ادامه از نوشتار پیشین
کتاب داستان شنل نوشته گوگول
بخش چهارمادامه دارد..
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین منتشر نشده
آن وقت من سر راهش سبز میشوم و چند کوپک توی مشتش میگذارم. به این ترتیب دلش نرم میشود و شنل من...
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه دارود
ادامه از نوشته پیشین...
کتاب داستان شنل(بخش دوم) نوشته گوگول
همه چیز از یک شنل شروع شد:
در سنپترزبورگ، برای کسانی که چهارصد روبل در سال یا در همین حدود عایدات دارند، دشمنی سرسخت کمین گرفته است. این دشمن چیزی جز یخبندان شمالی نیست.
گرچه بسیاری معتقدند که این یخبندان برای سلامتی مفید است. در فاصلهٔ ساعت هشت و نه صبح، درست هنگامی که خیابانها مملو از کارمندانی است که به سوی ادارههایشان روانند، باد یخبندان شمالی بیتبعیض و بیمحابا چنان شلاق بر دماغها (از هر نوع و جنس) میکشد، که کارمندان بیچاره نمیدانند دماغشان را توی کدام سوراخ فرو کنند.
مدتی بود که آکاکی آکاکیویچ احساس میکرد هر قدر هم که سریعتر فاصلهٔ بین اداره و منزل را طی میکند باز شانهها و پشتش زیر تازانههای بیرحمانهٔ سرما قرار میگیرد. دست آخر شکش برداشت که نکند شنلش عیب و ایرادی پیدا کرده است.
حتی عنوان بالاپوش را از آن گرفته بودند و زیرپوش اطلاقش میکردند. در حقیقت هم شکل و شمایل عجیبی داشت. یقهاش که در طول سالهای متمادی برای وصلهپینهٔ سایر قسمتها به کار گرفته شده بود، مدام کوچک و کوچکتر گشته بود. در این وصلهپینهها هم اثری از هنر خیاط دیده نمیشد و شنل ظاهری شل و ول و کیسهمانند پیدا کرده بود.
آکاکی آکاکیویچ وقتی متوجه عیب و نقص شنل شد، تصمیم گرفت آن را نزد پطرویچ خیاط ببرد. پطرویچ که در طبقهٔ سوم ساختمانی زندگی میکرد، علیرغم یک چشم کور و صورت آبلهاش، در وصله پینهٔ کت و شلوار و پالتو کارمندان و سایر مشتریها ماهر بود. البته لازم به گفتن نیست بهشرطی که مست نبود و فکرش هم جای دیگری نمیبود......
...اکاکی آکاکیویچ همچنان که از پلههای خانهٔ پطرویچ بالا میرفت (در توصیف دقیق این پلهها باید گفت که پوشیده از گل و لای و کثافت بود و راهپله از چنان بوی زنندهای اشباع بود که چشمها به سوزش میافتاد و این البته از امتیازات کلیهٔ راهپلههای ساختمانهای پترزبورگ است)، با خودش فکر میکرد که پطرویچ چقدر دستمزد خواهد خواست و آماده میشد بیشتر از دو روبل نپردازد.در باز نبود، چون زن عزیز پطرویچ که در آشپزخانه ماهی سرخ میکرد چنان دودی راه انداخته بود که چشم چشم را نمیدید.
...پطرویچ آن یک چشم سالمش را بلند کرده بود و از گوشهٔ چشم نگاهش میکرد. آکاکی آکاکیویچ بیاراده گفت:
«روز بخیر، پطرویچ!»
پطرویچ همچنانکه به دست آکاکی خیره شده بود، تا ببیند چه لقمهٔ دندانگیری آورده است، جواب داد:
«روز شما به خیر، آقا!»
«من… آمدم… پطرویچ… که این چیز…»
باید خاطر نشان کنیم که آکاکی آکاکیویچ عادت داشت توی صحبتهایش اکثراً از حرف اضافه، قیدها و پاره جملههایی که معنای مشخصی ندارند، استفاده کند. اگر موضوع صحبت کمی پیچیده بود، دیگر اصلاً جمله را ناتمام رها میکرد. مثلاً اغلب جمله را اینطور شروع میکرد: «در حقیقت، دقیقاً، مشخص است…» و بعد یادش میرفت چیزی به این کلمات بیفزاید و گمان میبرد منظورش را رسانده است.
پطرویچ پرسید:
«خوب، این چیست؟» و بعد با چشم سالمش به دقت هر گوشهٔ شنل، سردستها، یقه، پشت و جادگمهایها را وارسی کرد. در واقع او با تمام جزئیات این شنل آشنا بود، چرا که از زیر دست خودش درآمده بود، اما معمولاً این عادت خیاطهاست که لباس را در حضور مشتری وارسی کنند.
«ببین پطرویچ… خوب این شنل من… همانطور که میبینی… بیشتر جاهایش سالم است. فقط کمی گرد و خاک گرفته… شاید بههمیندلیل بهنظر کهنه بیاید، اما در واقع کاملاً نو است… فقط کمی… خودت که میبینی… این پشتش و کنار این شانه پاره شده و کمی هم… خوب… کمی هم کنار آن یکی شانه… فقط همین. کار زیادی ندارد…»
پطرویچ «زیرپوش» را برداشت، روی میز پهن کرد و معاینهٔ دقیقی از آن به عمل آورد و سری تکان داد و از آستانهٔ پنجره انفیهدانش را برداشت. روی انفیهدان عکس یک ژنرال بود، اما مشخصاً نمیتوان گفت کدام ژنرال، چون شخصی انگشتش را از وسط صورت ژنرال عبور داده بود و عکس از این ناحیه پاره شده بود و بعداً مقوای گردی به جای صورتش چسبانده بودند.
پطرویچ سرانگشتی انفیه بو کرد و شنل را رو به نور گرفت و معاینهٔ مجددی کرد. دوباره سرش را تکان داد. بعد آسترش را بالا زد و روی میز پهن کرد و باز هم سرش را تکان داد. آنگاه در انفیهدان با ژنرال بیصورت را باز کرد و دماغش را با انفیه پر کرد، در انفیهدان را بست و گوشهای گذاشت و آخر سر گفت: «نه، قابل رفو نیست. اوضاعش خراب است!»
با شنیدن این کلمات قلب آکاکی آکاکیویچ فرو ریخت. با صدای التماسآمیز بچهای پرسید:
«چرا نه پطرویچ؟ فقط کمی گوشهٔ شانههایش پاره شده. برای تو که کاری ندارد. حتماً پارچه داری که وصله بیندازی…»
پطرویچ گفت:
«البته، من پارچه دارم، اما شنل کاملاً پوسیده است. وصله به جایی بند نمیشود. سوزن که بزنی از هم وامیرود.»
«باشد، اگر وابرود هم، تو دوباره به هم وصلشان میکنی.»
«اما آخر باید وصله را به جایی بند کرد؟ شنل حسابی پوسیده است، دیگر مشکل بشود اصلاً به آن لباس گفت. اگر جلوی باد بگیری زوارش از هم درمیرود.»
«ولی خوب تو یک کاریش بکن. منظورم این است که واقعاً…»
پطرویچ با قاطعیت پاسخ داد:
«نه، متأسفم آقا. هیچ کارش نمیشود کرد. عمرش را کرده است. بهتر است چند تکهاش کنید و زمستانها دور پایتان بپیچید، چون وقتی هوا حسابی سرد میشود، جوراب آدم را از سرما حفظ نمیکند. این آلمانیها جوراب را اختراع کردند که ملت را سرکیسه کنند.» (پطرویچ دوست داشت توی صحبتهایش به آلمانیها کنایه بزند). «اما در مورد شنل، مثل اینکه باید یک نوش را تهیه کنید.»
به شنیدن کلمهٔ «نو» سر آکاکی آکاکیویچ به دوار افتاد و همه چیز اطاق دور سرش چرخیدن گرفت. تنها چیزی که چشمانش میدید همان ژنرال بیصورت روی انفیهدان پطرویچ بود.
همین طور که گیج میخورد، گفت: «منظورت از نو چیست؟ من که پول ندارم.»
پطرویچ با خونسردی بیرحمانهای گفت: «بله، باید شنل نو تهیه کنید.»
«خوب اگر من بخواهم نوش را تهیه کنم، چطور یعنی چقدر منظورم این است که خوب…؟»
«منظورتان این است که چقدر خرج برمیدارد؟»
«بله.»
پطرویچ هنرپیشهوار لبها را به هم فشرد و گفت: «حداقل ۱۵۰ روبل برایتان آب میخورد.»
عاشق پیش آمدن صحنههای تکاندهنده بود و دوست داشت نکتهٔ بهتآوری بیان کند و از گوشهٔ چشم تأثیرش را بر چهرهٔ مخاطبش ببیند.
«صدوپنجاه روبل برای یک شنل!» بیچاره آکاکی آکاکیویچ که همیشه به طور استثنایی آرام صحبت میکرد، برای اولین بار در زندگیاش فریاد کشید.
پطرویچ گفت: «بله آقا، و تازه اینکه چیزی نیست. اگر بخواهید یقهٔ پوستی و آستر ابریشمی هم برایش تهیه کنید، دویست روبل هم بیشتر خرج برمیدارد.»
آکاکی آکاکیویچ که سعی میکرد بیانات «تکاندهندهٔ» پطرویچ را نشنود، ملتمسانه گفت: «خواهش میکنم پطرویچ، یک کاریش بکن تا یک مدت دیگر هم بتوانم بپوشمش.»
پطرویچ گفت: «متأسفم. فایدهای ندارد. فقط باعث هدر رفتن پول و وقت میشود.» و با این سخنان آکاکی آکاکیویچ را کاملاً خرد شده و درهمشکسته بهجا نهاد.
ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح.ف
شنل نوشته گوگول نویسنده سر شناس روسیه
مقدمه : گوگول که بود؟
نیکلای واسیلویچ گوگول یکی از نویسندگان مشهور و فوق العاده موفق روسیه است و او را بنیانگذار سبک رئالیسم انتقادی به شمار می آورند.
شاهکار او در خلق شخصیتهایی است که طبیعی اند ،معمولی و قابل باورند. صحنهها به گونه ای با جزییات توصیف می شوند که خواننده می تواند فصای شکل گیری داستان را در پیش چشم ذهن خود مجسم نماید،
البته همه اینها با ضربه های گزنده ا نتقاد از وضع دوزان داستان است.
ما همه از زیر شنل گوگول بیرون آمدهایم؛ این جملهای است که تورگنیف دیگر نویسنده نامدار روسیه گقته است و حکایت از تاثیر گذاری گوگول بر ادبیات داستانی روسیه دارد.
بلنسکی او را پدر نثر روسی نانیده و فرانکاوکانر به گوگول لقب پدر قصه کوتاه داده و میرسکی از لحاظ خلاقیت، او را همتراز با شکسپیر و بلکه بالاتر از او دانسته خیت.
به همین دلیل هم نویسندگان روس تا ۱۰۰ سال پس ازگوگول نمیتوانستند، خود را از زیر سایه شبح گوگول رها کنند و ناخواسته رنگ و بوی نوشتههایشان همرنگ، رنگ آمیزیهای بدیع و لطیف او میشد.
بزرگانی هم چون داستایوفسکی، چخوف و تولستوی ت، تورگنیف و نکرسوف همه خودشان را شاگردان مکتب گوگول میدانستند.
نکته جالب این که گفته شده گوگول تنها بر اذهان و قلوب روسیان نبود، میگویند داستان «دماغ» او در شکلگیری «مسخ» کافکا بی اثر نبوده است.
متن داستان شنل به انتخاب
اداره ای در سن پترزبورگ
"در یکی از ادارات دولتی… اما بهتر است نگوییم دقیقاً کدام یکی. چون هیچکس به اندازهٔ کارمندان اداری، صاحبمنصبان، افسران هنگ یا بهطورکلی هر فرد اداری دیگر زودرنج و زودخشم نیست.
امروزه افراد هر گروه اهانتی را که مستقیماً به شخص خودشان میشود اهانتی به کل جامعه تلقی میکنند. نقل میکنند که همین چندی پیش یک بازرس پلیس محلی (دقیقاً به خاطرم نیست کدام ناحیه و شهر) شکایتی مطرح میکند و در این شکایت با قاطعیت مدعی میشود که دولت و تمام قوانین به مسخره گرفته شده است و بهنام مقدس شخص خودش نیز اهانت شده است.
و برای اثبات مدعای خویش کتاب قطوری حاوی نوشتههایی بسیار خیالانگیز به عنوان مدرک ضمیمه کرده بود که در این نوشتهها، تقریباً هر ده صفحه یکبار، ذکری از یک پلیس مست لایعقل بهمیان میآمد. بنابراین برای اجتناب از ایجاد هرگونه سوءتفاهم بهتر است ادارهٔ مذبور را «یک اداره» بنامیم.
(اصولا اغلب نویسندگان روس نام و آدرس دقیق را نمی دهند و اغلب آدرسها یا با حرف مثلا"م" و یا"د" و مانند آن است ویا مثلا از شرکت و یا اداره و یا مغازه نام برده می شود.)
به این ترتیب؛ در «ادارهای»، «کارمندی» خدمت میکرد، این کارمند از نظر قیافهٔ ظاهری بههیچروی وجه مشخصهای نداشت: مردی کوتاهقد، آبلهرو، و سرخمو بود. چشمانش حالت چشمان نزدیکبین را داشت. قسمتی از سرش هم کچل و گونههایش پر از چین و چروک بودند. رنگ رویش هم به رنگ و روی اشخاص بواسیری میماند… اما خوب چارهای نیست، گناه این یکی به گردن آب و هوای سنپترزبورگ است.
از جهت رتبهٔ اداری (همیشه مسألهٔ رتبه را باید پیش از هر چیز روشن کرد) این کارمند به آن دسته از کارمندان تعلق داشت که معمولاً دون پایهٔ ابدی خوانده میشوند و چنانکه خواننده اطلاع دارد، این دسته بهترین زمینه را برای شوخی و مسخرگی نویسندگان فراهم میآورند که آنهم باز برمیگردد به عادت شریف تو سری زدن به کسانی که قدرت تلافی ندارند.
نام فامیل او باشماخچین که به وضوح پیداست از واژهٔ «باشماخ» بهمعنی کفش مشتق شده است. اما اینکه چه وقت و کدام ساعت از روز و چگونه این واژه پدید آمده بود معمای لاینحلی است.
هم پدر و هم پدربزرگش هر دو و حتی شوهر خواهرش و کلاً همهٔ باشماخچینها همیشه چکمه بهپا میکردند و فقط سالی سه بار زیر چکمههایشان تخت میانداختند.
نام کوچکش آکاکی آکاکیویچ بود. شاید این نام به نظر خواننده عجیب و ساختگی برسد، اما اطمینان میدهم که هیچگونه قصد ظاهرسازی در این انتخاب دخالت نداشته است و تنها شرایط در هنگام نامگذاری وی چنان پیش آمده بود که انتخاب هر نام دیگری را مطلقاً ناممکن کرده بود.
در حقیقت جریان از این قرار است: اگر حافظهام درست یاری کند، آکاکی آکاکیوویچ در شب ۲۲ مارس متولد شد. مادر مرحومش، همسر کارمندی اداری و زنی ساده و مهربان، تمام مقدمات لازم برای برای مراسم تعمید و نامگذاری را تهیه کرد. هنگام انجام مراسم مادر هنوز از تخت پایین نیامده بود و رو به در دراز کشیده بود و پدر تعمیدی بچه، ایوان ایوانوویچ یروشکین، که که مردی استثنایی و منشی ارشد سنا بود، و مادر تعمیدی بچه، آرینا سمینوونا بلوبوروشکووا، همسر بازرس پلیس ناحیهای و زنی بهغایت پاکدامن، در کنار تختش ایستاده بودند.
ابتدا سه نام به مادر پیشنهاد شد: موکیا، سوسیا، و یا شهید راه خدا خوزدازات. اما مادر با خودش فکر کرد: «اوه نه، چه اسمهای عجیب و غریبی!»
برای فراهم آوردن رضایت خاطر مادر صفحهای از تقویم کلیسای اوُرتودوکس را گشودند اما باز هم سه نام کاملاً منحصر بهفرد و غریب آمد: «تریفیلی، دولا، و واراخاسی.»
زن با خودش نجوا کرد: «نه دیگر، این بلایی آسمانی است. باز اسمهایی مثل واروخ یا وارادات یک چیزی، اما مگر تریفیلی یا واراخاسی هم اسم میشود؟!»
تقویم را ورق زدند و اینبار به اسامی پاوسیکاخی و واختیسی برخوردند. «نه دیگر، روشن است که دست تقدیر در کار است. بنابراین بهتر است همان نام پدرش را به او بدهیم.
پدرش آکاکی بود بگذار پسرش هم آکاکی باشد.» و به این ترتیب بود که او آکاکی آکاکیوویچ نامیده شد. بچه را غسل تعمید دادند، اما در جریان مراسم بچه چنان بنای گریستن گذاشت و چنان رو ترش کرد که گویی از قبل دلش گواهی میداد که روزی کارمند دونپایه خواهدشد.
البته ذکر تمام این جزئیات به این جهت بود که خواننده خودش قضاوت کند زنجیر وقایع بهگونهای از جبر محض نشأت میگرفتهاند که اطلاق هر نام دیگری به آکاکی مطلقاً محال بوده است.
اینکه دقیقاً چه زمانی به استخدام اداره درآمده بود و چه کسی مسئول این استخدام بوده است بر کسی معلوم نیست. مدیران کل میآمدند و میرفتند، رؤسا تغییر میکردند، اما او در همان محل، با همان وضعیت و به همان کار –تهیهٔ پاکنویس از نامهها– ادامه میداد. چنان شد که دیگر عدهای معتقد شده بودند همانجا و با همان اونیفورم و طاسی سرش، مجهز و آماده برای انجام همان کار به دنیا آمده است.
هیچکس در اداره کوچکترین توجهی به او نداشت. دربانها نهتنها وقتی از مقابلشان میگذشت از جا بلند نمیشدند، بلکه حتی نگاهی هم به او نمیکردند. گویی مگسی از آنجا عبور کرده است. معاون دفتر دسته کاغذی را زیر دماغش میگرفت، بیآنکه حتی به خودش زحمت ادای کلامی محبتآمیز را بدهد. فرضاً بگوید: «لطفاً اینها را پاکنویس کن،» یا «زحمت کوچکی باید به شما بدهم» و یا از همین تعارفات مؤدبانه که در ادارات معمول است. او نیز هر چه جلویش میگذاشتند، برمیداشت و بیآنکه نگاهی به کسی که کاغذ را تحویل میداد بیندازد یا سؤال کند که آن فرد حق ارجاع چنان کاری را به او دارد یا نه؟ و حواسش فقط به کارش بود. کاغذها را برمیداشت و بلافاصله به پاکنویس کردنشان میپرداخت.
همکاران جوان اداره سربهسرش میگذاشتند، شوخی میکردند –تا حدی که در ادارات میتوان شوخی کرد– و داستانهایی را که دربارهاش ساخته بودند جلوی خودش تعریف میکردند. مثلاً دربارهٔ پیرزن هفتادسالهٔ صاحبخانهاش میگفتند که کتکش میزند و میپرسیدند که کی با او ازدواج خواهد کرد و خردههای کاغذ را عوض نقل بر سرش میریختند.
امّا آکاکی آکاکیویچ کوچکترین اعتراضی به اینهمه نمیکرد، گویی اصلاً کسی آنجا حضور ندارد. و حتی اینهمه تأثیری بر کارش هم نداشت. در میان جنجال شلوغیهای آزاردهنده هرگز حتی یک حرف را هم اشتباه رونویسی نمیکرد.
فقط اگر شوخیها دیگر به حد غیر قابل تحملی میرسید –مثلاً وقتی به آرنجش میزدند و او را از کارش بازمیداشتند– میگفت: «راحتم بگذارید، آخر چرا آزارم میدهید؟» و در این کلمات و در لحنی که آنها را ادا میکرد، چیز غریبی نهفته بود. صدایش طنینی داشت که انسان را به رقت میآورد...
امیر تهرانی
ح.ف
نمایشنامه دکتر فاستوس
در ننایشنامه دکتر فاستوس در میان گفتارهای فاستوس و حتی موجودات شیطانی جملات مثبتی وجود دارد که قلب باورمندان به ملکوت خدا را شادمان می سازد.
برای مثال؛ فرشته مکرر می گوید: فاستوس توبه کن تا خدا به تو رحم کند.،
ویا خود فاستوس در بحبوحه این عمل سیاه که به ارتش شیطان پیوسته می گوید:
ا ین کیست که در گوش من میگوید من جزو ارواح خبیثه هستم؟ من اگر شیطان هم باشم خداوند بمن رحم خواهد کرد. آری، خداوند ارحم الراحمین است و من توبه خواهم کرد.
و یا فرشته خوب می گوید: توبه کن تا نتوانند حتی به پوست بدنت خراشی وارد کنند!
متن نمایشنامه فصل پنجم:
فاستوس و مفیس تافلیس. فاستوس نزدیک دریچه ایستاده و آسمان را تماشا میکند
فاستوس - وقتی چشمم به آسمان میافتد توبه میکنم و تو ابلیس شریر را لعنت میکنم که مرا از مسرّات آسمان محروم کردهای.
مفیس تافلیس - فاستوس. چرا تصور میکنی آسمان آنقدر زیبا و باشکوه باشد. بتو بگویم که زیبائی آسمان باندازه نصف زیبائی تو یا هر انسانی که روی زمین زندگانی میکند نیست.
فاستوس - این مطلب را چگونه ثابت میکنی؟
مفیس تافلیس - آسمان برای خاطر انسان خلق شده پس انسان بزرگتر و عالیتر است.
فاستوس - اگر آسمان برای آدم خلق شده پس برای منهم آفریده شده است. از این جهت سحر را دور میاندازم و توبه میکنم.
(فرشتهٔ خوب و فرشتهٔ بد ظاهر میشوند)
فرشتهٔ خوب - فاستوس. توبه کن تا خداوند بتو رحم کند.
فرشتهٔ بد - فاستوس تو جزو ارواح خبیثه هستی و خداوند بتو رحم نخواهد کرد.
فاستوس - این کیست که در گوش من میگوید من جزو ارواح خبیثه هستم؟ من اگر شیطان هم باشم خداوند بمن رحم خواهد کرد. آری، خداوند ارحم الراحمین است و من توبه خواهم کرد.
فرشتهٔ بد - بله، اما فاستوس هرگز توبه نخواهد کرد.
فاستوس - دل من آنچنان سخت گشته است که تاب توبه در وی نمانده است. نام سعادت اخروی و ایمان و بهشت بزحمت بر دو لب من جاری میشود ولی نهیبی سهمناک که بغرش رعد مانند است دائماً در گوش من صدا کرده فریاد میزند که ای فاستوس، تو به لعنت ابدی دچار گشتهای! پس آنگاه شمشیر، خنجر، زهر، زنجیر و فولاد زهرآلود در پیش من مینهند تا خویشتن را بمدد یکی از آن وسایل هلاک کنم. سزاوار چنین بود که مدتی پیش از این خویشتن را نابود کرده باشم، اما آرزوی کامروائی یأس را در من کشته است. آیا این خود من نیستم که به «هومر» شاعر کور یونانی فرمان دادم برای من نواگری نماید و غزلی در عشق و شیفتگی «اسکندر مقدونی» و مرثیهای درسوک «اوینن» بر من فرو خواند؟ آیا آنکس که دیوارهای بلند و باعظمت «تب» را بمدد آهنک گیرا و روحبخش خویش برآورد برای من بهمراهی مفیس تافلیس نغمهسرائی ننمود؟ پس چرا بمیرم، یا دل بیاس بسپارم؟ نه، عزم من راسخ است و هرگز توبه نخواهم نمود. بیا ای مفیس تافلیس تا مباحثه را از سر بگیریم و در اسرار نجوم و گردش اختران آسمان سخن برانیم. بگو بدانم آیا آنسوی فلک ماه افلاک بسیاری هست؟ آیا این همه کرات همه از یک ماده خلق شدهاند و همه مانند زمین ما که مرکز جهان است خاکی هستند؟
مفیس تافلیس - افلاک مانند عناصرند که هر یک بمثابه پردهای بر فراز یکدیگر قرار گرفتهاند و همه دور یک محور در حرکتند. نام مریخ و کیوان و مشتری نیز بعبث به ستارگان داده نشده بلکه این همه اختران هر یک دارای روح و اراده و قابل سهو و نسیانند.
............
فاستوس - بسیار خوب. اینک بگو بدانم چرا قران، شرف و خسوف و کسوف همه در یک زمان اتفاق نمیافتد؟
مفیس تافلیس - زیرا مدارات کواکب با یکدیگر یکسان نیست.
فاستوس - جواب تو اقناعکننده است. اینک بگو که این کیهان اعظم را که آفرید؟
مفیس تافلیس - نخواهم گفت!
فاستوس - مهربانی کن و از پاسخ فرو مگذار.
مفیس تافلیس - بیهوده مرا اغوا مکن که نخواهم گفتین کیست که در گوش من میگوید من جزو ارواح خبیثه هستم؟ من اگر شیطان هم باشم خداوند بمن رحم خواهد کرد. آری، خداوند ارحم الراحمین است و من توبه خواهم کردخوب و فرشته بد وارد میشوند)
فرشتهٔ بد - خیلی دیر شده است.
فرشته خوب - برای توبه هیچ وقت دیر نیست بشرط اینکه تو بتوانی توبه کنی.
فرشتهٔ بد - اگر توبه کنی، شیاطین تکه تکهات خواهند کرد.
فرشتهٔ خوب - توبه کن، تا دیگر جرأت نکنند به پوست بدنت هم خراشی وارد سازند. (خارج میشوند)
فاستوس - بله، ای عیسی مسیح نجات دهندهٔ ما. روح فاستوس پریشانروزگار را نجات بخش!
(ابلیس، بلزی لوب و مفیس تافلیس وارد میشوند)
ابلیس - مسیح هم نمیتواند ترا نجات دهد زیرا او عادل است. تنها منم که آینده ترا مورد توجه و علاقه قرار دادهام.
فاستوس - آه تو کیستی که آنقدر هولناک بنظر میائی؟
ابلیس - من ابلیسم، و اینهم نایب من در جهنم است.
فاستوس - آیا اینها آمدهاند که روح مرا با خود به دوزخ ببرند؟
ابلیس - نه من آمدهام بتو بگویم که تو ما را اذیت میکنی. تو بر خلاف قولی که دادهای باز سخن از مسیح میگوئی درصورتیکه نو دیگر نباید توجهت به خداوند باشد بلکه باید همیشه ابلیس را در خاطر داشته باشی.
فاستوس - از این ببعد اطاعت میکنم. این دفعه را عفو کن تا دیگر فاستوس چشم دل به آسمان خیره نکند، نام خداوند را بر زبان نیاورد و دست تضرع بدرگاه او دراز نکند، کتاب مقدس را بسوزاند جانشینان او را قتل عام کند و روح او عامل خرابی و انهدام کلیساها باشد.
ابلیس - اگر این کارها را که میگوئی بکنی ما بتو پاداش شایسته خواهیم داد. فاستوس، ما از دوزخ باینجا آمدهایم که تو را مشغول داریم. بنشین، تا گناهان کبیره را در قالب مثالی آنها مشاهده کنی.
فاستوس - همانقدر که بهشت روز اول خلقت برای آدم مسرتبخش بود دیدار این منظره هم مایه شادمانی من است.
ابلیس - از بهشت و آفرینش سخن نگو و توجهت به نمایشی باشد که الان پیش چشم تو خواهد آمد. از این ببعد همیشه از ابلیس سخن بگو. لاغیر.
(هفت گناه کبیره وارد میشوند)
ابلیس - فاستوس، برو اینها را بدقت تماشا کن، و صفات هر یک را از خودشان جویا شو.
فاستوس - بگو ببینم، اوْلی، تو کیستی؟
غرور - اسم من غرور است. من از پدر و مادر خودم نفرت دارم، مثل مگس روی هر چیز مینشینم، گاهی مثل گیسوان مصنوعی روی پیشانی بانوان جا دارم و زمانی مثل بادزنهائی که از پر میسازند لبهای دوشیزگان را بوسه میزنم. چقدر اینجا متعفن است! تا تمام این محوطه را عطرپاشی نکنند و همه جا را با فرشهای گرانبها مفروش نسازند یک کلمه دیگر سخن نخواهم گفت.
فاستوس - دومی، تو کیستی؟
حرص - من حرصم که در خانواده بسیار فقیری بدنیا آمدهام.
اگر آرزوی دل من برآورده میشد میل داشتم که این خانه و تمام ساکنین آن یکدفعه طلا بشود تا همه را در گنج خودم انبار کنم، ای طلا، ای طلا.
فاستوس - سومی، تو کیستی؟
خشم - من خشمم من نه پدر داشتهام نه مادر بلکه از دهان شیر درندهای بیرون آمدهام و از آن زمان تا کنون با این شمشیر از این سر دنیا بآن سر دنیا میدوم و وقتی کسی را برای منازعه پیدا نمیکنم خودم را زخمی میکنم، تولد من در دوزخ اتفاق افتاده است. شما که اینجا ایستادهاید دقت کنید مبادا پسر شما باشم و شما ندانسته باشید.
فاستوس - بگو ببینم تو کیستی، چهارمی؟
حسد - من حسدم پدرم تنورهٔ بخاری پاک میکرد و مادرم ماهی خشک میکرد، من سواد ندارم و از همین جهت آرزو میکنم هر چه کتاب در دنیا هست سوخته میشد. از اینکه میبینم دیگران غذا میخورند لاغر میشوم. ایکاش قحطی دنیا را فرا میگرفت و همه میمردند و من تنها میماندم آنوقت میدیدید چقدر چاق میشدم. چرا تو باید بنشینی و من ایستاده باشم. آخر از این مقام که داری پائین بیا.
فاستوس - برو گمشو. تو کیستی پنجمی؟
شکمخوارگی - من؟ من شکم خوارگی هستم. پدر و مادرم مردهاند و چیزی بارث بمن نرسیده است جز حقوقی که با آن فقط میتوان روزی سی شکم غذا و ده بطری آبجو خرید. میبینید برای سدجوع یکنفر این مقدار چقدر کم است؟ من از خانواده سلطنتی بدنیا آمدهام. جدم، گوشت خوک پرواری، مادربزرگم، شراب مردافکن، پدرخواندهام، ماهی نمکسود و گوشت گاو قورمه بوده است. مادر خواندهام از دیگران شأن و شوکتش زیادتر و اسمش آبجو کفآلود بود.
حالا که از نسب و خانوادهٔ من اطلاع یافتی آیا مرا بشام دعوت میکنی؟
فاستوس - عوضش دعا میکنم تو را از حلق آویزان کنند، زیرا اگر زنده باشی هر چه در این خانه غذا باشد خواهی خورد.
شکمخوارگی - پس بهتر اینست که تو هم بدست ابلیس خفه شوی.
فاستوس - خفه شو. تو کیستی ششمی؟
تنبلی - من را تنبلی میخوانند. من روی ریگهای آفتابدار ساحل دریا بدنیا آمدهام و تاکنون همانجا خوابیده بودم تو بمن زحمت بزرگی دادهای که مرا باینجا کشاندی. به شکمخوارگی و مال پرستی بگو مرا بخانه ببرند زیرا دیگر اگر خونبهای پادشاهی را هم بمن بدهند یک کلمه هم صحبت نخواهم کرد.
فاستوس - تو کیستی که آخر از همه ایستادهای؟!
شهوتپرستی- مرا میفرمائید؟ حرف اول اسم من «ش» است.
ابلیس - همه اکنون برگردید به جهنم. (خارج میشوند) حالا فاستوس بگو بدانم، این نمایش را چگونه یافتی.
فاستوس - واقعاً غذای روح بود.
ابلیس - به، در جهنم انواع و اقسام مسرات و تفریحات فراهم است.
فاستوس - راستی، ممکن است جهنم را ببینم و باز اینجا برگردم؟ اگر چنین کاری بشود خیلی ممنون خواهم شد.
ابلیس - بسیار خوب، نصف شب پی تو خواهم فرستاد و تا آنوقت این کتاب را بگیر و بدقت مطالعه کن تا خود را بهر شکلی که بخواهی دربیاوری.
ابلیس - شب خوش، همیشه مرا در خاطر داشته باش.
فاستوس - شب خوش، شیطان مقتدر. مفیس تافلیس، تو با من بیا. (خارج میشوند)
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه دارد...