شما نیست. شما هم از آنها خواهید بود که حرص حیوانی در خصوص چیزهای زیادی را در خود کشته و به این مرتبه ی عالی رسیده اند و میتوانید رنجهایی را که انسان عالیمرتبه دارا میشود، دارا باشید.تعریف جدید درویشی: برای واژه درویش تعریفات مختلف شده است. ولی تعریف نیما کامل تر است. چون درویشی حقیقی را نجات زندگی دیگران می داند. یعنی بزبان ساده درویش حقیقی کسی است که زندگی دیگران را نجات می دهد. یک کلام. یک جمله، یک نامه، یک گفتگو، یک اقدام حتی کوچک می تواند یک زندگی در حال نابودی را نجات دهد. مگر درویشی از این بالاتر وجود دارد.
امیر تهرانی
ح.ف
ادانه دارد...
...ادامه از نوشتار پیشین
کتاب رمان بیگانه نوشته آلبر کامو
" پنج سال اخیرهیچ بدیدن او نیامده بودم . وهمچنین بعلت اینکه یکشنبه ام را می گرفت – صرفنظر از زحمتی که
برای رفتن با اتوبوس ، گرفتن بلیط و دو ساعت در راه بودن می بایست می کشیدم . "
(سالها به دیدن مادر نرفتن میراث فرهنگ غرب است. وقتی در هلند مدیر عامل یک شرکت تجاری بودم مدیر فروش خوبی داشتیم. او فقط یک مشکل داشت و ان این که به دیدن مادرش که در شهری نزدیک لاهه بود نمی رفت. مادر در آسایشگاه سالمندان بود. یک روز او را وادار کردم بدیدن مادرش برویم. پس خز سلام و احوالپرسی ، مادر مدیر فروش ما گفت :" می دانم شما او را متقاعد کرده اید بدیدن من بیاید.")
مدیر بازهم با من حرف زد . ولی من دیگر به او گــوش نمـی دادم . بعـد بـه مـن گفـت : « گمـان مـی کنـم مـی خواهید مادرتان را ببینید . » من بی اینکه جوابی بگویم بلند شدم . و او بطرف در ، از من جلو افتــاد . در پلکـان ، برایـم گفت : « او را در اطاق کوچک مرده ها گذاشته ایم . برای اینکه دیگران متأثر نشوند . در اینجــاهـر وقـت کسـی مـی میرد ، بقیه تا دو سه روز عصبانی اند و این موضوع باعث زحمت میشود . »
از حیاطی عبور می کردیم که عده زیادی پیرمرد ، در آن ، دسته دسته باهم وراجی می کردند . هنگــامی کـه مـا عبـور میکردیم آنها خاموش می شدند . و پشت سرما باز گفتگو شروع میشد گوئی کههمهمـه سـنگین طوطـی هـا سـت . دم یک ساختمان کوچک مدیر از من جدا شد : « آقای مورسو شما را تنها می گذارم در دفتر خود بــرای انجـامهـر گونـه خدمتی حاضرم . بنا به قاعده ساعت ده صبح برای تدفین معین شده است . زیرا فکر کردیم بدین ترتیب شــما خواهیـد توانست در بالین آن مرحومه شب زنده داری کنید . یک کلمه دیگر : مادرتان اغلب به رفقایش اظهار می کـرده اسـت . که می خواهد با تشریفات مذهبی به خاک سپرده شود . بر من واجب است که لوازم این امر را فراهم کنم امــا خواسـتمضمناً شما راهم مطلع گردانم . » از او تشکر کردم . مادرم ، گرچه بی دین نبود ، ولی هنگام زندگیش هــرگـز بـه دیـن نمی اندیشید .
داخل شدم . اطاقک بسیار روشنی بود ، که با آب آهک سفید شده بود . و یک قــاب شیشـهُ طـاق آن را پوشـاندهبود . اثاثیه اش صندلی ها و سه پایههائی بشــکل ضربـدر بـود .روی دو تـای آنـها ، در وسـط ، تـابوتی بـا سـرپـوش مخصوصش قرار گرفته بود . میخهای براق تابوت را می شددید کههنوز کوبیده نشده بودند و روی تختههــای تـابوتکه با پوست گردو رنگشان کرده بودند مشخص به چشم می آمدند . نزدیک تابوت ، زن پرستار عربی بود که روپوش سفید بر تن داشت و لچکی بارنگی تند بسر بسته بود . در این هنگام دربان پشت سر من داخل شد . پیدا بود که دویده است . کمی لکنـت داشـت : « سـرتابوت را بسـته اند ، ولی برای اینکه شما بتوانید جسد را ببنید باید میخها را بکشم . » به تابوت ، نزدیک شده بــود ، کـه نگـهش داشـتم
. به من گفت « نمیخواهید ؟» جواب دادم : «نه.» یکه خورد و من ناراحت شدم . زیرا حس کـردم کـه نبایسـتی همچـو حرفی زده باشم . پس از لحظه أی ، به من نگاه کرد و بی هیچ سرزنشی ، مثل اینکه خبر می خواهــد بگـیرد . پرسـید : « برای چی؟ » گفتم « نمیدانم.» آنگاه در حالیکه سبیل سفیدش را می تابید ، بی اینکه بمن نگــاه کنـد گفـت : « مـی فهمم . » چشمانی زیبا ، به رنگ آبی روشن داشت و رنگ پوستش کمی قرمز بود . صندلی بمن داد و خــودش بفاصلـه کمی پشت سرم نشست . زن پرستار بلند شد و به طرف در رفت در این لحظه دربان بـه مـن گفـت . « ایـن زن خـورهدارد .»
چون چیزی نفهمیدم ، بطرف پرستار متوجه شدم و دیـدم کـه از زیـر چشـمهایش پـارچـه ای گذرانیـده و بـدور سرش پیچیده . در جای بلندی دماغش پارچه صاف بود. روی صورت او جز سفیدی پارچه چیزی دیده نمی شد . وقتیکه او رفت ، دربان گفت : « من الان شــما را تنـها مـی گـذارم .» نمیدانـم چـه قیافـه ای بخـود گرفتـم کـه منصرف شد و پشت سر من ایستاد . این وجود پشت سرم ، عذابم می داد . تمـام اتـاق را نـور زیبـای بعـد از ظـهر فـرا گرفته بود . وزوز دو زنبور طلائی پشت شیشهها بگوش می رسید . حس کردم که خوابم گرفتــه اسـت . بـی اینکـه بـه
طرف دربان برگردم . به او گفتم : « مدتی است که اینجاهستید ؟» مثل اینکه مــدت هـا منتظـر چنیـن سـئوالی بـود ،
فوراً جواب داد : « پنچ سال.
(سخنان قهرمان داستان مثل این است که از درون یک ماشین به بیرون پرتاب می شود. ماشینی که از همه گونه حس و عاطفه بی بهره است. فقط ماشین است، یک شنبه اش و پولش از مادر و پدر بسیار مهم تر است.)
امیر تهرانی
ح.ف