شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

رازهای کتابخانه من(۱۸۰): عرصه شکوهمند ادب پارسی: شاهنامه فردوسی: خدا، جان، خرد و دانایی(۱)



شاهنامه 

با شاهنامه از دوران نوجوانی آشنایی پید اکردم . همواره عشق به خواندن تما م آن در من موج می زد. و من می دانم هر کس که عاشق ایران و   تاریخ ایران است چنین است. این عشق و علاقه به  صورت خواندنهای برشی و انتخابی  انجام می گرفت تا این که پرودگار همت آفرین مدد کرد و من افتخار خواندن تمام شاهنامه و  یادداشت بر داری از مهمترین نکته های  آن را پیدا کردم .این برداشتها و یادداشتها را به گونه کوتاه شده و انتخابی در این وبلاگ خواهم آورد، 

فردوسی کتاب را با ستایش پرودگار  آغاز کرده  و او را خداوند جان و خرد نامیده و تاکید کرده که هیچ اندیشه ای نمی تواند در ارتباط با خداوند از این موضوع فراتر رود که او خداوند "جان و خرد " است. و در انتها می گوید  که دانایی توانایی است. یعنی انسان نادان ناتوان و درمانده است . وانسان خرد گرا و داناست که تاریخ را رقم می زند .

بسم الله الرحمن الرحیم

 بنام خداوند جان و خردکزین برتر اندیشه برنگذرد 
 خداوند نام و خداوند جایخداوند روزی‌ده رهنمای 
 خداوند کیوان و گردان سپهرفروزندهٔ ماه و ناهید و مهر 
 ز نام و نشان و گمان برتر استنگارندهٔ بر شده گوهر است 
 به بینندگان آفریننده رانبینی مرنجان دو بیننده را 
 نیابد بدو نیز اندیشه راهکه او برتر از نام و از جایگاه 
 سخن هر چه زین گوهران بگذردنیابد بدو راه جان و خرد 
 خرد گر سخن برگزیند همیهمان را گزیند که بیند همی 
 ستودن نداند کس او را چو هستمیان بندگی را ببایدت بست 
 خرد را و جان را همی سنجد اودر اندیشهٔ سخت کی گنجد او 
 بدین آلت رای و جان و روانستود آفریننده را چون توان 
 به هستیش باشد که خستو شویز گفتار بیکار یک سو شوی 
 پرستنده باشی و جوینده راهبفرمانها ژرف کردن نگاه 
 توانا بود هر که دانا بودز دانش دل پیر برنا بود




امیر تهرانی

ح.ف

ادامه دارد

رازهای کتابخانه من(۱۷۷): جهان باشکوه رمان و داستان: رمان بیگانه نوشته آلبر کامو(۱)

کتاب بیگانه نوشته آلبر کامو
(آلبر کامو (فرانسوی) متولد ۷ نوامبر ۱۹۱۳ – درگذشتهٔ ۴ ژانویه ۱۹۶۰) نویسنده، فیلسوف و روزنامه‌نگار فرانسوی برنده جایزه ادبی نوبل بود. او یکی از نویسندگان بزرگ قرن بیستم و خالق کتاب مشهور بیگانه و مقاله جریان‌ساز افسانهٔ سیزیف است

کامو در الجزایر تحت استعمار فرانسه متولد شد. او در دانشگاه الجزیره تحصیل کرد و تا پیش از آنکه در سال ۱۹۳۰ گرفتار بیماری سل شود دروازه‌بان تیم فوتبال این دانشگاه بود.
کامو در سال ۱۹۵۷ به خاطر «آثار مهم ادبی که به روشنی به مشکلات وجدان بشری در عصر حاضر می‌پردازد» برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات شد. آلبر کامو پس از رودیارد کیپلینگ جوان‌ترین برندهٔ جایزهٔ نوبل و همچنین نخستین نویسندهٔ زادهٔ قارهٔ آفریقا است که این عنوان را کسب کرده‌است. همچنین کامو در بین برندگان نوبل ادبیات، کمترین طول عمر را دارد و دو سال پس از بردن جایزهٔ نوبل در یک سانحهٔ تصادف درگذشت.
با وجود اینکه کامو یکی از متفکران مکتب اگزیستانسیالیسم شناخته می‌شود او همواره این برچسب خاص را رد می‌کرد. در مصاحبه‌ای در سال ۱۹۴۵ کامو هرگونه همراهی با مکاتب ایدئولوژیک را تکذیب می‌کند و می‌گوید: «نه، من اگزیستانسیالیست نیستم. هم سارتر و هم من همیشه متعجب بوده‌ایم که چرا نام ما را پهلوی هم می‌گذارند.»)

من کتاب بیگانه کامو را به همان زبان فرانسه خواندم که کامو داستان را به آن زبان نوشته بود. نظر من این است که این کتاب به گونه ای نوشته شده که علاوه بر جنبه داستانی و ادبی برای کسانی که بدنبال تکمیل زبان فرانسه هستند بسیار مناسب است.
این نویسنده فرانسوی نزدیک به همه عمر خود را در تونس و الجزیره و شهرهای آفریقای شمالی فرانسه گذرانید. و به همین علت نه تنها در این داستان بزرگترین نقش را آفتاب سوزان نواحی گرم به عهده دارد . و قهرمان داستان به علت همین آفتاب است که آدم می کشد ، بلکه در کار بزرگ دیگرش به نام « طاعون » همین نویسنده ، بلای طاعون را بر یک شهر گرما زده آفریقا نازل می کند ، که « تغییرات فصول را فقط در آسمان آن می شود خواند . و در آن نه صدای بال پرنده ای را می توان شنید و نه زمزمه بادی را لای بر گهای درختی . »


از متن آغازین کناب:
"امروز ، مادرم مرد . شایدهم دیروز ، نمی دانم . تلگرافی به این مضمون از نوانخانه دریـفت داشته ام : « مادر ،در گذشت. تدفین فردا . تقدیم احترامات » از این تلگراف چیزی نفهمیدم شاید این واقعه دیروز اتفاق افتاده است .
نوانخانه پیران در « مارانگو » ،هشتاد کیلومتری الجزیره است . سر ساعت دو اتوبوس خواهم گرفت و بعد از
ظهر خواهم رسید .
بدین ترتیب ، می توانم شب را بیدار بمانم و فردا عصر مراجعت کنم . از رئیسم دو روز مرخصی
تقاضا کردم که به علت چنین پیش آمدی نتوانست آنرا رد کند. با وجود این خشنود نبود . حتی باو گفتـم :« این موضوعتقصیر من نیست . » جوابی نداد .
آنگاه فکر کردم که نبایستی ایـن جمله را گفته باشم . من نمی بایست معذرت میخواستم . وانگهی وظیفه او بود که به من تسلیت بگوید . شایدهم اینکار را برای پس فردا گذاشته است که مرا با لباس عزا خواهددید چون اکنون مثل این است که هنوز مـادرم نمرده است . ولی بر عکس بعد از تدفین ، این کاریست انجام یافته و مرتب ، که کاملاً جنبه رسمی به خود می گیرد .
سر ساعت دو اتوبوس گرفتم . هوا خیلی گرم بود . بنا به عادت ، غذا را در مهمانخانه « سلست » خوردم . همه شان به حالم دل می سوزاندند و « سلست» بمن گفت : « یک مادر که بیشتر نمی شود داشت .» هنگامی که عزیمت کردم همه تا دم در بدرقه ام کردند .کمی گیج بودم . چون لازم بود به منزل « امانوئل » بروم و کراوات سیاه و بازوبندش را به عاریه بگیرم . او چند ماه پیش عمویش مرده بود .
برای اینکه اتوبوس را از دست ندهم ، دویدم . حتماً به علت این شتاب و این دویدن و سر و صدای ماشین و بوی بنزین و نور خورشید ، و انعکاسش روی خیابان بود که چرتم گرفت ، کما بیش تمام طول راه را خوابیدم .
هنگامی که بیدار شدم ، به یک مرد نظامی چسبیده بودم . نظــامی به من خندید و پرسید آیا از راه دور می آیم ؟
جواب دادم « بله » برای اینکه چیز دیگری برای گفتن نداشتم .
نوانخانه در دو کیلومتری دهکده است . این راه را پیاده رفتم . خواستم فوراً مادرم را ببینم . اما دربان گفت اول
باید به مدیر رجوع کنم . چون مدیر مشغول کار بود ، کمی صبر کردم . تمام این مدت دربان حرف زد و بالاخره مدیر
را دیدم : و مرا در دفترش پذیرفت .
پیر مرد ریزه ای بود کـه نشان « لژیون دونور» به سینه داشت . با چشمان درخشان مرا نگاه کرد . بعددستم را فشرد و مدت زمانی آنرا نگاهداشت که نمیدانستم چگونه آنرا در بیاورم . به پرونده رجوع کرد و به من گفت : « مادام مرسو سه سال پیش به اینجا وارد شد وشما تنها حامی او بودید.»گمان ردم مرا سرزنش می کند . از این جهت خواستم توضیحاتی بدهم . اما کلامم را قطع کرد : « فرزند عزیزم لازم نیست خودتان را تبرئه کنید . من پرونده مادرتان را خواندم . شما نمی توانستید احتیاجات او را برآورید . او پرستاریلازم داشت. درآمد شما کم بود . ازهمه اینها گذشته ، او در اینجا خوشبخت تر بود .» گفتم « بله ، آقای مدـیر » اوافزود : « شما میدانیددر اینجا او دوستانی بسن و سال خود می یافت . و می توانست لذایذ زمـان گذشته را با آنـدر میان نهد . شما جوانید و زندگی با شما او را کسل می ساخت


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

رازهای کتابخانه من(۱۷۶): عرصه با شکوه ادب پارسی: نامه ها: نامه هایی از نیما یوشیج خطاب به همه


کتاب نامه های نیما 

"یکی از مهم‌ترین آثار علی اسفندیاری (نیما یوشیج) کتاب «حرف‌های همسایه» او است. نیما در این کتاب برای انتقال هرچه بهتر صحبت‌ها و نظرات خود، قالب ادبیِ نامه را انتخاب کرده است، نامه‌ای به یک (یا چند) مخاطب فرضی. گاه این نامه‌ها چنان شکل واقعی به خود می‌گیرد و در برگیرندۀ اتفاقات جاری زمان خود نیما می‌شود که به راحتی می‌توان آن‌ها را کنار دیگر نامه‌های نیما قرار داد؛ تنها با این تفاوت که در مجموعه نامه‌های نیما، گیرنده مشخص است، ولی در این بخش‌ها گیرنده معلوم نیست. از طرف دیگر، نیما در بخشی عمده‌ای از «حرف‌های همسایه» نظریات و تئوری‌های کلی خود در رابطه با شعر معاصر و تاریخ ادبیات را مطرح می‌کند و با توجه به عنوآن‌ها و درونمایۀ آن‌ها می‌توان فهمید که خطاب این نامه‌ها یا حرف‌ها با نسل جوان است؛ نسل جوانی که نه‌تنها در حیات نیما می‌زیسته‌اند، بلکه شاعران جوانی که در سال‌های پس از حیات نیما نیز پا به عرصۀ شعر و ادبیات گذاشته و همچنان می‌گذارند. به عبارتی خطاب نیما به همۀ شاعران جوان پس از خود است."


هم چنین باید توجه داشت که کتاب یادداست های روزانه نیما از ارزش فوق العاده ای بر خورداراست و هر ایرانی علاقمند به ادب و فرهنگ ایرانی لازم است آنرا بخواند. من در همین وبلاگ منتخباتی از آن کتاب را نقل خواهم کرد.


نامه شماره یک

چگونه خلوت معنوی داشته باشیم؟

عزیز من! آیا آن صفا و پاکیزگی را که لازم است، در خلوت خود می یابی یا نه؟


عزیز من! جواب این را از خودت بپرس. هیچکس نمیداند تو چه میکنی و تو را نمی بیند.

آیا چیزهایی را که دیده نمی شوند، تو می بینی؟ آیا کسانی را که میخواهی در پیش تو حاضر میشوند،

یا نه؟ آیا گوشه ی اتاق تو به منظره ی دریایی مبدل میشود؟ آیا می شنوی هر صدایی که میخواهی؟

می بینی هنگامی را که تو سالهاست مرده ای و جوانی که هنوز نطفه اش بسته نشده، سالها بعد در گوشه ای

نشسته و از تو می نویسد؟

هروقت همه ی اینها هستی داشت و در اتاق محقر تو دنیایی جا گرفت، در صفا و پاکیزگیی خلوت

خود شک نکن.

اگر جز این است بدان که خلوت تو یک خلوت ظاهریست، مثل اینست که تاجری برای شمردن

پولهای خود در به روی خود بسته است. دل تو با تو نیست و تو از خود، جدا هستی. آن تویی که باید

با تو باشد، از تو گریخته است.

شروع کن به صفا دادن شخص خودت، شروع کن به پاکیزه ساختن خودت. آن خلوت که ما از آن حرف

میزنیم عصارهای از صفا و پاکیزگیِ ماست، نه چیز دیگر.


امیر تهرانی

ح.ف

رازهای کتابخانه من(۱۷۵): کتابهای ممنوعه: دکتر فاستوس فصل ششم :کاخ پاپ

کاخ پاپ


در این صحنه و پس از گردش در شهرهای مهم اروپا و زیارت گور ویژول ساحر فاستوس و دستیار شیطان تافلیس وارد رم شده و بنا بر نظر تافلیس کا خ پاپ را برای اقامت خود انتخاب می کنند:

فاستوس و مفیس تافلیس داخل می‌شوند

فاستوس- خوب، مفیس تافلیس. اینک که از شهر با عظمت «تریر» گذشته و کوههای سنگ سماق که گرداگرد آن شهر را گرفته‌اند تماشا کردیم و دریاچه‌های آنجا را که سپاه پادشاهان از آن نمی‌توانند بگذرند دیدیم و از آنجا به پاریس و از پاریس به ملتقای رودخانهٔ «سن» و «رن» که کنارهٔ آنرا تاکستان‌های بارور پوشانده است گذشتیم و از آنجا به «ناپل» رفتیم و قبر «ویژول» ساحر معروف را که کوهستانی را بطول یک میل در یک شب سوراخ کرد دیدیم و از آنجا نیز گذشته به «ونیز» و «پادوا» رفتیم و معبد بزرگ آنجا را که قبه‌اش با معجر آسمان تماس دارد و از سنگهای رنگارنگ ساخته شده و گنبدش از طلاست مشاهده کردیم، بگو بدانم اینجا کجاست؟ آیا چنانکه خواسته بودم مرا به شهر رم آورده‌ای؟

مفیس تافلیس - بله اینجا رم است و چون نمی خواستم بدون تدارک مانده باشم عمارت خصوصی پاپ را برای توقف خودمان انتخاب کرده‌ام.

فاستوس - بسیار خوب. امیدوارم پاپ بیاید و بما خیر مقدم بگوید.

مفیس تافلیس - چرا بچه شده‌ای؟ ما او را وسیلهٔ تفریح خود قرار خواهیم داد. حالا برای اینکه از اوضاع این شهر مطلع باشی بدان که این شهر روی هفت تپه که قاعده و شالوده آنها یکی است بنا شده است. رودخانهٔ «تیبر» درست از میان شهر می‌گذرد و بر کنارهٔ پلی که روی آن کشیده شده قلعه‌ای بسیار مستحکم ساخته شده است که در داخل آن لوازم جنگ انبار شده و بشمارهٔ روزهای سال توپ‌های بزرگ مفرغی کار گذارده‌اند. ستونهای بزرگی که «ژول سزار» از افریقا آورده بود در همین قلعه است.

فاستوس - خوب، من بقلمرو ابلیس و رودخانهٔ «اکرون» و «فلک‌ثن» که دور عالم اموات کشیده است سوگند یاد می‌کنم که خیلی میل دارم شهر زیبای رم و این بناهائی را که می‌گوئی تماشا کنم. بیا برویم سیاحت کنیم.

توصیف دستیار شیطان از کاردینالها و راهبان

مفیس تافلیس - نه، فاستوس، صبر کن. می‌دانم خیلی میل داری پاپ را تماشا کنی و در ضیافتی که امروز برای مراسم روز مولود پطر مقدس میدهد شرکت داشته باشی. بنشین تا هیأت کاردینال‌ها و رهبانان کچل را ببینی که با شکم پر بهمه برکت می‌فرستند.

نامرئی شدن فاستوس

فاستوس - بسیار خوب، بدم نمی‌آید که با آنها سر بسر بگذارم و از نادانی آنها تفریح کنم. افسونی بخوان که من ناپدید شوم و بدون اینکه کسی مرا ببیند هر کار که می‌خواهم بکنم.

مفیس تافلیس - (دستها را مانند ساحران تکان میدهد) بسیار خوب، تو دیگر دیده نمی‌شوی.

(صدای شیپور، پاپ و کاردینالها برای صرف غذا وارد می‌شوند و پشت سر آنها رهبانان وارد می شوند)

پاپ- جناب کاردینال، قدری نزدیکتر بنشینید.

فاستوس - شیطان هم تو را خفه کند هم کاردینال را.

پاپ- این که بود؟ بگردید ببینید که بود؟

رهبانان- (اطراف را می‌گردند) اینجا کسی نیست جناب قدوسی ماب.

پاپ- جناب کاردینال. از این غذا صرف کنید، اسقف میلان برای ما فرستاده است.

فاستوس- متشکرم جناب اجل. (بشقاب را بلند می کند)

پاپ- عجب این کیست که گوشت را از جلو من برداشت؟ جناب کاردینال، از این صرف کنید که کاردینال دوفلورانس فرستاده است.

فاستوس - راست می‌فرمائید ، بخوریم ببینیم چه مزه میدهد. (بشقاب را بلند می‌کند)

پاپ- عجب دوباره؟ جناب کاردینال بسلامتی جنابعالی. (جام را بلند می‌کند)

فاستوس- بسلامتی جناب قدوسی ماب. (جام را از دستش میرباید)


وحشت پاپ را فرا می گیرد

کاردینال - جناب قدوسی، بنظرم بعضی از ارواح از زندان دوزخ آزاد شده آمده اند از جنابعالی عفو گناهان خود را بخواهند.

پاپ - شاید همینطور باشد. آقایان راهبها، دعائی بخوانید که اضطراب این روح ساکت شود. جناب کاردینال مشغول شوید. (روی سینه علامت صلیب می‌کشند)

فاستوس - علامت صلیب چرا رسم می‌کنی؟ بتو می‌گویم این شوخیها را کنار بگذار.

(پاپ باز روی سینه علامت صلیب رسم می‌کند)

فاستوس- خوب، این بار دوم است خبرت دادم سومی پیدا نکند. (پاپ باز صلیب می‌کشد و فاستوس یک سیلی بصورت او میزند و همه فرار می‌کنند)

فاستوس - مفیس تافلیس بیا برویم. حالا دیگر چه باید بکنیم؟

مفیس تافلیس- نمی‌دانم، حالا ترا بوسیله ناقوس وشمع و کتاب تکفیر خواهند کرد.

تافلیس صدای آنان را به صدای حیوانات تشبیه می کند

فاستوس - چطور؟ با شمع و کتاب و ناقوس؟ به، الان صدای  خر و نعره گوساله و خرهٔ گرازی را خواهی شنید. مگر امروز روز عید پطر مقدس نیست؟

(رهبانان دسته جمعی برای خواندن دعا وارد می‌شوند)

راهب اول - برادران دینی، بیائید و از روی قلب و اعتقاد به تلاوت مشغول شویم:

لعنت بر هر که غذای جناب پاپ را از جلوش ربود. بیشمار!

لعنت بر هر که بصورت پاپ سیلی زد. بیشمار!

لعنت بر هر که مشت بمغز برادر «ساندلو» کوفت. بیشمار! لعنت بر هر که دعای ما را برهم می‌زند. بیشمار!

لعنت بر هر که جام شراب جناب پاپ را از چنگش بدر برد. بیشمار!

لعنت خدا و اولیا بر او باد. بیشمار!

(فاستوس و مفیس تافلیس راهبها را کتک می‌زنند و آتش بازی در میان آنها پرت می‌کنند و خارج می‌شوند)

پیش‌خوان

پس از آنکه فاستوس همه جای دنیا را سیاحت کرد و جلال و ثروت دربار پادشاهان گیتی را دید به شهر خود برگشت. دوستان نزدیک او که از غیبت طولانی او متوحش شده بودند از دیدارش شادمان گشتند و دور او برای فهم رموز گیتی و اسرار علم نجوم گرد آمدند. فاستوس پرسشهای آنانرا جواب داد و همه را از دانش خویش به تعجب انداخت. اینک شهرت او همه جا رسیده و «شارل پنجم» او را به کاخ خود دعوت نموده و از او پذیرائی شایانی کرده است. کارهائی که فاستوس در دربار آن پادشاه کرد اینک برای العین مشاهده خواهیم نمود. (خارج می‌شود)

رازهای کتابخانه من (۱۷۵): رمان و داستان ایر انی: حاجی مراد نوشته صادق هدایت



حاجی مراد


داستان شک ها و تردید ها، داستان اقدامات نسنجیده و بدون تعقل، داستان تعصب ها و کینه های بیجاست که هر انسانی ممکن است بخاطر آن مشکلات فراوان را تجربه نموده و زیان  و ضرر بپردازد. این نگرش در گروهی از آدمها وجود دارد و به قول خود هدایت مثل خوره روح آنها را می خورد.

بعضی اوقات این فکرهای نادرست  و غلط از انسان یک مجرم دست اول می سازد، حاجی مراد هم همین گونه فکر می کرد:


حاجی‌مراد، به چابکی، از سکّوی دکّان پایین جَست. کمرچینِ قبای بخور خود را تکان داد، کمربند نقره‌اش را سفت کرد، دستی به ریش حنابسته‌ی خود کشید؛ حسن، شاگردش را صدا زد، با هم دکّان را تخته کردند؛ بعد از جیبِ فراخ خود، چهار قران درآورد، داد به حسن، که اظهار تشکّر کرد، و با گام‌های بلند، سوت‌زنان، مابین مردمی که در آمد و شد بودند، ناپدید گردید.


(اصلاحاتی که هدایت در رنگ دادن و فضا سازی  داستان بکار می برد بعدها سرمشق دیگر نویسندگان ایرانی هم شد‌. این اصطلاحات با فرهنگ آن دوران یعنی زمان وقوع داستان مرتبط بودند: کمرچین قبا، کنربند نقره ای، ریش حنابسته، جیب فراخ، تخته کردن دکان....همه با فرهنگ دوران وقوع داستان مرتبط،هستند.)


حاجی سلام!

حاجی، عبای زردی که زیر بغلش زده بود، انداخت روی دوشش. به اطراف نگاه کرد و سلّانه‌سلّانه به راه افتاد. هر قدمی که برمی‌داشت، کفش‌های نوِ او غِزغز صدا می‌کرد. در میان راه، بیش‌ترِ دکّان‌دارها به او سلام و تعارف می‌کردند و می‌گفتند: «حاجی! سلام. حاجی! احوالت چه طور است؟! حاجی! خدمت نمی‌رسیم ... .»


از این حرف‌ها، گوش حاجی پر شده بود و یک اهمّیّت مخصوصی به لغت «حاجی» می‌گذاشت! به خودش می‌بالید و با لب‌خند بزرگ‌منشی جواب سلام می‌گرفت. 


این لغت، برای او حکم یک لقب را داشت، در صورتی که خودش می‌دانست که به مکّه نرفته بود! تنها وقتی که بچّه بود و پدرش مرد، مادر او مطابق وصیّت پدرش، خانه و همه‌ی دارایی آن‌ها را فروخت، پول طلا کرد و بنه‌کن رفتند به کربلا. 


لقب ارثی و ثروت ارثی

بعد از یکی - دو سال، پول‌ها خرج شد و به گدایی افتادند. تنها حاجی به هزار زحمت، خودش را رسانده بود به عمویش در همدان. اتّفاقاً عموی او مُرد و چون وارث دیگری نداشت، همه‌ی دارایی او رسیده بود به حاجی و چون عمویش در بازار معروف به حاجی بود، این لقب هم با دکّان به او ارث رسیده بود! او در این شهر، هیچ خویش و قومی نداشت، دو - سه بار هم جویای حال مادر و خواهرش که در کربلا به گدایی افتاده بودند، شده بود؛ امّا از آن‌ها هیچ خبر و اثری پیدا نکرده بود.


بخت مساعد و زن نامساعد

دو سال می‌گذشت که حاجی، زن گرفته بود؛ ولی از طرفِ زن، خوش‌بخت نبود. چندی بود که میان او و زنش، پیوسته جنگ و جدال می‌شد. حاجی همه چیز را می‌توانست تحمّل کند، مگر زخم‌زبان و نیش‌هایی که زنش به او می‌زد؛ و او هم برای این که از زنش چشم‌زهره بگیرد، عادت کرده بود او را اغلب می‌زد! 


گاهی هم از این کار خودش پشیمان می‌شد، ولی در هر صورت، زود روی یک‌دیگر را می‌بوسیدند و آشتی می‌کردند. چیزی که بیش‌تر حاجی را بدخلق کرده بود، این بود که هنوز بچّه پیدا نکرده بود.


 چندین بار دوستانش به او نصیحت کرده بودند که یک زن دیگر بگیرد، امّا حاجی گول‌خور نبود و می‌دانست که گرفتن یک زن دیگر، بر بدبختی او خواهد افزود. از این رو، نصیحت‌ها را از یک گوش می‌شنید و از گوش دیگر بیرون می‌کرد. وانگهی زنش هنوز جوان و خوش‌گل بود و بعد از چند سال با هم انس گرفته بودند و خوب یا بد زندگی را یک جوری به سر می‌بردند. خود حاجی هم هنوز جوان بود. اگر خدا می‌خواست به آن‌ها بچّه می‌داد. 


از این جهت، حاجی مایل نبود که زنش را طلاق بدهد، ولی این عادت هم از سر او نمی‌افتاد: زنش را می‌زد و زن او هم بدتر لج‌بازی می‌کرد؛ به خصوص از دی‌شب میانه‌ی آن‌ها سخت شکرآب شده بود.



ماجرای آغاز می شود و آنهم با یک شک:

حاجی همان طور که تخمه‌ی هندوانه می‌انداخت در دهنش و پوست دولپّه‌کرده‌ی آن را جلوی خودش تف می‌کرد، از دهنه‌ی بازار بیرون آمد. هوای تازه‌ی بهاری را تنفّس کرد. به یادش افتاد حالا باید برود به خانه، باز اوّل کش‌مکش!

 یکی او بگوید و دو تا زنش جواب بدهد و آخرش به کتک‌کاری منجر بشود! بعد شام بخورند و به هم چشم‌غرّه بروند، بعد از آن هم بخوابند! شب جمعه هم بود. می‌دانست که امشب زنش سبزی پلو درست کرده. این فکر‌ها از سر او می‌گذشت. 


حرف های نیش دار زنان و سابقه ذهنی

به این سو و آن سو نگاه می‌کرد. حرف‌های زنش را به یاد آورد: «برو برو، حاجی‌دروغی! تو حاجی هستی؟! پس چرا خواهر و مادرت در کربلا از گدایی هرزه شدند؟! من را بگو که وقتی مشدی‌حسین صرّاف از من خواست‌گاری کرد، زنش نشدم و آمدم زن توِ بی‌قابلیّت شدم! حاجی‌دروغی!»


چند بار لب خودش را گزید و به نظرش آمد اگر در این موقع زنش را می‌دید، می‌خواست شکم او را پاره بکند! در این وقت، رسیده بود به خیابان بین‌النّهرین. نگاهی کرد به درخت‌های بید که سبز و خرّم در کنار رودخانه درآمده بودند. به فکرش آمد خوب است فردا که جمعه است از صبح با چند نفر از دوستان خودمانی، با ساز و دم و دست‌گاه بروند به درّه‌ی مرادبک و تمام روز را در آن جا بگذرانند. اقلّاً در خانه نمی‌ماند که هم به او و هم به زنش بد بگذرد!


نشان زن حاجی

رسید نزدیک کوچه‌ای که می‌رفت به طرف خانه‌شان. یک‌مرتبه به نظرش آمد که زنش از پهلوی او گذشت! رد شد و به او هیچ اعتنایی نکرد! آری، این زن او بود! نه این که حاجی، مانند اغلب مردها، زن را از پشت چادر می‌شناخت؛ ولی زنش یک نشان مخصوصی داشت که در میان هزار تا زن، حاجی به آسانی زن خودش را پیدا می‌کرد! این زن او بود.


 از حاشیه‌ی سفید چادرش او را شناخت! جای تردید نبود؛ امّا چه طور شده بوده که باز بدون اجازه‌ی حاجی، این وقت روز از خانه بیرون آمده بود؟ درِ دکّان هم نیامده بود که کاری داشته باشد. آیا به کجا رفته بود؟!


حاجی، تند کرد. دید بلی، زن اوست! حالا به طرف خانه هم نمی‌رود! ناگهان از جا در رفت. نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد. می‌خواست او را گرفته، خفه بکند.


 بی‌اختیار داد زد: «شهر بانو!» آن زن رویش را برگردانید و مثل چیزی که ترسیده باشد، تندتر کرد. حاجی را می‌گویی، سر از پا نمی‌شناخت! آتش گرفته بود! حالا زنش بدون اجازه‌ی او از خانه بیرون آمده هیچ، آن وقت صدایش هم که می‌زد، به او محل نمی‌گذارد! 


به رگ غیرتش برخورد. دوباره فریاد زد: «آهای! با تو هستم! این وقت روز کجا بودی؟! بایست تا بهت بگویم!» زن ایستاد و بلند گفت: «مگر فضولی؟! به تو چه؟! مردکه‌ی جلنبری! حرف دهنت را بفهم! با زن مردم چه کار داری؟! الان حقّت را به دستت می‌دهم! آهای مردم! به دادم برسید. ببینید این مردکه‌ی مست‌کرده از جان من چه می‌خواهد؟ به خیالت شهر بی‌قانون است؟! الان تو را می‌دهم به دست آژان ... آهای آژان! ... .»


درِ خانه‌ها، تک‌تک باز می‌شد! مردم از اطراف به دور آن‌ها گرد آمدند و پیوسته به گروه آن‌ها افزوده می‌شد. حاجی، رنگ و رویش سرخ شده، رگ‌های پیشانی و گردنش بلند شده بود! حالا در بازار سرشناس است! مردم هم دوپشته ایستاده‌اند و آن زن، رویش را سخت گرفته، فریاد می‌زند: «آقای آژان!»


سیلی به گوش زن مردم


حاجی، جلوِ چشمش تیره و تار شد. پس رفت، پیش آمد و از روی چادر، یک سیلی محکم زد به آن زن و می‌گفت: «بی‌خود ... بی‌خود صدای خودت را عوض نکن! من از همان اوّل تو را شناختم. فردا ... همین فردا طلاقت می‌دهم! 


حالا برای من پایت به کوچه باز شده؟ می‌خواهی آب روی چندین و چند ساله‌ی مرا به باد بدهی؟! زنیکه‌ی بی‌شرم! حالا نگذار رو به روی مردم بگویم. مردم! شاهد باشید این زنیکه را فردا طلاق می‌دهم! چند وقت بود که شک داشتم، هی خودداری می‌کردم، دندان روی جگر می‌گذاشتم، امّا حالا دیگر کارد به استخوان رسیده! آهای مردم! شاهد باشید زن من نانجیب شده! فردا ... آهای مردم! فردا ... .»


زن رو به مردم کرده: «بی غیرت‌ها! شماها هیچ نمی‌گویید؟! می‌گذارید این مرتیکه‌ی بی سر و پا، میان کوچه، به عورت مردم دست‌اندازی کند؟! اگر مشدی حسین صرّاف این جا بود، به همه‌تان می‌فهماند. یک روز هم از عمرم باقی باشد، تلافی‌ای بکنم که روی نان بکنی، سگ نخورد! یکی نیست از این مرتیکه بپرسد: "ابولی! خرت به چند است؟!" کی هست که خودش را داخل آدمی‌زاد می‌کند؟! برو ... برو ... آدمِ خودت را بشناس. حالا پدری ازت دربیاورم که حظ بکنی! آقای آژان! ... .»


سر و کله آژان پیدا می شود

دو - سه نفر میانجی پیدا شدند. حاجی را به کنار کشیدند. در این بین، سر و کلّه‌ی آژانی نمایان شد. مردم، پس رفته، حاجی‌آقا و زنِ چادرحاشیه‌سفید، با دو - سه نفر شاهد و میان‌جی به طرف نظمیّه روانه شدند. در میان راه، هر کدام حرف‌های خودشان را برای آژان تکرار کردند! مردم هم، ریسه شده، به دنبال آن‌ها افتاده بودند تا ببینند آخرش کار به کجا می‌انجامد؟!


حاجی به اشتباه خود پی می برد

حاجی، خیس عرق، هم‌دوش آژان، از جلوِ مردم می‌گذشت و حالا مشکوک هم شده بود! درست نگاه کرد، دید کفشِ سگک‌دار آن زن و جوراب‌هایش، با مال زن او فرق داشت! نشانی‌هایی هم که آن زن به آژان می‌داد، همه درست بود: او زن مشدی‌حسین صرّاف بود که می‌شناخت! پی برد که اشتباه کرده است، امّا دیر فهمیده بود. حالا نمی‌دانست چه خواهد شد؟! تا این که رسیدند به نظمیّه، مردم بیرون ماندند. حاجی و آن زن را آژان، وارد اتاقی کرد که در آن دو نفر صاحب‌منصبِ آژان پشت میز نشسته بودند. آژان، دست را به پیشانی گذاشته، شرح گزارش را حکایت کرد و بعد خودش را کنار کشید، رفت پایین اتاق ایستاد. رییس رو کرد به حاجی:


- اسم شما چیست؟


- آقا! ما خانه‌زادیم! کوچکیم! اسم بنده حاجی‌مراد. همه‌ی بازار مرا می‌شناسند.


- چه کاره هستید؟


- رزّاز. در بازار دکّان دار. هر فرمایشی که داشته باشید، اطاعت می‌کنم.


- آیا راست است که شما نسبت به این خانم بی‌احترامی کرده‌اید و ایشان را در کوچه زده‌اید؟


- چه عرض بکنم؟! بنده گمان می‌کردم که زن خودم است!


- به کدام دلیل؟!


- حاشیه‌ی چادرش سفید است.


- خیلی غریب است! مگر صدای زن خودتان را نمی‌شناسید؟!


درد دل حاجی از زن خود

حاجی آهی کشید: «آخر شما که نمی‌دانید زن من چه آفتی است! زنم، نوای همه‌ی جانوران را درمی‌آورد! وقتی که از حمّام درمی‌آید، به صدای همه‌ی زن‌ها حرف می‌زند. ادای همه را درمی‌آورد. من گمان کردم می‌خواهد مرا گول بزند! صدای خودش را عوض کرده!»


زن: «چه فضولی‌ها! آقای آژان! شما که شاهد هستید توی کوچه رو به روی صد کرور نفوس به من چک زد. حالا یک مرتبه موش‌مرده شد! چه فضولی‌ها! به خیالش شهر هرت است! اگر مشدی‌حسین بداند، حقّت را می‌گذارد کف دستت! با زن او؟! آقای رییس! ... .»


رییس: «خوب خانم! با شما دیگر کاری نداریم. بفرمایید بیرون تا حساب حاجی‌آقا را برسیم!»


حاجی: «و الله غلط کردم! من نمی‌دانستم. اشتباهی گرفتم. آخر من رو به روی مردم، آب رو دارم!»


جریمه سنگین و شلاق بخاطر یک اشتباه 

رییس چیزی نوشته، داد به دست آژان. حاجی را بردند جلوِ میز دیگر. اسکناس‌ها را با دست لرزان شمرد، به عنوان جریمه روی میز گذاشت. بعد به هم‌راهی آژان، او را بردند جلوِ درِ نظمیّه. مردم، ردیف ایستاده بودند و درگوشی با هم پچ‌پچ می‌کردند.


 عبای زرد حاجی را از روی کولش برداشتند و یک نفر تازیانه به دست، آمد کنار او ایستاد. حاجی، از زور خجالت، سرش را پایین انداخت و پنجاه تازیانه، جلوِ مردم به او زدند؛ ولی او خم به ابرویش نیامد!


بالاخره زن را طلاق داد

وقتی که تمام شد، دست‌مال ابریشمیِ بزرگی از جیب درآورد. عرق روی پیشانی خودش را پاک کرد. عبای زرد را برداشته، روی دوش انداخت. گوشه‌ی آن به زمین کشیده می‌شد. سر به زیر، روانه‌ی خانه شد و کوشش می‌کرد پایش را آهسته‌تر روی زمین بگذارد تا صدای غزغز کفش خودش را خفه بکند! دو روز بعد حاجی زنش را طلاق داد.


پاریس، 4 تیرماه 1309


(نتیجه: داستان شرح نقص های فرهنگی ما ست و این که زن و شو هر ها اغلب خوبی های همدیگر را نمی بینند و فقط جنبه های منفی یکدیگر را تقویت می کنند.در ذهن خود از هم غولی می سازند و همواره با هم در جنگ و جدال هستند.فکرهای شک ساز و تردید افزا تا کنون زندگانی های بسیاری را از هم پاشیده و اغلب بنیان و اصل نداسته است.)


امیر تهرانی

ح.ف