شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

رازهای کتابخانه من(۱۷۴): جهان با شکوه رمان و داستان: داستان شنل نوشته گوگول بخش ششم


...ادامه از نوشنار پیشین

داستان شنل نوشته گوگول


گفتیم که آکاکی کارمند با حقوق ۴۰۰ روبلی سرانجام با شنل نو به اداره رفت،به افتخارش میهمانی دادند ، پس از میهمانی مورد حمله قرار گرفت و شنل را از او دزدیدند و مضروبش نمودند. او به پلیس شکایت به جایی نرسید. به نزد شخص متنفذ رفت که صد بار از پلیس بدتر بود.  و از اتاق متنفذ خارج شد...


...آکاکی آکاکیویچ به یاد نمی‌آورد که چگونه از پله‌ها پایین رفته بود و خودش را به خیابان رسانده بود. دست‌ها و پاهایش کاملاً بی‌حس شده بودند. هرگز در تمام عمرش به یاد نداشت که این‌چنین از جانب مدیر کلی مورد عتاب قرار گرفته باشد و تازه آن‌هم از مدیر کل اداره‌ای دیگر. 

در میان صفیر کولاک و باد، با دهان کاملاً باز، تلاش می‌کرد راهش را باز کند، اما مرتباً سکندری می‌خورد. باد، چنان‌که معمول پترزبورگ است، از هر چهار سو شلاق می‌کشید.

 در یک چشم به هم زدن گلویش ورم کرد، و سرانجام زمانی که توانست خودش را به خانه برساند دیگر حتی قادر نبود کلمه‌ای بگوید. خودش را به رختخواب انداخت و بلافاصله همهٔ بدنش آماس کرد  .یک توبیخ «لازم و به‌موقع» گاهی اوقات می‌تواند چنین اثرات نیکویی به بار آورد!


آکاکی بیمار می شود

روز بعد تب تندی داشت و با مساعدت بی‌دریغ آب و هوای پترزبورگ بیماری با سرعتی بیش از حد انتظار شدت یافت و وقتی دکتر بالای سرش رسید و نبضش را گرفت، تنها چیزی که تجویز کرد، یک پماد بود –آن‌هم تنها بدین خاطر که بیمار را از حق استفاده از کمک‌های پزشکی کاملاً بی‌بهره نگذاشته باشد.

 به هر حال تشخیص نهایی‌اش این بود که آکاکی آکاکیویچ بی‌شک بیش از یک روز و نیم دوام نخواهد آورد. آنگاه رو به زن صاحبخانه کرد و گفت:

«بهترست وقت را تلف نکنید و همین الآن یک تابوت از چوب کاج سفارش دهید، چون مطمئناً چوب بلوط برایش گران تمام می‌شود.»

اینکه آکاکی آکاکیویچ این کلمات مصیبت‌آمیز را شنید یا نه و اگر شنید هیچ احساس تأسفی برای رها شدن از این زندگی نکبت‌بار به او دست داد یا نه –معلوم نیست، چرا که در تمام این مدت به حال تب و هذیان به سر می‌برد. 


اشباح و رؤیاهای بی‌پایان، هریک عجیب‌تر از دیگری در نظرش ظاهر می‌شد؛ مثلاً خودش را می‌دید که به التماس از پطرویچ خیاط می‌خواهد تا شنلی با تله‌های مخصوص بدوزد تا دزدانی را که زیر تختش جمع شده بودند، گیر بیندازد و مرتباً از صاحب‌خانه‌اش می‌خواست تا دزدی را که زیر پتویش خزیده بود، بیرون بکشد. 

لحظه‌ای دیگر سؤال می‌کرد که چرا در حالی که شنل نویی خریده است، باز آن شنل کهنه آنجا از دیوار آویزان است.


 بعد خودش را در برابر مدیر کل می‌دید که حسابی مورد عتاب و سرزنش قرار گرفته است و می‌گوید: «متأسفم، حضرت اشرف.» و نهایتاً چنان فحش‌های رکیک و ناسزاهایی بر زبان می‌راند که صاحب‌خانهٔ مهربان که هرگز در تمام عمرش چنین کلماتی از دهان او نشنیده بود، بر خودش صلیب می‌کشید، خصوصاً که تمام این فحش‌ها بلافاصله به‌دنبال گفتن «حضرت اشرف» ردیف می‌شد. مدتی بعد دیگر چنان تند و ناشمرده حرف می‌زد که مطلقاً هیچ نمی‌شد سر درآورد، تنها روشن بود که همهٔ کلمات و افکارش فقط و فقط بر همان شنل متمرکز بودند. 

سرانجام آکاکی آکاکیویچ بیچاره جان به جان‌آفرین تسلیم کرد. نه اطاق و نه اثاثیه‌اش، هیچ‌کدام مهر و موم نشدند؛‏

اولاً از آن جهت که کس و کاری نداشت و ثانیاً آنچه از مال دنیا داشت چیز چندان مهمی نبود: 

یک دسته قلم پر، یک بسته کاغذ سفید دولتی، سه جفت جوراب، دو یا سه دگمه که از شلوارش کنده شده بود و همان «زیرپوش» مشهور که خواننده به‌خوبی با آن آشناست. 

چه‌کسی این ارثیه را تصاحب کرد، فقط خدا می‌داند و بس و البته نویسندهٔ داستان نیز اذعان دارد که علاقه‌ای به دانستن این موضوع ندارد.

 آکاکی آکاکیویچ را با یک گاری به گورستان بردند و دفن کردند. و پترزبورگ بی آکاکی آکاکیویچش به زندگی عادی ادامه داد، تو گویی هرگز چنین شخصی وجود نداشته است.


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

رازهای کتاابخانه من(۱۷۳): جهان باشکوه رمان و داستان: داستان شنل نوشته گوگول : بخش پنجم


ادامه  از نوشتار پیشین

داستان شنل :  نوشته گوگول بخش پنجم

در بخش پیشین خواندیم که یکی از همکاران آکاکی به افتخار شنل او  وروز تولد خودش میهمانی در خانه ترتیب داد و آکاکی را دعوت کرد. آن شب خیلی خوش گذشت چون برای ا لین بار بود که آکاکی درچنین میهمانیهایی شرکت کرده بود. ساعت دوازده نیمه شب آکاکی از خانه میزبان خارج شد و به سرعت به سمت خانه می  رفت که ناگهان ....


...همچنان که به سوی میدان می‌رفت، نمی‌دانست چگونه بر احساس وحشتی که در درونش سرریز می‌کرد غلبه کند، گویی احساس می‌کرد که حادثهٔ شومی در کمینش است. پشت سر و دور و برش را نگاه کرد: انگار وسط اقیانوسی بود. با خودش فکر کرد: «نه، بهتر است نگاه نکنم.» و با چشمان بسته به راهش ادامه داد، وقتی دوباره چشم‌هایش را باز کرد تا ببیند چقدر راه باقی است، ناگهان دو مرد سبیلو را پیش رویش دید. هوا به قدری تاریک بود که نمی‌شد کاملاً صورتشان را تشخیص داد. چشمانش تار شد و قلبش به طپش افتاد.

یکیشان با صدای دورگه‌ای یقه‌اش را چسبید و گفت: «آها، این شنل که مال من است!» آکاکی آکاکیویچ می‌خواست فریاد بزند و کمک بطلبد، اما آن مرد دیگر مشتش را که به بزرگی سر یک کارمند بود، جلوی صورت او گرفت و گفت: «مگر جیکت در نیاد!» تنها چیزی که از باقی ماجرا به خاطر آکاکی آکایویچ مانده بود، این بود که آنها شنل را از تنش بیرون کشیدند، یک اردنگی حواله‌اش کردند و با صورت به روی برف‌ها انداختندش. 

چند دقیقه‌ای بعد به هوش آمد و به‌پاخاست، اما دیگر هیچ کس آن دور و بر نبود. تنها چیزی که حس می‌کرد این بود که شنلش نیست و دارد از سرما یخ می‌زند.

 شروع به فریاد زدن کرد، اما صدایش چنان ضعیف بود که در میدانی به آن وسعت ممکن نبود به گوش کسی برسد. با ناامیدی تمام و بی‌آنکه لحظه‌ای دست از فریاد زدن بردارد،

 به سوی کیوسک نگهبانی دویدن گرفت. کنار کیوسک، پاسبان پست به چماقش تکیه داده و ایستاده بود و با تعجب نگاه می‌کرد ببیند این کدام ملعونی است که چنین فریادزنان به سویش می‌دود.

 آکاکی اکاکیویچ وقتی خودش را به پاسبان رساند، همچنان که نفس‌نفس می‌زد، فریادزنان متهمش کرد که سر پست به خواب رفته است و وظیفه‌اش را انجام نداده است و حتی وقتی جلو چشمش مردی را لخت کرده‌اند نتوانسته‌است کاری انجام دهد. 

پاسبان جواب داد که هیچ‌چیز ندیده است مگر دو مرد که وسط میدان به او برخوده‌اند و گمان برده است دوستانش هستند و توصیه کرد به جای اینکه بی‌جهت جوش بزند، بهتر است به خانه برود و فردا صبح اول وقت جریان را به بازرس پلیس ناحیه گزارش دهد و آن‌وقت بازرس دزدها را پیدا می‌کند و شنلش را به او باز می‌گرداند. آکاکی آکاکیویچ به حال نزار و اسفناکی خودش را به خانه رساند. ...

"

آکاکی به پلیس مراجعه کرد و اصلا نتیجه نگرفت به او توصیه شد به مردی" متنفذ" صاحب نفوذ مراجعه کند او هم نراجعه کرد...


...گمانم، کارمندی بیرون منتظر است. بگویید داخل شود.»

با دیدن قیافهٔ سربه‌زیر و غمگین آکاکی آکاکیویچ و آن شنل مندرسش، با حرکتی ناگهانی به سوی او برگشت و گفت: «خوب، چی می‌خواستی؟» و این کلمات را با همان صدای خشن و آمرانه‌ای ادا کرد که به خاطرش از یک هفته پیش از انتصابش به سمت مدیر کلی در خلوت و تنهایی جلوی آینه تمرین می‌کرد.

آکاکی آکاکیویچ که احساس ترس تمام وجودش را پر کرده بود و آرامشش را از دست داده بود، تا آنجا که زبان بندآمده‌اش اجازه می‌داد و با «عرض کنم که و در واقع»هایی بیش از همیشه سعی می‌کرد توضیح دهد که شنلش که تازه هم بوده به وحشیانه‌ترین صورت به سرقت رفته است و او آمده تا از شخص منتفذ بخواهد که با استفاده از نفوذش با نوشتن یادداشتی یه رئیس پلیس یا هر کس دیگر و یا هر کار که صلاح است، او را در یافتن شنلش کمک کند.

معلوم نیست به چه دلیل در نظر مدیر کل این نحوهٔ درخواست آکاکی آکاکیویچ بیش از حد خودمانی جلوه کرد.

دوباره با تندی و خشونت گفت: «منظورتان چیست آقا؟ مگر از روش جاری اداری اطلاع ندارید؟ فکر کردید کجا هستید؟ نمی‌دانید که امور در این اداره از چه سلسله مراتبی می‌گذرد؟ باید اول عریضه‌تان را به دبیرخانه بدهید، بعد به سرمنشی، بعد به رئیس بخش، بعد به رئیس دفتر و بعد عریضه را برای تصمیم‌گیری به من می‌دهند…»

آکاکی آکاکیویچ سعی کرد ته‌ماندهٔ جسارت ناچیزش را جمع کند و همچنان‌که عرق از سروصورتش روان بود گفت:

«اما حضرت اشرف، من جساراتاً خدمت حضرت اشرف رسیدم، چون خوب، البته، منشی‌ها، می‌دانید که زیاد نمی‌شود مطمئن بود…»

شخص منتفذ فریاد زد: «چی، چی، چی؟ این مزخرفات را کجا یادتان داده‌اند؟ این لاطائلات دیگر چیست که سرهم می‌کنید؟ جوان‌های امروز این کله‌شقی را از کجا یاد گرفته‌اند؟»

واضح است که شخص منتفذ توجه نداشت که آکاکی آکاکیویچ سنش از پنجاه هم بالاتر است. البته در قیاس با یک شخص هفتاد ساله ممکن بود او را جوان به حساب آورند، اما فقط در چنین قیاسی.

«هیچ می‌فهمید با چه کسی طرف صحبت هستید؟ هیچ می‌دانید در مقابل چه کسی ایستاده‌اید؟ نه واقعاً می‌پرسم هیچ اصلاً می‌فهمید؟ می‌شنوید؟ با شما هستم!»

در این لحظه پایش را بر زمین کوفت و فریادش را چنان بلند کرد که دیگر این فقط آکاکی آکاکیویچ نبود که هوش از سرش پرید. آکاکی آکاکیویچ تقریباً داشت غش می‌کرد. تلوتلو خورد، بدنش لرزید، به سختی توانست خودش را سر پا نگه دارد و اگر دربان‌ها به کمکش نشتافته بودند، نقش زمین می‌شد. نیمه‌جان بیرونش بردند. شخص منتفذ خشنود و سر از پا نشناس از اینکه سخنانش تأثیری بسیار فراتر از انتظار به بار آورده بود، و چند کلمه‌اش هوش از سر یک نفر پرانده بود، نگاهی از گوشهٔ چشم به دوستش انداخت تا ببیند چه عکس‌العملی دارد، و از مشاهدهٔ اینکه دوستش به فکر فرو رفته است و حتی علائم ترس از صورت او نیز پیداست، احساس رضایت خاطر کرد.


بدین سان شخص متنفذ هم یک مشت و داد و فریاد تحویل آکاکی داد و هیچ اقدامی صورت نگرفت.چون از سر و وضع اکاکی پول نمی بارید که شخص متنفذ بتواند از آن کیسه خود را پر کند. پس داد و فریاد برای بیرون راندن 


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

رازهای کتابخانه من(۱۷۳): جهان باشکوه رمان و داستان: داستان شنل نوشته گوگول بخش پنجم


ادامه  از نوشتار پیشین


داستان شنل :  نوشته گوگول بخش پنجم


در بخش پیشین خواندیم که یکی از همکاران آکاکی به افتخار شنل او  وروز تولد خودش میهمانی در خانه ترتیب داد و آکاکی را دعوت کرد. آن شب خیلی خوش گذشت چون برای ا لین بار بود که آکاکی درچنین میهمانیهایی شرکت کرده بود. ساعت دوازده نیمه شب آکاکی از خانه میزبان خارج شد و به سرعت به سمت خانه می  رفت که ناگهان ....


...همچنان که به سوی میدان می‌رفت، نمی‌دانست چگونه بر احساس وحشتی که در درونش سرریز می‌کرد غلبه کند، گویی احساس می‌کرد که حادثهٔ شومی در کمینش است. پشت سر و دور و برش را نگاه کرد: انگار وسط اقیانوسی بود. با خودش فکر کرد: «نه، بهتر است نگاه نکنم.» و با چشمان بسته به راهش ادامه داد، وقتی دوباره چشم‌هایش را باز کرد تا ببیند چقدر راه باقی است، ناگهان دو مرد سبیلو را پیش رویش دید. هوا به قدری تاریک بود که نمی‌شد کاملاً صورتشان را تشخیص داد. چشمانش تار شد و قلبش به طپش افتاد.

یکیشان با صدای دورگه‌ای یقه‌اش را چسبید و گفت: «آها، این شنل که مال من است!» آکاکی آکاکیویچ می‌خواست فریاد بزند و کمک بطلبد، اما آن مرد دیگر مشتش را که به بزرگی سر یک کارمند بود، جلوی صورت او گرفت و گفت: «مگر جیکت در نیاد!» تنها چیزی که از باقی ماجرا به خاطر آکاکی آکایویچ مانده بود، این بود که آنها شنل را از تنش بیرون کشیدند، یک اردنگی حواله‌اش کردند و با صورت به روی برف‌ها انداختندش. 

چند دقیقه‌ای بعد به هوش آمد و به‌پاخاست، اما دیگر هیچ کس آن دور و بر نبود. تنها چیزی که حس می‌کرد این بود که شنلش نیست و دارد از سرما یخ می‌زند.

 شروع به فریاد زدن کرد، اما صدایش چنان ضعیف بود که در میدانی به آن وسعت ممکن نبود به گوش کسی برسد. با ناامیدی تمام و بی‌آنکه لحظه‌ای دست از فریاد زدن بردارد،

 به سوی کیوسک نگهبانی دویدن گرفت. کنار کیوسک، پاسبان پست به چماقش تکیه داده و ایستاده بود و با تعجب نگاه می‌کرد ببیند این کدام ملعونی است که چنین فریادزنان به سویش می‌دود.

 آکاکی اکاکیویچ وقتی خودش را به پاسبان رساند، همچنان که نفس‌نفس می‌زد، فریادزنان متهمش کرد که سر پست به خواب رفته است و وظیفه‌اش را انجام نداده است و حتی وقتی جلو چشمش مردی را لخت کرده‌اند نتوانسته‌است کاری انجام دهد. 

پاسبان جواب داد که هیچ‌چیز ندیده است مگر دو مرد که وسط میدان به او برخوده‌اند و گمان برده است دوستانش هستند و توصیه کرد به جای اینکه بی‌جهت جوش بزند، بهتر است به خانه برود و فردا صبح اول وقت جریان را به بازرس پلیس ناحیه گزارش دهد و آن‌وقت بازرس دزدها را پیدا می‌کند و شنلش را به او باز می‌گرداند. آکاکی آکاکیویچ به حال نزار و اسفناکی خودش را به خانه رساند. ...

"

آکاکی به پلیس مراجعه کرد و اصلا نتیجه نگرفت به او توصیه شد به مردی" متنفذ" صاحب نفوذ مراجعه کند او هم نراجعه کرد...


...گمانم، کارمندی بیرون منتظر است. بگویید داخل شود.»

با دیدن قیافهٔ سربه‌زیر و غمگین آکاکی آکاکیویچ و آن شنل مندرسش، با حرکتی ناگهانی به سوی او برگشت و گفت: «خوب، چی می‌خواستی؟» و این کلمات را با همان صدای خشن و آمرانه‌ای ادا کرد که به خاطرش از یک هفته پیش از انتصابش به سمت مدیر کلی در خلوت و تنهایی جلوی آینه تمرین می‌کرد.

آکاکی آکاکیویچ که احساس ترس تمام وجودش را پر کرده بود و آرامشش را از دست داده بود، تا آنجا که زبان بندآمده‌اش اجازه می‌داد و با «عرض کنم که و در واقع»هایی بیش از همیشه سعی می‌کرد توضیح دهد که شنلش که تازه هم بوده به وحشیانه‌ترین صورت به سرقت رفته است و او آمده تا از شخص منتفذ بخواهد که با استفاده از نفوذش با نوشتن یادداشتی یه رئیس پلیس یا هر کس دیگر و یا هر کار که صلاح است، او را در یافتن شنلش کمک کند.

معلوم نیست به چه دلیل در نظر مدیر کل این نحوهٔ درخواست آکاکی آکاکیویچ بیش از حد خودمانی جلوه کرد.

دوباره با تندی و خشونت گفت: «منظورتان چیست آقا؟ مگر از روش جاری اداری اطلاع ندارید؟ فکر کردید کجا هستید؟ نمی‌دانید که امور در این اداره از چه سلسله مراتبی می‌گذرد؟ باید اول عریضه‌تان را به دبیرخانه بدهید، بعد به سرمنشی، بعد به رئیس بخش، بعد به رئیس دفتر و بعد عریضه را برای تصمیم‌گیری به من می‌دهند…»

آکاکی آکاکیویچ سعی کرد ته‌ماندهٔ جسارت ناچیزش را جمع کند و همچنان‌که عرق از سروصورتش روان بود گفت:

«اما حضرت اشرف، من جساراتاً خدمت حضرت اشرف رسیدم، چون خوب، البته، منشی‌ها، می‌دانید که زیاد نمی‌شود مطمئن بود…»

شخص منتفذ فریاد زد: «چی، چی، چی؟ این مزخرفات را کجا یادتان داده‌اند؟ این لاطائلات دیگر چیست که سرهم می‌کنید؟ جوان‌های امروز این کله‌شقی را از کجا یاد گرفته‌اند؟»

واضح است که شخص منتفذ توجه نداشت که آکاکی آکاکیویچ سنش از پنجاه هم بالاتر است. البته در قیاس با یک شخص هفتاد ساله ممکن بود او را جوان به حساب آورند، اما فقط در چنین قیاسی.

«هیچ می‌فهمید با چه کسی طرف صحبت هستید؟ هیچ می‌دانید در مقابل چه کسی ایستاده‌اید؟ نه واقعاً می‌پرسم هیچ اصلاً می‌فهمید؟ می‌شنوید؟ با شما هستم!»

در این لحظه پایش را بر زمین کوفت و فریادش را چنان بلند کرد که دیگر این فقط آکاکی آکاکیویچ نبود که هوش از سرش پرید. آکاکی آکاکیویچ تقریباً داشت غش می‌کرد. تلوتلو خورد، بدنش لرزید، به سختی توانست خودش را سر پا نگه دارد و اگر دربان‌ها به کمکش نشتافته بودند، نقش زمین می‌شد. نیمه‌جان بیرونش بردند. شخص منتفذ خشنود و سر از پا نشناس از اینکه سخنانش تأثیری بسیار فراتر از انتظار به بار آورده بود، و چند کلمه‌اش هوش از سر یک نفر پرانده بود، نگاهی از گوشهٔ چشم به دوستش انداخت تا ببیند چه عکس‌العملی دارد، و از مشاهدهٔ اینکه دوستش به فکر فرو رفته است و حتی علائم ترس از صورت او نیز پیداست، احساس رضایت خاطر کرد.


بدین سان شخص متنفذ هم یک مشت و داد و فریاد تحویل آکاکی داد و هیچ اقدامی صورت نگرفت.چون از سر و وضع اکاکی پول نمی بارید که شخص متنفذ بتواند از آن کیسه خود را پر کند. پس داد و فریاد برای بیرون راندن 


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

رازهای کتاابخانه من(۱۷۳): جهان باشکوه رمان و داستان: داستان شنل نوشته گوگول : بخش پنجم


ادامه  از نوشتار پیشین


داستان شنل :  نوشته گوگول بخش پنجم


در بخش پیشین خواندیم که یکی از همکاران آکاکی به افتخار شنل او  وروز تولد خودش میهمانی در خانه ترتیب داد و آکاکی را دعوت کرد. آن شب خیلی خوش گذشت چون برای ا لین بار بود که آکاکی درچنین میهمانیهایی شرکت کرده بود. ساعت دوازده نیمه شب آکاکی از خانه میزبان خارج شد و به سرعت به سمت خانه می  رفت که ناگهان ....


...همچنان که به سوی میدان می‌رفت، نمی‌دانست چگونه بر احساس وحشتی که در درونش سرریز می‌کرد غلبه کند، گویی احساس می‌کرد که حادثهٔ شومی در کمینش است. پشت سر و دور و برش را نگاه کرد: انگار وسط اقیانوسی بود. با خودش فکر کرد: «نه، بهتر است نگاه نکنم.» و با چشمان بسته به راهش ادامه داد، وقتی دوباره چشم‌هایش را باز کرد تا ببیند چقدر راه باقی است، ناگهان دو مرد سبیلو را پیش رویش دید. هوا به قدری تاریک بود که نمی‌شد کاملاً صورتشان را تشخیص داد. چشمانش تار شد و قلبش به طپش افتاد.

یکیشان با صدای دورگه‌ای یقه‌اش را چسبید و گفت: «آها، این شنل که مال من است!» آکاکی آکاکیویچ می‌خواست فریاد بزند و کمک بطلبد، اما آن مرد دیگر مشتش را که به بزرگی سر یک کارمند بود، جلوی صورت او گرفت و گفت: «مگر جیکت در نیاد!» تنها چیزی که از باقی ماجرا به خاطر آکاکی آکایویچ مانده بود، این بود که آنها شنل را از تنش بیرون کشیدند، یک اردنگی حواله‌اش کردند و با صورت به روی برف‌ها انداختندش. 

چند دقیقه‌ای بعد به هوش آمد و به‌پاخاست، اما دیگر هیچ کس آن دور و بر نبود. تنها چیزی که حس می‌کرد این بود که شنلش نیست و دارد از سرما یخ می‌زند.

 شروع به فریاد زدن کرد، اما صدایش چنان ضعیف بود که در میدانی به آن وسعت ممکن نبود به گوش کسی برسد. با ناامیدی تمام و بی‌آنکه لحظه‌ای دست از فریاد زدن بردارد،

 به سوی کیوسک نگهبانی دویدن گرفت. کنار کیوسک، پاسبان پست به چماقش تکیه داده و ایستاده بود و با تعجب نگاه می‌کرد ببیند این کدام ملعونی است که چنین فریادزنان به سویش می‌دود.

 آکاکی اکاکیویچ وقتی خودش را به پاسبان رساند، همچنان که نفس‌نفس می‌زد، فریادزنان متهمش کرد که سر پست به خواب رفته است و وظیفه‌اش را انجام نداده است و حتی وقتی جلو چشمش مردی را لخت کرده‌اند نتوانسته‌است کاری انجام دهد. 

پاسبان جواب داد که هیچ‌چیز ندیده است مگر دو مرد که وسط میدان به او برخوده‌اند و گمان برده است دوستانش هستند و توصیه کرد به جای اینکه بی‌جهت جوش بزند، بهتر است به خانه برود و فردا صبح اول وقت جریان را به بازرس پلیس ناحیه گزارش دهد و آن‌وقت بازرس دزدها را پیدا می‌کند و شنلش را به او باز می‌گرداند. آکاکی آکاکیویچ به حال نزار و اسفناکی خودش را به خانه رساند. ...

"

آکاکی به پلیس مراجعه کرد و اصلا نتیجه نگرفت به او توصیه شد به مردی" متنفذ" صاحب نفوذ مراجعه کند او هم نراجعه کرد...


...گمانم، کارمندی بیرون منتظر است. بگویید داخل شود.»

با دیدن قیافهٔ سربه‌زیر و غمگین آکاکی آکاکیویچ و آن شنل مندرسش، با حرکتی ناگهانی به سوی او برگشت و گفت: «خوب، چی می‌خواستی؟» و این کلمات را با همان صدای خشن و آمرانه‌ای ادا کرد که به خاطرش از یک هفته پیش از انتصابش به سمت مدیر کلی در خلوت و تنهایی جلوی آینه تمرین می‌کرد.

آکاکی آکاکیویچ که احساس ترس تمام وجودش را پر کرده بود و آرامشش را از دست داده بود، تا آنجا که زبان بندآمده‌اش اجازه می‌داد و با «عرض کنم که و در واقع»هایی بیش از همیشه سعی می‌کرد توضیح دهد که شنلش که تازه هم بوده به وحشیانه‌ترین صورت به سرقت رفته است و او آمده تا از شخص منتفذ بخواهد که با استفاده از نفوذش با نوشتن یادداشتی یه رئیس پلیس یا هر کس دیگر و یا هر کار که صلاح است، او را در یافتن شنلش کمک کند.

معلوم نیست به چه دلیل در نظر مدیر کل این نحوهٔ درخواست آکاکی آکاکیویچ بیش از حد خودمانی جلوه کرد.

دوباره با تندی و خشونت گفت: «منظورتان چیست آقا؟ مگر از روش جاری اداری اطلاع ندارید؟ فکر کردید کجا هستید؟ نمی‌دانید که امور در این اداره از چه سلسله مراتبی می‌گذرد؟ باید اول عریضه‌تان را به دبیرخانه بدهید، بعد به سرمنشی، بعد به رئیس بخش، بعد به رئیس دفتر و بعد عریضه را برای تصمیم‌گیری به من می‌دهند…»

آکاکی آکاکیویچ سعی کرد ته‌ماندهٔ جسارت ناچیزش را جمع کند و همچنان‌که عرق از سروصورتش روان بود گفت:

«اما حضرت اشرف، من جساراتاً خدمت حضرت اشرف رسیدم، چون خوب، البته، منشی‌ها، می‌دانید که زیاد نمی‌شود مطمئن بود…»

شخص منتفذ فریاد زد: «چی، چی، چی؟ این مزخرفات را کجا یادتان داده‌اند؟ این لاطائلات دیگر چیست که سرهم می‌کنید؟ جوان‌های امروز این کله‌شقی را از کجا یاد گرفته‌اند؟»

واضح است که شخص منتفذ توجه نداشت که آکاکی آکاکیویچ سنش از پنجاه هم بالاتر است. البته در قیاس با یک شخص هفتاد ساله ممکن بود او را جوان به حساب آورند، اما فقط در چنین قیاسی.

«هیچ می‌فهمید با چه کسی طرف صحبت هستید؟ هیچ می‌دانید در مقابل چه کسی ایستاده‌اید؟ نه واقعاً می‌پرسم هیچ اصلاً می‌فهمید؟ می‌شنوید؟ با شما هستم!»

در این لحظه پایش را بر زمین کوفت و فریادش را چنان بلند کرد که دیگر این فقط آکاکی آکاکیویچ نبود که هوش از سرش پرید. آکاکی آکاکیویچ تقریباً داشت غش می‌کرد. تلوتلو خورد، بدنش لرزید، به سختی توانست خودش را سر پا نگه دارد و اگر دربان‌ها به کمکش نشتافته بودند، نقش زمین می‌شد. نیمه‌جان بیرونش بردند. شخص منتفذ خشنود و سر از پا نشناس از اینکه سخنانش تأثیری بسیار فراتر از انتظار به بار آورده بود، و چند کلمه‌اش هوش از سر یک نفر پرانده بود، نگاهی از گوشهٔ چشم به دوستش انداخت تا ببیند چه عکس‌العملی دارد، و از مشاهدهٔ اینکه دوستش به فکر فرو رفته است و حتی علائم ترس از صورت او نیز پیداست، احساس رضایت خاطر کرد.


بدین سان شخص متنفذ هم یک مشت و داد و فریاد تحویل آکاکی داد و هیچ اقدامی صورت نگرفت.چون از سر و وضع اکاکی پول نمی بارید که شخص متنفذ بتواند از آن کیسه خود را پر کند. پس داد و فریاد برای بیرون راندن 


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

رازهای کتابخانه من(۱۷۳): جهان با شوه رمان و داستان: رمان شنل نوشته گوگول بخش پنجم ۰بخش های منتخب)


ادامه  از نوشتار پیشین


داستان شنل :  نوشته گوگول بخش پنجم


در بخش پیشین خواندیم که یکی از همکاران آکاکی به افتخار شنل او  وروز تولد خودش میهمانی در خانه ترتیب داد و آکاکی را دعوت کرد. آن شب خیلی خوش گذشت چون برای ا لین بار بود که آکاکی درچنین میهمانیهایی شرکت کرده بود. ساعت دوازده نیمه شب آکاکی از خانه میزبان خارج شد و به سرعت به سمت خانه می  رفت که ناگهان ....


...همچنان که به سوی میدان می‌رفت، نمی‌دانست چگونه بر احساس وحشتی که در درونش سرریز می‌کرد غلبه کند، گویی احساس می‌کرد که حادثهٔ شومی در کمینش است. پشت سر و دور و برش را نگاه کرد: انگار وسط اقیانوسی بود. با خودش فکر کرد: «نه، بهتر است نگاه نکنم.» و با چشمان بسته به راهش ادامه داد، وقتی دوباره چشم‌هایش را باز کرد تا ببیند چقدر راه باقی است، ناگهان دو مرد سبیلو را پیش رویش دید. هوا به قدری تاریک بود که نمی‌شد کاملاً صورتشان را تشخیص داد. چشمانش تار شد و قلبش به طپش افتاد.

یکیشان با صدای دورگه‌ای یقه‌اش را چسبید و گفت: «آها، این شنل که مال من است!» آکاکی آکاکیویچ می‌خواست فریاد بزند و کمک بطلبد، اما آن مرد دیگر مشتش را که به بزرگی سر یک کارمند بود، جلوی صورت او گرفت و گفت: «مگر جیکت در نیاد!» تنها چیزی که از باقی ماجرا به خاطر آکاکی آکایویچ مانده بود، این بود که آنها شنل را از تنش بیرون کشیدند، یک اردنگی حواله‌اش کردند و با صورت به روی برف‌ها انداختندش. 

چند دقیقه‌ای بعد به هوش آمد و به‌پاخاست، اما دیگر هیچ کس آن دور و بر نبود. تنها چیزی که حس می‌کرد این بود که شنلش نیست و دارد از سرما یخ می‌زند.

 شروع به فریاد زدن کرد، اما صدایش چنان ضعیف بود که در میدانی به آن وسعت ممکن نبود به گوش کسی برسد. با ناامیدی تمام و بی‌آنکه لحظه‌ای دست از فریاد زدن بردارد،

 به سوی کیوسک نگهبانی دویدن گرفت. کنار کیوسک، پاسبان پست به چماقش تکیه داده و ایستاده بود و با تعجب نگاه می‌کرد ببیند این کدام ملعونی است که چنین فریادزنان به سویش می‌دود.

 آکاکی اکاکیویچ وقتی خودش را به پاسبان رساند، همچنان که نفس‌نفس می‌زد، فریادزنان متهمش کرد که سر پست به خواب رفته است و وظیفه‌اش را انجام نداده است و حتی وقتی جلو چشمش مردی را لخت کرده‌اند نتوانسته‌است کاری انجام دهد. 

پاسبان جواب داد که هیچ‌چیز ندیده است مگر دو مرد که وسط میدان به او برخوده‌اند و گمان برده است دوستانش هستند و توصیه کرد به جای اینکه بی‌جهت جوش بزند، بهتر است به خانه برود و فردا صبح اول وقت جریان را به بازرس پلیس ناحیه گزارش دهد و آن‌وقت بازرس دزدها را پیدا می‌کند و شنلش را به او باز می‌گرداند. آکاکی آکاکیویچ به حال نزار و اسفناکی خودش را به خانه رساند. ...

"

آکاکی به پلیس مراجعه کرد و اصلا نتیجه نگرفت به او توصیه شد به مردی" متنفذ" صاحب نفوذ مراجعه کند او هم نراجعه کرد...


...گمانم، کارمندی بیرون منتظر است. بگویید داخل شود.»

با دیدن قیافهٔ سربه‌زیر و غمگین آکاکی آکاکیویچ و آن شنل مندرسش، با حرکتی ناگهانی به سوی او برگشت و گفت: «خوب، چی می‌خواستی؟» و این کلمات را با همان صدای خشن و آمرانه‌ای ادا کرد که به خاطرش از یک هفته پیش از انتصابش به سمت مدیر کلی در خلوت و تنهایی جلوی آینه تمرین می‌کرد.

آکاکی آکاکیویچ که احساس ترس تمام وجودش را پر کرده بود و آرامشش را از دست داده بود، تا آنجا که زبان بندآمده‌اش اجازه می‌داد و با «عرض کنم که و در واقع»هایی بیش از همیشه سعی می‌کرد توضیح دهد که شنلش که تازه هم بوده به وحشیانه‌ترین صورت به سرقت رفته است و او آمده تا از شخص منتفذ بخواهد که با استفاده از نفوذش با نوشتن یادداشتی یه رئیس پلیس یا هر کس دیگر و یا هر کار که صلاح است، او را در یافتن شنلش کمک کند.

معلوم نیست به چه دلیل در نظر مدیر کل این نحوهٔ درخواست آکاکی آکاکیویچ بیش از حد خودمانی جلوه کرد.

دوباره با تندی و خشونت گفت: «منظورتان چیست آقا؟ مگر از روش جاری اداری اطلاع ندارید؟ فکر کردید کجا هستید؟ نمی‌دانید که امور در این اداره از چه سلسله مراتبی می‌گذرد؟ باید اول عریضه‌تان را به دبیرخانه بدهید، بعد به سرمنشی، بعد به رئیس بخش، بعد به رئیس دفتر و بعد عریضه را برای تصمیم‌گیری به من می‌دهند…»

آکاکی آکاکیویچ سعی کرد ته‌ماندهٔ جسارت ناچیزش را جمع کند و همچنان‌که عرق از سروصورتش روان بود گفت:

«اما حضرت اشرف، من جساراتاً خدمت حضرت اشرف رسیدم، چون خوب، البته، منشی‌ها، می‌دانید که زیاد نمی‌شود مطمئن بود…»

شخص منتفذ فریاد زد: «چی، چی، چی؟ این مزخرفات را کجا یادتان داده‌اند؟ این لاطائلات دیگر چیست که سرهم می‌کنید؟ جوان‌های امروز این کله‌شقی را از کجا یاد گرفته‌اند؟»

واضح است که شخص منتفذ توجه نداشت که آکاکی آکاکیویچ سنش از پنجاه هم بالاتر است. البته در قیاس با یک شخص هفتاد ساله ممکن بود او را جوان به حساب آورند، اما فقط در چنین قیاسی.

«هیچ می‌فهمید با چه کسی طرف صحبت هستید؟ هیچ می‌دانید در مقابل چه کسی ایستاده‌اید؟ نه واقعاً می‌پرسم هیچ اصلاً می‌فهمید؟ می‌شنوید؟ با شما هستم!»

در این لحظه پایش را بر زمین کوفت و فریادش را چنان بلند کرد که دیگر این فقط آکاکی آکاکیویچ نبود که هوش از سرش پرید. آکاکی آکاکیویچ تقریباً داشت غش می‌کرد. تلوتلو خورد، بدنش لرزید، به سختی توانست خودش را سر پا نگه دارد و اگر دربان‌ها به کمکش نشتافته بودند، نقش زمین می‌شد. نیمه‌جان بیرونش بردند. شخص منتفذ خشنود و سر از پا نشناس از اینکه سخنانش تأثیری بسیار فراتر از انتظار به بار آورده بود، و چند کلمه‌اش هوش از سر یک نفر پرانده بود، نگاهی از گوشهٔ چشم به دوستش انداخت تا ببیند چه عکس‌العملی دارد، و از مشاهدهٔ اینکه دوستش به فکر فرو رفته است و حتی علائم ترس از صورت او نیز پیداست، احساس رضایت خاطر کرد.


بدین سان شخص متنفذ هم یک مشت و داد و فریاد تحویل آکاکی داد و هیچ اقدامی صورت نگرفت.چون از سر و وضع اکاکی پول نمی بارید که شخص متنفذ بتواند از آن کیسه خود را پر کند. پس داد و فریاد برای بیرون راندن 


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف