شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

رازهای کتابخانه من(۱۷۱): جهان باشکوه رمان و داستان: داستان شنل نوشته گوگول (بخش چهارم) بخش های منتخب


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب داستان شنل نوشته گوگول

بخش چهارم
(در نوشنار پیشین خواندیم که آکاکی مستخدم دون پایه ای در یک اداره در سن پترزبورگ در پی این بود که خیاط خود را راضی کند تا شنل پوسیده و زوار دررفته اش را تعمیر کند . ولی خیاط به او گفت که این کار بهیچوجه ممکن نیست . اکاکی انید خود را از دست نداد و تصمیم گرفت در فرصتی دیگر با خیاط چانه بزند و او را راضی کند تا شنل را وصله پینه کند. چون شنل نو جدید صد و پنجاه روبل هزینه داشت و حقوق ماهانه آکاکی فقط ۱۵۰ روبل بود....)

متن داستان
...کاملاً واضح است که حالا نمی‌شود با پطرویچ صحبت کرد. او کمی… در حقیقت مثل اینکه زنش کتکش زده بود، بهتر است تا روز یکشنبه صبر کنم و بعد به سراغش بروم: بعد از خماری شب شنبه، باز دوباره چشم‌هایش چپ اندر قیچی می‌شود و برای یکی گیلاس مشروب حاضر خواهد بود سرش بالای دار برود، اما زنش مسلماً سر کیسه را شل نخواهد کرد. آن وقت من سر راهش سبز می‌شوم و چند کوپک توی مشتش می‌گذارم. به این ترتیب دلش نرم می‌شود و شنل من…»

آکاکی آکاکیویچ در نتیجهٔ این استدلال هوشمندانه احساس آرامش خاطر کرد و تا روز یکشنبه منتظر ماند و آن وقت یک راست سراغ پطرویچ رفت. صبر کرد تا زن پطرویچ از خانه خارج شود و بعد داخل شد. همچنان که حدس زده بود، پطرویچ بعد از شب شنبه کاملاً گیج و منگ بود، سرش فرو افتاده و چشمانش خواب‌آلوده و خمار به نظر می‌رسید. اما به محض اینکه فهمید آکاکی به چه منظور آمده است، کاملاً به هوش آمد. گویی شیطان با ضربه‌ای از مستی به‌درش آورد.

«ممکن نیست. باید یک نوش را تهیه کنید.» در این لحظه آکاکی آکاکیویچ یک سکهٔ ده کوپکی کف دستش گذاشت.

پطرویچ گفت: «بی‌نهایت ممنونم آقا. حالا یک گیلاس کوچک به سلامتی شما می‌زنم و خودم را می‌سازم. اما اگر جای شما بودم هیچ غصهٔ آن شنل کهنه را نمی‌خوردم. اصلاً فایده‌ای ندارد. خودم یک شنل محشر برایتان می‌دوزم. دیگر حرفش را هم نزنید!»

آکاکی آکاکیویچ خواست چیزی بگوید، اما پطرویچ خودش را به آن راه زد و ادامه داد:

«نگران نباشید. یکی کاملاً نوش را برایتان می‌دوزم. مطمئن باشید چیز تمیزی از آب درخواهد آمد. حتی شاید بر طبق آخرین مد روز، قزن قفل نقره‌ای هم برای یقه‌اش تهیه کنم.»

حال دیگر آکاکی آکاکیویچ پی برد که هیچ راه دیگری جز تهیهٔ یک شنل نو برایش نمانده است و قلبش فروریخت. پولش را از کجا باید می‌آورد؟ البته کاملاً ممکن بود روی پاداش عید حساب کند، اما آن را هم از مدت‌ها پیش برای امر دیگری کنار گذاشته بود. به شلوار نو احتیاج داشت و تازه می‌بایست قرض عقب‌افتادهٔ کفاش را که چکمه‌هایش را تخت انداخته بود، بپردازد. غیر از این می‌بایست سه پیراهن و دو لباس زیر، که اسم بردنشان اینجا از ادب دور خواهد بود، نیز سفارش دهد. خلاصه به این ترتیب تمام پول پیش‌خور شده بود و حتی اگر رئیس آنقدر سخاوت به خرج می‌داد که پاداشش را به چهل و پنج یا حتی پنجاه روبل برساند، باز آنچه می‌ماند مبلغ ناچیزی بود و در مقابل قیمت شنل به‌مثابه قطره‌ای بود در برابر دریا. اگرچه به خوبی می‌دانست که گاهی پطروچ به سرش می‌زد و قیمت بسیار مبالغه‌آمیزی می‌کرد تا به حدی که زنش خودداری نمی‌توانست و می‌گفت:

«عقلش را از دست داده است، پیر ابله! یک روز تقریباً مجانی کار قبول می‌کند و روز دیگر دستمزدی می‌خواهد که حتی بیشتر از سر خودش می‌ارزد!» و گرچه می‌دانست که پطرویچ به هشتاد روبل رضایت خواهد داد، اما این هم مسئله‌ای را حل نمی‌کرد. همینقدرش را هم از کجا می‌بایست فراهم کند؟ شاید می‌توانست به هر نحو نصف این مبلغ یا حتی کمی بیشتر را جور کند، اما نصف بقیه را چه می‌شد کرد؟ پیش از اینکه این بحث را دنبال کنیم، خواننده باید آگاه باشد که نصف اولی چگونه تأمین می‌شد.

آکاکی آکاکیویچ در مقابل هر یک روبلی که کار می‌کرد، نیم کوپک توی قلک کوچکی که همیشه درش قفل بود، می‌انداخت. آخر هر شش ماه پولی را که جمع شده بود، می‌شمرد و با سکه‌های نقره تعویض می‌کرد. مدت‌ها بود که این کار را ادامه می‌داد تا بعد از سال‌ها اکنون مبلغی در حدود چهل روبل جمع کرده بود. به این ترتیب نصف پول را داشت، اما بقیه را چه می‌شد کرد؟

آکاکی آکاکیویچ فکر کرد و فکر کرد و سرانجام تصمیم گرفت مخارج روزانه‌اش را حداقل برای یک سال تقلیل دهد: می‌بایست از نوشیدن چای عصرها صرف‌نظر کند، شب‌ها را بی‌شمع سر کند، و اگر نیازی به پاکنویس کردن پیدا می‌شد، به اطاق صاحب‌خانه‌اش برود و این کار را در آنجا انجام دهد...

...کارها، سریع‌تر از آنچه امید داشت پیشرفت می‌کرد. رئیس، نه چهل یا چهل و پنج روبل، بلکه شصت روبل تمام به او پاداش داد که حتی خوابش را هم نمی‌دید. حال این کار رئیس چه از روی آگاهی به نیاز او به شنلی تازه بود و یا کاملاً تصادفی، به‌هرحال آکاکی آکاکیویچ صاحب یک بیست روبل اضافی غیرمنتظره شده بود. نتیجتاً همه چیز سریع‌تر پیش می‌رفت. بعد از دو سه ماه دیگر تحمل نیمه‌گرسنگی، آکاکی آکاکیویچ سرانجام موفق شد هشتاد روبل را جور کند. ..

(چون پطرویچ خیاط پذیر فته بود که با قدری صرفه جویی در کالای بکار برده در شنل با هشتاد روبل یک شنل نو بدوزد مشکل حل شده بو د)

روزی که سرانجام پطرویچ شنل را تحویل داد… دقیقاً نمی‌توان گفت که کدام روز بود: اما احتمالاً بزرگ‌ترین روز زندگی آکاکی آکاکیویچ بود.
صبح زود، حتی پیش از آنکه آکاکی آکاکیویچ راهی اداره شود، آن را به خانه آورد. شنل، هرگز در موقعیتی بهتر از این نمی‌توانست تحویل شود. چرا که دورهٔ یخبندان سخت شروع شده بود و احتمال می‌رفت سخت‌تر هم بشود. پطرویچ، شنل را شخصاً تحویل داد –چنانکه برازندهٔ یک خیاط خوب است.

آکاکی آکاکیویچ هرگز تا به آن روز او را چنان باوقار ندیده بود. به نظر می‌رسید کاملاً آگاه است که موفقیت به دست آمده، موفقیتی عادی نیست و با به ثمر رساندن این کار نشان داده است که درهٔ عمیقی خیاط‌های وصله‌پینه‌کار را از خیاط‌هایی که لباس‌های نو می‌آفرینند، جدا می‌کند. شنل را از میان دستمال بزرگی که تازه از خشکشویی گرفته بود، بیرون آورد، بعد دستمال را به دقت تا کرد و برای استفادهٔ بعدی توی جیبش گذاشت. آنگاه با افتخار و غرور شنل را با دو دست گرفت و با مهارت تمام روی شانهٔ آکاکی آکاکیویچ انداخت...

آکاکی با پطرویچ تسویه حساب کرد و تشکر کرد و با همان شنل نو مستقیماً راهی اداره شد. پطرویچ هم به دنبالش خارج شد و همانجا ایستاد تا از دور شنلی را که خودش دوخته بود تماشا کند.


ادامه دارد..‌

امیر تهرانی

ح.ف

رازهای کتابخانه من(۱۷۰): جهان پر راز و رمز داستان و رمان : کتاب داستان شنل(بخش،سوم): بخش های منتخب


ادامه از نوشتار پیشین منتشر نشده


کتاب  داستان شنل نوشته گوگول (بخش سوم)
گوگول که هم چون بت بر ای نویسندگان روسی بعد از خودش جلوه کرده است، استا د به تصویر در آوردن زندگی محرومان جامعه روس با همه جزئیات بوده است. او چنان با مهارت به توصیف فقر و زندگی محدود فقیرانه می پردازد که خواننده تا مغز استخوان درد فقر و ناداری فقرا را حس می کنند.آکاکی یکی از همان تا ابد مستخدم ها و تا ابد ندارها ست که همت یک خیاط به داد او می رسد و شعله ای از امید در زندگی او بوجود می آورد، ولی افسوس که آنهم دولت مستعجل و کوتاه مدت بوده است...

"آکا کی مستخدم دون پایه اداره در سنت پترزبورگ تصمیم می گیرد پیش خیاط برود تا شنل کهنه و پوسیده ای را که برای حفظ سرمای کشمده شهرشبر دوش می اندازد  صله پینه کند. ولی خیاط به او نی گوید که اصلا تعمیر  ممکن نیست  و باید شنل نو بدوزد.

جواب منفی خیاط آکاکی را پریشان می سازرد:
"...به شنیدن کلمهٔ «نو» سر آکاکی آکاکیویچ به دوار افتاد و همه چیز اطاق دور سرش چرخیدن گرفت. تنها چیزی که چشمانش می‌دید همان ژنرال بی‌صورت روی انفیه‌دان پطرویچ بود.
همین طور که گیج می‌خورد، گفت: «منظورت از نو چیست؟ من که پول ندارم.»
پطرویچ با خونسردی بی‌رحمانه‌ای گفت: «بله، باید شنل نو تهیه کنید.»
«خوب اگر من بخواهم نوش را تهیه کنم، چطور یعنی چقدر منظورم این است که خوب…؟»
«منظورتان این است که چقدر خرج برمی‌دارد؟»
«بله.»
پطرویچ هنرپیشه‌وار لب‌ها را به هم فشرد و گفت: «حداقل ۱۵۰ روبل برایتان آب می‌خورد.»
عاشق پیش آمدن صحنه‌های تکان‌دهنده بود و دوست داشت نکتهٔ بهت‌آوری بیان کند و از گوشهٔ چشم تأثیرش را بر چهرهٔ مخاطبش ببیند.

«صدوپنجاه روبل برای یک شنل!» بیچاره آکاکی آکاکیویچ که همیشه به طور استثنایی آرام صحبت می‌کرد، برای اولین بار در زندگی‌اش فریاد کشید.

پطرویچ گفت: «بله آقا، و تازه اینکه چیزی نیست. اگر بخواهید یقهٔ پوستی و آستر ابریشمی هم برایش تهیه کنید، دویست روبل هم بیشتر خرج برمی‌دارد.»

آکاکی آکاکیویچ که سعی می‌کرد بیانات «تکان‌دهندهٔ» پطرویچ را نشنود، ملتمسانه گفت: «خواهش میکنم پطرویچ، یک کاریش بکن تا یک مدت دیگر هم بتوانم بپوشمش.»

پطرویچ گفت: «متأسفم. فایده‌ای ندارد. فقط باعث هدر رفتن پول و وقت می‌شود.» و با این سخنان آکاکی آکاکیویچ را کاملاً خرد شده و درهم‌شکسته به‌جا نهاد.

بعد از رفتن مشتری، پطرویچ بی‌حرکت برجای ماند، و همانطور که لب‌هایش را به طرز معنی‌داری به هم می‌فشرد، تا مدتی کارش را دنبال نگرفت. از اینکه خودش و هنر خیاطی را پایین نیاورده بود، احساس رضایت می‌کرد.

وقتی آکاکی آکاکیویچ به خیابان رسید، احساس می‌کرد که همه‌چیز را در رؤیا دیده است. به خودش می‌گفت: «خوب، چیزی که هست هرگز فکر نمی‌کردم چنین چیزی پیش بیاید، اصلاً…» و بعد از سکوت کوتاهی افزود: «خوب حالا که پیش آمده است.» و بعد از سکوتی طولانی ادامه داد: «خوب، حالا کی می‌تواند… در حقیقت، راستش… آنقدر غیرمنتظره بود که… من… عجب!»
و بعد از گفتن این حرف‌ها، به جای آنکه راه خانه را در پیش بگیرد، بی‌آنکه بداند چه می‌کند، درست در جهت مخالف به راه افتاد. در سر راه به یک دودکش پاک کن برخورد کرد و سر تا پایش سیاه شد. بعد، از از طبقهٔ بالایی ساختمان در دست تعمیری یک لگن دوغاب آهک بر سرش ریختند و باز او نسبت به همهٔ اینها بی‌توجه و بی‌اعتنا بود.

(می گویند : هر چه سنگ است مال پای لنگ است. شاید بیجهت نبوده که سعدی در هفتصد سال پیش گفته بود:
فرشته ای که وکیل است بر خزائن باد چه غم خورد که بریزد چراع پیرزنی
آکاکی نیز در همین چنبره مصیبت های از همه طرف گیر گرده بود. اینها عمومیت دارد . دیگر شاعر معروف ایران چند قرن پیش سروده بود:
هر بلایی که زآسمان آید به زمین نارسیده می گوید خانه انوری کجا باشد؟)


...فقط وقتی که به یک پلیس برخورد که باتونش را زیر بغل زده بود و مشغول ریختن مقداری انفیه توی دست پرزگیلش بود، حواسش سر جا آمد. آنهم فقط به واسطهٔ اینکه پلیس به او تشر زد:

«پیاده‌رو خیلی تنگ است می‌آیی درست وسط شکم من؟»

آکاکی که حواسش سرجا آمده بود، برگشت و راه خانه را در پیش گرفت.

تازه وقتی به خانه رسید، توانست افکارش را جمع کند و به ارزیابی وضعیت بپردازد. شروع کرد با خودش حرف زدن، آن هم نه با عبارات بی‌سروته همیشگی، بلکه کاملاً معقول و روان، گویی با یار غاری مشورت می‌کند که می‌شد سفرهٔ دل را پیشش گشود و خصوصی‌ترین مسائل را با او در میان گذاشت.

«نه، کاملاً واضح است که حالا نمی‌شود با پطرویچ صحبت کرد. او کمی… در حقیقت مثل اینکه زنش کتکش زده بود، بهتر است تا روز یکشنبه صبر کنم و بعد به سراغش بروم: بعد از خماری شب شنبه، باز دوباره چشم‌هایش چپ اندر قیچی می‌شود و برای یکی گیلاس مشروب حاضر خواهد بود سرش بالای دار برود، اما زنش مسلماً سر کیسه را شل نخواهد کرد.


 آن وقت من سر راهش سبز می‌شوم و چند کوپک توی مشتش می‌گذارم. به این ترتیب دلش نرم می‌شود و شنل من...


امیر تهرانی

ح.ف

ادامه دارود

رازهای کتابخانه من: جهان رمان و داستان: کتاب شنل نوشته گوگول نویسنده معروف روسیه(بخش دوم ) بخشهای منتخب


ادامه از  نوشته پیشین...

کتاب داستان شنل(بخش دوم) نوشته گوگول

همه چیز از یک شنل شروع شد:

در سن‌پترزبورگ، برای کسانی که چهارصد روبل در سال یا در همین حدود عایدات دارند، دشمنی سرسخت کمین گرفته است. این دشمن چیزی جز یخبندان شمالی نیست. 

گرچه بسیاری معتقدند که این یخبندان برای سلامتی مفید است. در فاصلهٔ ساعت هشت و نه صبح، درست هنگامی که خیابان‌ها مملو از کارمندانی است که به سوی اداره‌هایشان روانند، باد یخبندان شمالی بی‌تبعیض و بی‌محابا چنان شلاق بر دماغ‌ها (از هر نوع و جنس) می‌کشد، که کارمندان بیچاره نمی‌دانند دماغشان را توی کدام سوراخ فرو کنند.


در این ساعت از روز که حتی پیشانی کارمندان عالی‌رتبه هم از سرما به‌درد می‌آید و چشمانشان از اشک پر می‌شود، کارمندان دون‌پایه، بیچاره بی‌دفاعند. تنها راه نجاتشان این است که فاصلهٔ پنج شش خیابان میان اداره و منزل با حداکثر سرعت با همان بالاپوش نازک و نخ‌نمایشان بدوند. و بعد در راهرو اداره آنقدرپا به زمین بکوبند تا همهٔ استعدادها و تواناییهای یخ‌زده‌شان دوباره آب شود. 


مدتی بود که آکاکی آکاکیویچ احساس می‌کرد هر قدر هم که سریع‌تر فاصلهٔ بین اداره و منزل را طی می‌کند باز شانه‌ها و پشتش زیر تازانه‌های بی‌رحمانهٔ سرما قرار می‌گیرد. دست آخر شکش برداشت که نکند شنلش عیب و ایرادی پیدا کرده است.


بعد از معاینهٔ کاملی که در خانه از شنل به عمل آورد، متوجه شد دو یا سه قسمت شنل –اگر دقیق‌تر بگوییم ناحیهٔ پشت و دور کتف‌ها– بیشتر به پارچهٔ توری شباهت پیدا کرده است. شنل کاملاً نخ‌نما و آسترش پاره‌پاره بود. همین‌جا باید ذکر کنیم که شنل آکاکی آکاکیویچ موضوع شوخی دائمی در اداره بود. 


حتی عنوان بالاپوش را از آن گرفته بودند و زیرپوش اطلاقش می‌کردند. در حقیقت هم شکل و شمایل عجیبی داشت. یقه‌اش که در طول سال‌های متمادی برای وصله‌پینهٔ سایر قسمت‌ها به کار گرفته شده بود، مدام کوچک و کوچکتر گشته بود. در این وصله‌پینه‌ها هم اثری از هنر خیاط دیده نمی‌شد و شنل ظاهری شل و ول و کیسه‌مانند پیدا کرده بود. 


آکاکی آکاکیویچ وقتی متوجه عیب و نقص شنل شد، تصمیم گرفت آن را نزد پطرویچ خیاط ببرد. پطرویچ که در طبقهٔ سوم ساختمانی زندگی می‌کرد، علی‌رغم یک چشم کور و صورت آبله‌اش، در وصله پینهٔ کت و شلوار و پالتو کارمندان و سایر مشتری‌ها ماهر بود. البته لازم به گفتن نیست به‌شرطی که مست نبود و فکرش هم جای دیگری نمی‌بود......

...اکاکی آکاکیویچ همچنان که از پله‌های خانهٔ پطرویچ بالا می‌رفت (در توصیف دقیق این پله‌ها باید گفت که پوشیده از گل و لای و کثافت بود و راه‌پله از چنان بوی زننده‌ای اشباع بود که چشم‌ها به سوزش می‌افتاد و این البته از امتیازات کلیهٔ راه‌پله‌های ساختمان‌های پترزبورگ است)، با خودش فکر می‌کرد که پطرویچ چقدر دستمزد خواهد خواست و آماده می‌شد بیشتر از دو روبل نپردازد.


در باز نبود، چون زن عزیز پطرویچ که در آشپزخانه ماهی سرخ می‌کرد چنان دودی راه انداخته بود که چشم چشم را نمی‌دید.


آکاکی آکاکیویچ بی‌آنکه زن پطرویچ متوجه شود، از آشپزخانه عبور کرد و وارد اطاقی شد که پطرویچ روی یک میز لخت چوبی نشسته بود و مثل پاشاهای ترک پاهایش را هم زیرش جمع کرده بود. همچنان که عادت خیاط‌هاست، اولین چیزی که توجه اکاکی را به خودش جلب کرد، انگشت شست بزرگ او بود که ناخن تغییر شکل داده و کلفت و سختی مثل کاسهٔ لاک‌پشت داشت. کلافی از ابریشم و چند نخ از گردنش آویزان بود و چند تکه پارچهٔ کهنه روی زانویش گذاشته بود. دو سه دقیقه‌ای بود که سعی می‌کرد سوزن را نخ کند و موفق نمی‌شد و ناچار هرچه فحش و نفرین در چنته داشت نثار نور ضعیف و حتی خود نخ کرد. زیر لب غر می‌زد: «برو تو لعنتی! آخرش دیوانه‌ام می‌کنی، کثافت!»

آکاکی آکاکیویچ از اینکه پطرویچ را در چنین حالتی یافت زیاد خشنود نشد: ترجیح می‌داد زمانی سفارشاتش را به پطرویچ تحویل دهد که او کیفور باشد یا چنانکه زنش می‌گفت: «وقتی ته بطری را دوباره بالا آورده باشد، دیو پیر یک چشم!»

...پطرویچ آن یک چشم سالمش را بلند کرده بود و از گوشهٔ چشم نگاهش می‌کرد. آکاکی آکاکیویچ بی‌اراده گفت:


«روز بخیر، پطرویچ!»

پطرویچ همچنان‌که به دست آکاکی خیره شده بود، تا ببیند چه لقمهٔ دندان‌گیری آورده است، جواب داد:

«روز شما به خیر، آقا!»
«من… آمدم… پطرویچ… که این چیز…»

باید خاطر نشان کنیم که آکاکی آکاکیویچ عادت داشت توی صحبت‌هایش اکثراً از حرف اضافه، قیدها و پاره جمله‌هایی که معنای مشخصی ندارند، استفاده کند. اگر موضوع صحبت کمی پیچیده بود، دیگر اصلاً جمله را ناتمام رها می‌کرد. مثلاً اغلب جمله را اینطور شروع می‌کرد: «در حقیقت، دقیقاً، مشخص است…» و بعد یادش می‌رفت چیزی به این کلمات بیفزاید و گمان می‌برد منظورش را رسانده است.

پطرویچ پرسید:
«خوب، این چیست؟» و بعد با چشم سالمش به دقت هر گوشهٔ شنل، سردست‌ها، یقه، پشت و جادگمه‌ای‌ها را وارسی کرد. در واقع او با تمام جزئیات این شنل آشنا بود، چرا که از زیر دست خودش درآمده بود، اما معمولاً این عادت خیاط‌هاست که لباس را در حضور مشتری وارسی کنند.

«ببین پطرویچ… خوب این شنل من… همان‌طور که می‌بینی… بیشتر جاهایش سالم است. فقط کمی گرد و خاک گرفته… شاید به‌همین‌دلیل به‌نظر کهنه بیاید، اما در واقع کاملاً نو است… فقط کمی… خودت که می‌بینی… این پشتش و کنار این شانه پاره شده و کمی هم… خوب… کمی هم کنار آن یکی شانه… فقط همین. کار زیادی ندارد…»
پطرویچ «زیرپوش» را برداشت، روی میز پهن کرد و معاینهٔ دقیقی از آن به عمل آورد و سری تکان داد و از آستانهٔ پنجره انفیه‌دانش را برداشت. روی انفیه‌دان عکس یک ژنرال بود، اما مشخصاً نمی‌توان گفت کدام ژنرال، چون شخصی انگشتش را از وسط صورت ژنرال عبور داده بود و عکس از این ناحیه پاره شده بود و بعداً مقوای گردی به جای صورتش چسبانده بودند.
پطرویچ سرانگشتی انفیه بو کرد و شنل را رو به نور گرفت و معاینهٔ مجددی کرد. دوباره سرش را تکان داد. بعد آسترش را بالا زد و روی میز پهن کرد و باز هم سرش را تکان داد. آنگاه در انفیه‌دان با ژنرال بی‌صورت را باز کرد و دماغش را با انفیه پر کرد، در انفیه‌دان را بست و گوشه‌ای گذاشت و آخر سر گفت: «نه، قابل رفو نیست. اوضاعش خراب است!»
با شنیدن این کلمات قلب آکاکی آکاکیویچ فرو ریخت. با صدای التماس‌آمیز بچه‌ای پرسید:
«چرا نه پطرویچ؟ فقط کمی گوشهٔ شانه‌هایش پاره شده. برای تو که کاری ندارد. حتماً پارچه داری که وصله بیندازی…»
پطرویچ گفت:
«البته، من پارچه دارم، اما شنل کاملاً پوسیده است. وصله به جایی بند نمی‌شود. سوزن که بزنی از هم وامی‌رود.»
«باشد، اگر وابرود هم، تو دوباره به هم وصلشان می‌کنی.»
«اما آخر باید وصله را به جایی بند کرد؟ شنل حسابی پوسیده است، دیگر مشکل بشود اصلاً به آن لباس گفت. اگر جلوی باد بگیری زوارش از هم درمی‌رود.»
«ولی خوب تو یک کاریش بکن. منظورم این است که واقعاً…»
پطرویچ با قاطعیت پاسخ داد:
«نه، متأسفم آقا. هیچ کارش نمی‌شود کرد. عمرش را کرده است. بهتر است چند تکه‌اش کنید و زمستان‌ها دور پایتان بپیچید، چون وقتی هوا حسابی سرد می‌شود، جوراب آدم را از سرما حفظ نمی‌کند. این آلمانی‌ها جوراب را اختراع کردند که ملت را سرکیسه کنند.» (پطرویچ دوست داشت توی صحبت‌هایش به آلمانی‌ها کنایه بزند). «اما در مورد شنل، مثل اینکه باید یک نوش را تهیه کنید.»
به شنیدن کلمهٔ «نو» سر آکاکی آکاکیویچ به دوار افتاد و همه چیز اطاق دور سرش چرخیدن گرفت. تنها چیزی که چشمانش می‌دید همان ژنرال بی‌صورت روی انفیه‌دان پطرویچ بود.
همین طور که گیج می‌خورد، گفت: «منظورت از نو چیست؟ من که پول ندارم.»
پطرویچ با خونسردی بی‌رحمانه‌ای گفت: «بله، باید شنل نو تهیه کنید.»
«خوب اگر من بخواهم نوش را تهیه کنم، چطور یعنی چقدر منظورم این است که خوب…؟»
«منظورتان این است که چقدر خرج برمی‌دارد؟»
«بله.»
پطرویچ هنرپیشه‌وار لب‌ها را به هم فشرد و گفت: «حداقل ۱۵۰ روبل برایتان آب می‌خورد.»
عاشق پیش آمدن صحنه‌های تکان‌دهنده بود و دوست داشت نکتهٔ بهت‌آوری بیان کند و از گوشهٔ چشم تأثیرش را بر چهرهٔ مخاطبش ببیند.
«صدوپنجاه روبل برای یک شنل!» بیچاره آکاکی آکاکیویچ که همیشه به طور استثنایی آرام صحبت می‌کرد، برای اولین بار در زندگی‌اش فریاد کشید.
پطرویچ گفت: «بله آقا، و تازه اینکه چیزی نیست. اگر بخواهید یقهٔ پوستی و آستر ابریشمی هم برایش تهیه کنید، دویست روبل هم بیشتر خرج برمی‌دارد.»


آکاکی آکاکیویچ که سعی می‌کرد بیانات «تکان‌دهندهٔ» پطرویچ را نشنود، ملتمسانه گفت: «خواهش میکنم پطرویچ، یک کاریش بکن تا یک مدت دیگر هم بتوانم بپوشمش.»

پطرویچ گفت: «متأسفم. فایده‌ای ندارد. فقط باعث هدر رفتن پول و وقت می‌شود.» و با این سخنان آکاکی آکاکیویچ را کاملاً خرد شده و درهم‌شکسته به‌جا نهاد.



ادامه دارد...


امیر تهرانی 

ح.ف

رازهای کتابخانه من: جهان رمان و داستان: کتاب شنل نوشته گوگول نویسنده معروف روسیه(بخش اول)


شنل نوشته گوگول نویسنده سر شناس روسیه
مقدمه : گوگول که بود؟
نیکلای واسیلویچ گوگول یکی از نویسندگان مشهور و فوق العاده موفق روسیه است و او را بنیانگذار سبک رئالیسم انتقادی به شمار می آورند.
شاهکار او در خلق شخصیت‌هایی است که طبیعی اند ،معمولی و قابل باورند. صحنه‌ها به گونه ای با جزییات توصیف می شوند که خواننده می تواند فصای شکل گیری داستان را در پیش چشم ذهن خود مجسم نماید،
البته همه اینها با ضربه های گزنده ا نتقاد از وضع دوزان داستان است.

ما همه از زیر شنل گوگول بیرون آمده‌ایم؛ این جمله‌ای است که تورگنیف دیگر نویسنده نامدار روسیه گقته است و حکایت از تاثیر گذاری گوگول بر ادبیات داستانی روسیه دارد.
 بلنسکی او را پدر نثر روسی نانیده و فرانکاوکانر به گوگول لقب پدر قصه کوتاه داده و میرسکی از لحاظ خلاقیت، او را همتراز با شکسپیر و بلکه بالاتر از او دانسته خیت.
به همین دلیل هم نویسندگان روس تا ۱۰۰ سال پس ازگوگول نمی‌توانستند، خود را از زیر سایه شبح گوگول رها کنند و ناخواسته رنگ و بوی نوشته‌هایشان همرنگ، رنگ آمیزی‌های بدیع و لطیف او می‌شد.

 بزرگانی هم چون داستایوفسکی، چخوف و تولستوی ت، تورگنیف و نکرسوف همه خودشان را شاگردان مکتب گوگول می‌دانستند.
نکته جالب این که گفته شده گوگول تنها بر اذهان و قلوب روسیان نبود، می‌گویند داستان «دماغ» او در شکل‌گیری «مسخ» کافکا بی اثر نبوده است.

متن داستان شنل به انتخاب

اداره ای در سن پترزبورگ
"در یکی از ادارات دولتی… اما بهتر است نگوییم دقیقاً کدام یکی. چون هیچ‌کس به اندازهٔ کارمندان اداری، صاحب‌منصبان، افسران هنگ یا به‌طورکلی هر فرد اداری دیگر زودرنج و زودخشم نیست.
امروزه افراد هر گروه اهانتی را که مستقیماً به شخص خودشان می‌شود اهانتی به کل جامعه تلقی می‌کنند. نقل می‌کنند که همین چندی پیش یک بازرس پلیس محلی (دقیقاً به خاطرم نیست کدام ناحیه و شهر) شکایتی مطرح می‌کند و در این شکایت با قاطعیت مدعی می‌شود که دولت و تمام قوانین به مسخره گرفته شده است و به‌نام مقدس شخص خودش نیز اهانت شده است.
و برای اثبات مدعای خویش کتاب قطوری حاوی نوشته‌هایی بسیار خیال‌انگیز به عنوان مدرک ضمیمه کرده بود که در این نوشته‌ها، تقریباً هر ده صفحه یک‌بار، ذکری از یک پلیس مست لایعقل به‌میان می‌آمد. بنابراین برای اجتناب از ایجاد هرگونه سوء‌تفاهم بهتر است ادارهٔ مذبور را «یک اداره» بنامیم.
(اصولا اغلب نویسندگان روس نام و آدرس دقیق را نمی دهند و اغلب آدرسها یا با حرف مثلا"م" و یا"د" و مانند آن است ویا مثلا از شرکت و یا اداره و یا مغازه نام برده می شود.)

به این ترتیب؛ در «اداره‌ای»، «کارمندی» خدمت می‌کرد، این کارمند از نظر قیافهٔ ظاهری به‌هیچ‌روی وجه مشخصه‌ای نداشت: مردی کوتاه‌قد، آبله‌رو، و سرخ‌مو بود. چشمانش حالت چشمان نزدیک‌بین را داشت. قسمتی از سرش هم کچل و گونه‌هایش پر از چین و چروک بودند. رنگ رویش هم به رنگ و روی اشخاص بواسیری می‌ماند… اما خوب چاره‌ای نیست، گناه این یکی به گردن آب و هوای سن‌پترزبورگ است.

از جهت رتبهٔ اداری (همیشه مسألهٔ رتبه را باید پیش از هر چیز روشن کرد) این کارمند به آن دسته از کارمندان تعلق داشت که معمولاً دون پایهٔ ابدی خوانده می‌شوند و چنان‌که خواننده اطلاع دارد، این دسته بهترین زمینه را برای شوخی و مسخرگی نویسندگان فراهم می‌آورند که آن‌هم باز برمی‌گردد به عادت شریف تو سری زدن به کسانی که قدرت تلافی ندارند.

نام فامیل او باشماخچین که به وضوح پیداست از واژهٔ «باشماخ» به‌معنی کفش مشتق شده است. اما اینکه چه وقت و کدام ساعت از روز و چگونه این واژه پدید آمده بود معمای لاینحلی است.
هم پدر و هم پدربزرگش هر دو و حتی شوهر خواهرش و کلاً همهٔ باشماخچین‌ها همیشه چکمه به‌پا می‌کردند و فقط سالی سه بار زیر چکمه‌هایشان تخت می‌انداختند.
نام کوچکش آکاکی آکاکیویچ بود. شاید این نام به نظر خواننده عجیب و ساختگی برسد، اما اطمینان می‌دهم که هیچ‌گونه قصد ظاهرسازی در این انتخاب دخالت نداشته است و تنها شرایط در هنگام نامگذاری وی چنان پیش آمده بود که انتخاب هر نام دیگری را مطلقاً ناممکن کرده بود.
در حقیقت جریان از این قرار است: اگر حافظه‌ام درست یاری کند، آکاکی آکاکیوویچ در شب ۲۲ مارس متولد شد. مادر مرحومش، همسر کارمندی اداری و زنی ساده و مهربان، تمام مقدمات لازم برای برای مراسم تعمید و نامگذاری را تهیه کرد. هنگام انجام مراسم مادر هنوز از تخت پایین نیامده بود و رو به در دراز کشیده بود و پدر تعمیدی بچه، ایوان ایوانوویچ یروشکین، که که مردی استثنایی و منشی ارشد سنا بود، و مادر تعمیدی بچه، آرینا سمینوونا بلوبوروشکووا، همسر بازرس پلیس ناحیه‌ای و زنی به‌غایت پاکدامن، در کنار تختش ایستاده بودند.

ابتدا سه نام به مادر پیشنهاد شد: موکیا، سوسیا، و یا شهید راه خدا خوزدازات. اما مادر با خودش فکر کرد: «اوه نه، چه اسم‌های عجیب و غریبی!»
برای فراهم آوردن رضایت خاطر مادر صفحه‌ای از تقویم کلیسای اوُرتودوکس را گشودند اما باز هم سه نام کاملاً منحصر به‌فرد و غریب آمد: «تریفیلی، دولا، و واراخاسی.»
زن با خودش نجوا کرد: «نه دیگر، این بلایی آسمانی است. باز اسم‌هایی مثل واروخ یا وارادات یک چیزی، اما مگر تریفیلی یا واراخاسی هم اسم می‌شود؟!»
تقویم را ورق زدند و این‌بار به اسامی پاوسیکاخی و واختیسی برخوردند. «نه دیگر، روشن است که دست تقدیر در کار است. بنابراین بهتر است همان نام پدرش را به او بدهیم.
پدرش آکاکی بود بگذار پسرش هم آکاکی باشد.» و به این ترتیب بود که او آکاکی آکاکیوویچ نامیده شد. بچه را غسل تعمید دادند، اما در جریان مراسم بچه چنان بنای گریستن گذاشت و چنان رو ترش کرد که گویی از قبل دلش گواهی می‌داد که روزی کارمند دون‌پایه خواهدشد.
البته ذکر تمام این جزئیات به این جهت بود که خواننده خودش قضاوت کند زنجیر وقایع به‌گونه‌ای از جبر محض نشأت می‌گرفته‌اند که اطلاق هر نام دیگری به آکاکی مطلقاً محال بوده است.

اینکه دقیقاً چه زمانی به استخدام اداره درآمده بود و چه کسی مسئول این استخدام بوده است بر کسی معلوم نیست. مدیران کل می‌آمدند و می‌رفتند، رؤسا تغییر می‌کردند، اما او در همان محل، با همان وضعیت و به همان کار –تهیهٔ پاکنویس از نامه‌ها– ادامه می‌داد. چنان شد که دیگر عده‌ای معتقد شده بودند همانجا و با همان اونیفورم و طاسی سرش، مجهز و آماده برای انجام همان کار به دنیا آمده است.
هیچ‌کس در اداره کوچک‌ترین توجهی به او نداشت. دربان‌ها نه‌تنها وقتی از مقابلشان می‌گذشت از جا بلند نمی‌شدند، بلکه حتی نگاهی هم به او نمی‌کردند. گویی مگسی از آنجا عبور کرده است. معاون دفتر دسته کاغذی را زیر دماغش می‌گرفت، بی‌آنکه حتی به خودش زحمت ادای کلامی محبت‌آمیز را بدهد. فرضاً بگوید: «لطفاً اینها را پاکنویس کن،» یا «زحمت کوچکی باید به شما بدهم» و یا از همین تعارفات مؤدبانه که در ادارات معمول است. او نیز هر چه جلویش می‌گذاشتند، برمی‌داشت و بی‌آنکه نگاهی به کسی که کاغذ را تحویل می‌داد بیندازد یا سؤال کند که آن فرد حق ارجاع چنان کاری را به او دارد یا نه؟ و حواسش فقط به کارش بود. کاغذها را برمی‌داشت و بلافاصله به پاکنویس کردنشان می‌پرداخت.

همکاران جوان اداره سربه‌سرش می‌گذاشتند، شوخی می‌کردند –تا حدی که در ادارات می‌توان شوخی کرد– و داستان‌هایی را که درباره‌اش ساخته بودند جلوی خودش تعریف می‌کردند. مثلاً دربارهٔ پیرزن هفتادسالهٔ صاحب‌خانه‌اش می‌گفتند که کتکش می‌زند و می‌پرسیدند که کی با او ازدواج خواهد کرد و خرده‌های کاغذ را عوض نقل بر سرش می‌ریختند.

امّا آکاکی آکاکیویچ کوچک‌ترین اعتراضی به این‌همه نمی‌کرد، گویی اصلاً کسی آنجا حضور ندارد. و حتی این‌همه تأثیری بر کارش هم نداشت. در میان جنجال شلوغی‌های آزاردهنده هرگز حتی یک حرف را هم اشتباه رونویسی نمی‌کرد.

فقط اگر شوخی‌ها دیگر به حد غیر قابل تحملی می‌رسید –مثلاً وقتی به آرنجش می‌زدند و او را از کارش بازمی‌داشتند– می‌گفت: «راحتم بگذارید، آخر چرا آزارم می‌دهید؟» و در این کلمات و در لحنی که آنها را ادا می‌کرد، چیز غریبی نهفته بود. صدایش طنینی داشت که انسان را به رقت می‌آورد...


امیر تهرانی

ح.ف

رازهای کتابخانه من(۱۶۸) کتابهای ممنوعه: دکتر فاستوس(قسمت پنجم)


نمایشنامه دکتر فاستوس

در ننایشنامه دکتر فاستوس در میان گفتارهای فاستوس و حتی موجودات شیطانی جملات مثبتی وجود دارد که قلب باورمندان به ملکوت خدا را شادمان می سازد. 

برای مثال؛ فرشته مکرر می گوید: فاستوس توبه کن تا خدا به تو رحم کند.، 

ویا خود فاستوس در بحبوحه این  عمل سیاه که به ارتش شیطان پیوسته می گوید:

ا ین کیست که در گوش من می‌گوید من جزو ارواح خبیثه هستم؟ من اگر شیطان هم باشم خداوند بمن رحم خواهد کرد. آری، خداوند ارحم الراحمین است و من توبه خواهم کرد.

و یا فرشته خوب می گوید: توبه کن تا نتوانند حتی به پوست بدنت خراشی وارد کنند!

متن نمایشنامه فصل پنجم:

فاستوس و مفیس تافلیس. فاستوس نزدیک دریچه ایستاده و آسمان را تماشا می‌کند

فاستوس - وقتی چشمم به آسمان میافتد توبه می‌کنم و تو ابلیس شریر را لعنت می‌کنم که مرا از مسرّات آسمان محروم کرده‌ای.

مفیس تافلیس - فاستوس. چرا تصور می‌کنی آسمان آنقدر زیبا و باشکوه باشد. بتو بگویم که زیبائی آسمان باندازه نصف زیبائی تو یا هر انسانی که روی زمین زندگانی می‌کند نیست.

فاستوس - این مطلب را چگونه ثابت میکنی؟

مفیس تافلیس - آسمان برای خاطر انسان خلق شده پس انسان بزرگتر و عالیتر است.

فاستوس - اگر آسمان برای آدم خلق شده پس برای منهم آفریده شده است. از این جهت سحر را دور می‌اندازم و توبه می‌کنم.

(فرشتهٔ خوب و فرشتهٔ بد ظاهر می‌شوند)

فرشتهٔ خوب - فاستوس. توبه کن تا خداوند بتو رحم کند.

فرشتهٔ بد - فاستوس تو جزو ارواح خبیثه هستی و خداوند بتو رحم نخواهد کرد.

فاستوس - این کیست که در گوش من می‌گوید من جزو ارواح خبیثه هستم؟ من اگر شیطان هم باشم خداوند بمن رحم خواهد کرد. آری، خداوند ارحم الراحمین است و من توبه خواهم کرد.

فرشتهٔ بد - بله، اما فاستوس هرگز توبه نخواهد کرد.

فاستوس - دل من آنچنان سخت گشته است که تاب توبه در وی نمانده است. نام سعادت اخروی و ایمان و بهشت بزحمت بر دو لب من جاری می‌شود ولی نهیبی سهمناک که بغرش رعد مانند است دائماً در گوش من صدا کرده فریاد میزند که ای فاستوس، تو به لعنت ابدی دچار گشته‌ای! پس آنگاه شمشیر، خنجر، زهر، زنجیر و فولاد زهرآلود در پیش من می‌نهند تا خویشتن را بمدد یکی از آن وسایل هلاک کنم. سزاوار چنین بود که مدتی پیش از این خویشتن را نابود کرده باشم، اما آرزوی کامروائی یأس را در من کشته است. آیا این خود من نیستم که به «هومر» شاعر کور یونانی فرمان دادم برای من نواگری نماید و غزلی در عشق و شیفتگی «اسکندر مقدونی» و مرثیه‌ای درسوک «اوی‌نن» بر من فرو خواند؟ آیا آنکس که دیوارهای بلند و باعظمت «تب» را بمدد آهنک گیرا و روح‌بخش خویش برآورد برای من بهمراهی مفیس تافلیس نغمه‌سرائی ننمود؟ پس چرا بمیرم، یا دل بیاس بسپارم؟ نه، عزم من راسخ است و هرگز توبه نخواهم نمود. بیا ای مفیس تافلیس تا مباحثه را از سر بگیریم و در اسرار نجوم و گردش اختران آسمان سخن برانیم. بگو بدانم آیا آنسوی فلک ماه افلاک بسیاری هست؟ آیا این همه کرات همه از یک ماده خلق شده‌اند و همه مانند زمین ما که مرکز جهان است خاکی هستند؟

مفیس تافلیس - افلاک مانند عناصرند که هر یک بمثابه پرده‌ای بر فراز یکدیگر قرار گرفته‌اند و همه دور یک محور در حرکتند. نام مریخ و کیوان و مشتری نیز بعبث به ستارگان داده نشده بلکه این همه اختران هر یک دارای روح و اراده و قابل سهو و نسیانند.

............

فاستوس - بسیار خوب. اینک بگو بدانم چرا قران، شرف و خسوف و کسوف همه در یک زمان اتفاق نمی‌افتد؟

مفیس تافلیس - زیرا مدارات کواکب با یکدیگر یکسان نیست.

فاستوس - جواب تو اقناع‌کننده است. اینک بگو که این کیهان اعظم را که آفرید؟

مفیس تافلیس - نخواهم گفت!

فاستوس - مهربانی کن و از پاسخ فرو مگذار.

مفیس تافلیس - بیهوده مرا اغوا مکن که نخواهم گفتین کیست که در گوش من می‌گوید من جزو ارواح خبیثه هستم؟ من اگر شیطان هم باشم خداوند بمن رحم خواهد کرد. آری، خداوند ارحم الراحمین است و من توبه خواهم کردخوب و فرشته بد وارد می‌شوند)

فرشتهٔ بد - خیلی دیر شده است.

فرشته خوب - برای توبه هیچ وقت دیر نیست بشرط اینکه تو بتوانی توبه کنی.

فرشتهٔ بد - اگر توبه کنی، شیاطین تکه تکه‌ات خواهند کرد.

فرشتهٔ خوب - توبه کن، تا دیگر جرأت نکنند به پوست بدنت هم خراشی وارد سازند. (خارج می‌شوند)

فاستوس - بله، ای عیسی مسیح نجات دهندهٔ ما. روح فاستوس پریشان‌روزگار را نجات بخش!

(ابلیس، بلزی لوب و مفیس تافلیس وارد می‌شوند)

ابلیس - مسیح هم نمی‌تواند ترا نجات دهد زیرا او عادل است. تنها منم که آینده ترا مورد توجه و علاقه قرار داده‌ام.

فاستوس - آه تو کیستی که آنقدر هولناک بنظر میائی؟

ابلیس - من ابلیسم، و اینهم نایب من در جهنم است.

فاستوس - آیا اینها آمده‌اند که روح مرا با خود به دوزخ ببرند؟

ابلیس - نه من آمده‌ام بتو بگویم که تو ما را اذیت می‌کنی. تو بر خلاف قولی که داده‌ای باز سخن از مسیح می‌گوئی درصورتیکه نو دیگر نباید توجهت به خداوند باشد بلکه باید همیشه ابلیس را در خاطر داشته باشی.

فاستوس - از این ببعد اطاعت می‌کنم. این دفعه را عفو کن تا دیگر فاستوس چشم دل به آسمان خیره نکند، نام خداوند را بر زبان نیاورد و دست تضرع بدرگاه او دراز نکند، کتاب مقدس را بسوزاند جانشینان او را قتل عام کند و روح او عامل خرابی و انهدام کلیساها باشد.

ابلیس - اگر این کارها را که می‌گوئی بکنی ما بتو پاداش شایسته خواهیم داد. فاستوس، ما از دوزخ باینجا آمده‌ایم که تو را مشغول داریم. بنشین، تا گناهان کبیره را در قالب مثالی آنها مشاهده کنی.

فاستوس - همانقدر که بهشت روز اول خلقت برای آدم مسرت‌بخش بود دیدار این منظره هم مایه شادمانی من است.

ابلیس - از بهشت و آفرینش سخن نگو و توجهت به نمایشی باشد که الان پیش چشم تو خواهد آمد. از این ببعد همیشه از ابلیس سخن بگو. لاغیر.

(هفت گناه کبیره وارد می‌شوند)

ابلیس - فاستوس، برو اینها را بدقت تماشا کن، و صفات هر یک را از خودشان جویا شو.

فاستوس - بگو ببینم، اوْلی، تو کیستی؟

غرور - اسم من غرور است. من از پدر و مادر خودم نفرت دارم، مثل مگس روی هر چیز می‌نشینم، گاهی مثل گیسوان مصنوعی روی پیشانی بانوان جا دارم و زمانی مثل بادزن‌هائی که از پر می‌سازند لبهای دوشیزگان را بوسه میزنم. چقدر اینجا متعفن است! تا تمام این محوطه را عطرپاشی نکنند و همه جا را با فرشهای گرانبها مفروش نسازند یک کلمه دیگر سخن نخواهم گفت.

فاستوس - دومی، تو کیستی؟

حرص - من حرصم که در خانواده بسیار فقیری بدنیا آمده‌ام.

اگر آرزوی دل من برآورده می‌شد میل داشتم که این خانه و تمام ساکنین آن یکدفعه طلا بشود تا همه را در گنج خودم انبار کنم، ای طلا، ای طلا.

فاستوس - سومی، تو کیستی؟

خشم - من خشمم من نه پدر داشته‌ام نه مادر بلکه از دهان شیر درنده‌ای بیرون آمده‌ام و از آن زمان تا کنون با این شمشیر از این سر دنیا بآن سر دنیا میدوم و وقتی کسی را برای منازعه پیدا نمی‌کنم خودم را زخمی می‌کنم، تولد من در دوزخ اتفاق افتاده است. شما که اینجا ایستاده‌اید دقت کنید مبادا پسر شما باشم و شما ندانسته باشید.

فاستوس - بگو ببینم تو کیستی، چهارمی؟

حسد - من حسدم پدرم تنورهٔ بخاری پاک می‌کرد و مادرم ماهی خشک می‌کرد، من سواد ندارم و از همین جهت آرزو می‌کنم هر چه کتاب در دنیا هست سوخته می‌شد. از اینکه می‌بینم دیگران غذا می‌خورند لاغر می‌شوم. ایکاش قحطی دنیا را فرا می‌گرفت و همه می‌مردند و من تنها می‌ماندم آنوقت میدیدید چقدر چاق می‌شدم. چرا تو باید بنشینی و من ایستاده باشم. آخر از این مقام که داری پائین بیا.

فاستوس - برو گمشو. تو کیستی پنجمی؟

شکم‌خوارگی - من؟ من شکم خوارگی هستم. پدر و مادرم مرده‌اند و چیزی بارث بمن نرسیده است جز حقوقی که با آن فقط می‌توان روزی سی شکم غذا و ده بطری آبجو خرید. می‌بینید برای سدجوع یکنفر این مقدار چقدر کم است؟ من از خانواده سلطنتی بدنیا آمده‌ام. جدم، گوشت خوک پرواری، مادربزرگم، شراب مردافکن، پدرخوانده‌ام، ماهی نمک‌سود و گوشت گاو قورمه بوده است. مادر خوانده‌ام از دیگران شأن و شوکتش زیادتر و اسمش آبجو کف‌آلود بود.

حالا که از نسب و خانوادهٔ من اطلاع یافتی آیا مرا بشام دعوت می‌کنی؟

فاستوس - عوضش دعا می‌کنم تو را از حلق آویزان کنند، زیرا اگر زنده باشی هر چه در این خانه غذا باشد خواهی خورد.

شکم‌خوارگی - پس بهتر اینست که تو هم بدست ابلیس خفه شوی.

فاستوس - خفه شو. تو کیستی ششمی؟

تنبلی - من را تنبلی می‌خوانند. من روی ریگهای آفتاب‌دار ساحل دریا بدنیا آمده‌ام و تاکنون همانجا خوابیده بودم تو بمن زحمت بزرگی داده‌ای که مرا باینجا کشاندی. به شکم‌خوارگی و مال پرستی بگو مرا بخانه ببرند زیرا دیگر اگر خونبهای پادشاهی را هم بمن بدهند یک کلمه هم صحبت نخواهم کرد.

فاستوس - تو کیستی که آخر از همه ایستاده‌ای؟!

شهوت‌پرستی- مرا می‌فرمائید؟ حرف اول اسم من «ش» است.

ابلیس - همه اکنون برگردید به جهنم. (خارج می‌شوند) حالا فاستوس بگو بدانم، این نمایش را چگونه یافتی.

فاستوس - واقعاً غذای روح بود.

ابلیس - به، در جهنم انواع و اقسام مسرات و تفریحات فراهم است.

فاستوس - راستی، ممکن است جهنم را ببینم و باز اینجا برگردم؟ اگر چنین کاری بشود خیلی ممنون خواهم شد.

ابلیس - بسیار خوب، نصف شب پی تو خواهم فرستاد و تا آنوقت این کتاب را بگیر و بدقت مطالعه کن تا خود را بهر شکلی که بخواهی دربیاوری.

ابلیس - شب خوش، همیشه مرا در خاطر داشته باش.

فاستوس - شب خوش، شیطان مقتدر. مفیس تافلیس، تو با من بیا. (خارج می‌شوند)

امیر تهرانی

ح.ف

ادامه دارد..‌.