شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

رازهای کتابخانه من(۱۶۷): یادداشت ها و سفر نامه ها: کتاب اورازان نوشته آل احمد(۲)


کتاب اورازان جلال ال احمد۰بخش دوم)


در اورازان چه آثاری یافت می شود؟


نویسنده تاب اورازان اطلاعات بسیار جالبی در مورد نحوه زندگی مردمان منطقه ، عقاید آنان ، طرز زندگی ، روش اقتصادی و معیشتی ، وضع جغرافیایی بدست می دهد. آل احمد در ارایه چنین اطلاعاتی  بزبان ساده و همه فهم تخصص داشت.


درضمن در این کتاب اطلاعات جالبی در مورد آثار باستانی و زیارتی و فر هنگی  ارایه شده که حکایت از توجه دقیق  نویسنده دا رد:


از متن کتاب:

معصوم زاده

«معصوم زاده» طبق روایت اهالی مقبره مشترک سید علاءالدین و سید اشرف‌الدین است که اجداد اصلی اهالی هستند. یعنی اولین کسانی که در این ناحیه سکونت گزیده‌اند. و نیز روایت می‌کنند که این دو نفر فرزند امامزاده سید ناصرالدینی هستند که مقبره‌اش در تهران است. در محله‌ای بهمین نام. و در این باره داستانی هم بر سر زبان اهالی است[۱] که نقل آن بیفایده نیست:

«سید علاءالدین و سید شرف‌الدین از مدینه باین دیار آمده‌اند. در زمانی که املاک بالا طالقان از آن «محمود» نامی بوده‌است که گبر بوده ولی چوپانی مسلمان داشته. این دو برادر پنهان از صاحب املاک در همین محل درغاری (اسکول)دور افتاده سکونت میکنند. چوپان مسلمان هر روز گوسفندها را بکوه میبرده‌است. هر روز دو بز قرمز از گله جدا میشده‌اند و بآن سو میرفته‌اند و شب که برمیگشته‌اند شیر بیشتری داشته‌اند. چوپان این مطلب را میدانسته ولی نمیدانسته که چرا این اتفاق هر روز تکرار میشود و چرا شیر بزها زیاد میشود. تا روزی تصمیم میگیرد دنبال بزها برود و راز آنها را کشف کند. در نتیجه بغاری می‌رسد که دو برادر در آن بوده‌اند و از شیر بزها میخورده‌اند و در ضمن ببزها برکت می‌داده‌اند.»

«دو برادر از دیدن چوپان میترسند ولی او اطمینان میدهد که پنهان از ارباب، مسلمان است و زن مسلمانی هم دارد. زن نیز بعداً بدیدن دو برادر میرود و در تهیه آذوقه بآنها کمک میکند گذشته از اینکه بکمک شوهرش ذهن محمود گبر را آماده میسازد و زمینه را طوری میچینند که محمود گبر برخورد آبرومندانه‌ای با این دو برادر بکند. محمود گبر ناچار طلب معجزه میکند. و آن دو نیز مشتی ریگ در جیب خود میریزند و به صورت طلا و نقره بیرون میآورند. محمود نیز بآنان ایمان میآورد و در حضورشان اسلام را میپذیرد و املاک «اورازان» و «گیلیارد» و «خودکاوند» را بآن دو میبخشد. آن دو نفر بآبادی محل میپردازند و زاد و ولد میکنند و هر دسته از فرزندان خود را در یکی ازین سه محل سکونت میدهند. باین دلیل است که اورازان سید نشین است و گیلیارد و خودکاوند نیز تا این اواخر که چند خانواده عام در آن سکنا کرده‌اند سید نشین است و گیلیارد و خودکاوند نیز تااین اواخر که چند خانوادهٔ عام در آن سکنا کرده‌اند سید نشین بوده‌است.»

سید تقی – یکی از اهالی – که جدش صد و پنجاه سال عمر کرده بوده است نقل میکند که از جدش شنیده بوده که او وقتی را بیاد داشته که در اورازان فقط ۷خانوار میزیسته‌اند. باین مناسبتها اعتقاد عمومی اهالی شده‌است که در اورازان مرد عام بند نمیشود و چهل روزه میمیرد یا میترکد. و بسیار ساده است اگر باین طریق اهالی همه خود را خویشاوند بدانند. و بهم پسرعمو و دخترعمو خطاب کنند. البته زنانی که عام هستند و به ازدواج اهالی درآیند و در ده سکونت کنند مستثنی هستند. اهالی از این گذشته معتقدند که سگ در ده بند نمیشود. و غیر از چند سگی که برای گله دارند سگ دیگری در ده نیست. گذشته از اینکه در ده کاری هم از سگ برنمیآید. نه کسی بفکر دزدی است و نه اگر هم باشد موفقیتی خواهد داشت. باین دلیل فقط خانه‌هایی که مجاور کوچه‌ها است دیوار دارد و دیگر خانه‌ها یا اصولا بهم مربوط است و یا با پرچینی از هم مجزا می‌شود.

سیادت اورازانیها


سید بودن و اصیل بودن اورازانیها نه تنها در همهٔ طالقان – حتی در ساوجبلاغ و تنکابن نیز شهرت دارد. و اوارازانیهای زیادی هستند که پراکنده در نواحی اطراف از این اعتقاد عمومی معیشت خود را میگذرانند. حتی دعانویسی هم میکنند. خانواده‌های زیادی هستند که سلسلهٔ نسب خود را پشت قرآنها حفظ کرده‌اند. 

از یکی از این سلسله نسبها که در اختیار پدرم است عکس برداشته‌ام که ملاحظه میکنید. خانواده‌های ده بر حسب محل سکونتی که در ده دارند به «جوآر محله» و «میان محله» و «جیرمحله» منسوبند. جوار محله‌ایهای متشخص‌ترند و نسبة غنایی دارند و آن دیگران احترامی برای ایشان قایلند. کدخدا همیشه از جوار محله‌ایها انتخاب میشود. آنچه برای یک مسافر جالب به نظر میرسد این است که «معصوم زاده» صورت یک امامزادهٔ معمولی را ندارد. اهالی، نه از نظر قدسی که در این موارد موجب احترام است بلکه همچون مقبرهٔ دو تن از پدران خود با آن رفتار میکنند. نه چراغی در آن میسوزند و نه شمعی دارند که بیفروزند. فقط اگر پیرمردی باشد که حوصلهٔ زیارت اهل قبور را داشته باشد سری هم بامامزاده میزند. از این گذشته هر پیرمردی در اورازان با این خیال باطنی جهان را بدرود میگوید که خود معصوم زاده‌ای است.





اما «معصوم زاده» روی تپهٔ کوچکی قرار گرفته است و رو بقبلهٔ آن نیز قبرستان کوچکی در دامنهٔ تپه هست، غیر از قبرستان بزرگ ده که مجزاست و سراغش خواهم رفت. سمت غرب امامزاده حمام ده است و بعد خانه‌ها و فاصلهٔ حمام با این تپه نهر کوچکی است که از آب چشمهٔ بالای حسینیه زمزمه‌ای دارد. دور تا دور معصوم‌زاده ایوانی است با ستونهای چوبی و در میان – بنای گرد مقبره‌است. قطر گردی مقبره از بیرون نزدیک بشش متر و از درون مقبره چهار متر است. دیوار ضخیم و سفید شدهٔ مقبره نشان میدهد که از گل و سنگ بنا شده‌است. گنبد هرمی شکل روی همین دیوارها بنا شده که از درون و بیرون با گچ سفید گشته. بنای گرد مقبره دو در قرینه به ایوان دورا دور دارد. یکی از شمال و دیگری از جنوب. غیر از این نه پنجره‌ای و نه روزنه‌ای و نه سوراخ بالای گنبدی. درها کوتاه است و باید تا شد و از آن بدرون رفت. در داخل نه طاقچه‌ای هست و نه زینتی بر روی دیوار. فقط در سمت شمال برآمدگی کوچکی بدیوار هست و از دوده‌ای که بالای آن بدیوار نشسته پیدا است که جای چراغ است. ضریح یک صندوق مکعب چوبی بی زینت است. حتی شبکه هم ندارد، یک پارچه از چوب است. و روپوش سبزی بروی آن افتاده. فقط هر طرف از لبه‌های شرقی و غربی ضریح با ۶ قبهٔ چوبی زینت شده‌است. فرش معصوم زاده دو تکه پوست آهو یا بز کوهی است و یک حصیر برنجی. دو زیارت نامهٔ «وارث» بدیوار است و یک «اذن دخول» و یک زیارت‌نامهٔ مخصوص با اشاره باسم و رسم و حسب و نسب معصوم زادگان. زیارت‌نامه‌ها را روی کاغذی نوشته‌اند و کاغذها را روی قطعه چوبی که مختصری منبت کاری بربالای آن است چسبانده‌اند و آویخته‌اند. از درز صندوقچهٔ چوبی ضریح که به درون بنگری زیر آن دو سنگ قبر از سنگ معمولی بیک اندازه و بارتفاع چند سانتیمتر از زمین دیده میشود. چیزهایی بر روی سنگها منقور بود که خواندن آنها در نور باریکی که از درز صندوقچه می‌تابید غیر ممکن بود و صندوقچه را هم نمیشد تکان داد و از جا کند. 


اوراق خطی و کتابهای اوراق

اما میان دو قبر حفره‌ای بود پر از اوراق خطی و کتابهای اوراق – که پیدا بود قرآنهای خطی کهنه‌است. کنار دیوار شرقی مقبره قرآن اوراقی افتاده بود به قطع ۹/۵×۱۵ که پاره‌های آن پخش شده بود. صفحهٔ دوم جلد آن بجا مانده بود که رنگ و روغنی بود و پس از سوره‌های کوچک و دعای «صدق الله العلی العظیم...الخ» تاریخ کتابت آن چنین ذکر شده بود «سنهٔ ۱۲۴۴ تمام شد در ماه ربی الاخر (کذا) در روز چهارشنبه در بیست و هشتم ماه.» از اول قرآن نزدیک به دو جزوه افتاده بود ولی از آن پس تقریباً کامل بود. کاغذ کلفت زرد شده‌ای داشت. با قلم نسخ مشکی نوشته شده بود و علامات آیات با مرکب قرمز گذاشته شده بود. سر سوره‌ها بی زینت بود و تنها اسم سوره‌ها با همان مرکب قرمز ضبط شده بود حاشیهٔ صفحات یک خط قرمز و دو خط سیاه بود و کنار این خط دو میلیمتر مطلا بود.


قرآنهای خطی

قرآنهای خطی در خانواده‌های اورازان کم نیست و با اینکه مکتب خانهٔ ده نیز چندان برو بیایی ندارد اغلب اهالی گرچه خواندن فارسی را هم ندانند قرآن را میخوانند و حتی متفاضلانه تفسیر و تعبیرش میکنند. گذشته از اینکه اغلب پیرمردهای ده مسأله‌دان هم هستند و موارد طهارت و نجاست را از یک آخوند بهتر توضیح میدهند.


سند سیادت
سید ابوالفضل چهل و پنجساله یکی از همین نخوانده ملاها بود. اضافه بر اینکه سندی هم برای اثبات قدمت علم و فضل در خانوادهٔ خویش نشان میداد. یک روز بخانه‌اش رفتم تا این سند را ببینم. منزلش نزدیک قبرستان ده مشرف بآن بود. میگفتند قطعه‌ای از پوست آهو که بخط حضرت سجاد آیاتی بر آن نوشته در اختیار او است. وقتی فهمید برای چه آمده‌ام رفت وضو ساخت و با آداب هر چه تمامتر بستهٔ پارچه پیچی را آورد و روی زانوی خود گذاشت. دعایی خواند و پارچه را گشود. یک قاب عکس ۱۹×۲۸ بود که پشت شیشهٔ دو نیمه شده‌اش بآسانی میشد پوست آهو را تشخیص داد خیلی بزحمت راضی شد که قاب را بدست من بدهد. پوست در امتداد طولی خود در اثر تاخوردن از وسط شکسته بود و چند جای شکستگی آن بر اثر ساییدگی رفته بود و سوراخ شده بود. از عرض نیز جای سه تا خوردگی بر آن نمایان بود. سرتاسر ورقه از ترکهای ریز و چروکهای ریزتر پوشیده بود. آیه این بود «و هم یحملون اوزارهم علی ظهورهم.الاساء مسا یزرون. و ماالحیوة الدنیا الا لعب و لهو و اللدار» و بهمین جا تمام میشد. قبل از اینکه بفکر خواندنش بیفتم خود او آن را خواند و افزود که از سورهٔ انعام است. خط کوفی کهنه‌ای داشت. با مرکب قهوه‌ای نوشته بود، یا در اثر گذشت زمان باین رنگ درآمده بود. سرپیچ‌ها و آخر کشیده‌ها مرکب رویهم انباشته‌تر بود که گاهی ترک برداشته بود و تکه‌ای از آن ریخته بود. مثل لعابی که از گوشه کاشی‌های قدیمی میپرد. پهنای قلم معمولا ۳ میلیمتر بود. کشیدهٔ (یحملون) و (ظهورهم) ۹/۵ سانت و کشیدهٔ (لهو) ۷ سانت وبلندی الف‌ها و لام‌ها ۲ سانت بود. آنچه بقول سید ابوالفضل مسلم بود این بود که از سه نسل باین طرف این قطعه قرآن در خاندان آنها بمیراث مانده بود.

یک  واقعه که به خیر گدشت


↑ «به خوبی اطلاع دارم روز ورود مرحوم سالارفاتح در منزل اعظام السطنه اسفندیاری (پدر آقای نیما یوشیج) مهاجمین اردوی برق، مرحوم آقای سیدامین را که در حدود نود سال سنش بود از منزلش کشان کشان نزد آقای سالار فاتح آورده و به مجرد اینکه چشم سالار فاتح به این سید بزرگوار افتاد گفت تحفه آوردید؟ چرا آسوده‌اش نکردید؟ – در این موقع مرحوم اعظام السطنه اظهار داشت : آقای سالارفاتح این بیچاره اهل یوش نیست و اهل قریهٔ اورازان توابع طالقان است و مورد احترام همهٔ ما و مهمان ما میباشد و سر انجام مرحوم سالارفاتح با وساطت سرتیپ محمدخان که سابقهٔ ممتدی با سید نامبرده داشت، دست از کشتن سید امین مذکور برداشت.»


اظهارات نیما یوشیج

صفحهٔ ۱۶ – از کتاب «پاسخ به مقالات مرحوم علی دیوسالار» به قلم سرهنگ احمد اسفندیاری – چاپ تهران – مرداد ۳۷
و بقیه مطلب را که در زیر می‌آید، راقم این سطور از شخص نیما یوشیج شنیده‌است و یادداشت کرده: «تا پیش از وفات این سیدامین که پیرمردی خوشنام و زاهد پیشه بود و در جوانی از اورازان آمده در یوش اقامت گزیده بود – امامزاده‌ای در یوش وجود نداشت. اما پس از مرگ او، مزارش کم کم مبدل به امامزاده شد. بطوریکه هم اکنون مزار مقدسی شده است که هر شب باید چراغ در آن بسوزد در حالی که مقبرهٔ اجداد بزرگان اهالی، مخروبه افتاده و بنام همین سیدامین مردم قسم می‌خورند و قربانی می‌کنند و پسر همین سید امین، سیدجلال نامی است و در یوش منصب روحانی محل را دارد..


امیر تهرانی

ح.ف

تاریخ ایر ان دوره قاجار(۲): روزنامه وقایع اتفاقیه: اقدامات دوره امیر کبیر



روزنامه وثایع اتفاقیه را سالها پیش در یک مجلد کامل از یک کتابفروشی دست دوم خریدم البته با قیمتی بالا که بر ای آن سالها  قیمتی زیاد بود. ولی چون به تاریخ دوره قاجار مربوط می شد که مستقیما بر تاریخ امروز  ما هم اثر داشته انراخریدم خوشبختانه سری های اول آن مربوط به دوران پر افتخار امیر کبیر می با شد که خود بنیانگذار این روزنامه بود. روانش شاد و یادش گرامی!



روزنامهٔ وقایع اتفاقیّه بتاریخ جمعه بیست و ششم شهر ربیع‌الثانی مطابق سال ایت‌ئیل سنه ۱۲۶۷


نومره ۴

هر کس در طهران طالب نسخهٔ ازین روزنامها باشد در بازار در دکّان میر سیّد کاظم بلُورفروش فروخته می‌شود

Vaghaye-Etefaghieh-Logo-Lion Sun issue 004.jpg

قیمت یک نُسخه ده‌شاهی

سه ماه شش‌هزار

ششماه یک تومان و دو هزار

یکسال دو تومان چهار هزار


اخبارات داخلهٔ ممالک محروسهٔ پادشاهی

دارالخلافه طهران

قانون دریافت ویزا بر ای رفتن از شهری به شهری و جلوگیری از مهاجرتهای بی قاعده داخلی

از آنجا که اولیای سلطنت سنیّه ایران همواره در انضباط سدود و امور دولت و انتظام حدود و سنور مملکت اوقات مصروف دارند تا قواعد مستحسنه عدیده و قوانین مُبیّنه جدیده که در سایر دُول معمُول و درایندولت متروک است پدیدار نمایند لهذا حُکم بتذکره مرور نمودند که در جمیع شهرهای معظّم ممالک محروسه تذکره بدهند و در ابتدای حدود و سُنور از جانب دولت قراول مامور شود و متردّدین بی‌تذکره مرور از بلدان معظمه از شهری بشهری و از ولایتی بولایتی نروند درین باب کتابچه مبسوطه محتوی بر فصول مفصّله مرقوم کردید و بتجمیع ولایاتی که لازم است ارسال داشته و خواهند داشت که از قرار شرح کتابچه معمول دارند و انشاءالله معلوم خواهد شد که فواید کلّی برای اسایش رعیّت و انتظام امور مملکت حاصل میکردد و عنقریب نتایج نیکو و محاسن خجسته بطوری شایسته ازینعمل بظهور خواهد رسید محسنات آن زیاده از ان است که نوشته شود بعون‌الله تعالی بزودی ظاهر خواهد شد

ایجاد نظم و نسق در شهر خوی

چون بی‌نظمی ولایت خوی و نرسیدن مالیات آنجا معروض اولیای دولت علیّه شد لهذا محمّد رحیم میرزای حاکم و حاجی حاتم خان پیشکار را معزول و محمّد رحیم خان نسقچی‌باشی را بحکومت آنجا منصوب نمودند و روز یکشنبه بیست و یکم خلعت حکومت پوشیده این روزها خواهد رفت و از قراریکه بسمع اولیای دولت علیّه ریسد بسبب ملخ خوارکی که دو سه سال متوالی در آنولایت حادث شد قدری شکستکی و پریشانی برعیّت آنولایت وارد آمده لهذا اولیای دولت علیّه قرارهای درست و بقدر ضرورت تعادُل و تخفیفی در حقّ اهالی آنولایت منظور داشتند که رفع پریشانی و شکستکی آنولایت بشود

حکام اردبیل و مشکین و قراچه‌داغ که از دارالخلافه مأموُر بودند در روز سه‌شنبه بیست و سیّم مُرخصّ شده از دارالخلافه روانه شدند

نیازمحرم فرستادهٔ خان خیوق که در هفتم اینماه وارد شده بود در روز بیست و یکم بحضور اعلیحضرت پادشاهی مشرّف شده ذریعه و دو راس اسب و یک بَهْلَه قوش تَیقون که داشت از حضور کذراند

ایجاد بازار و کاروانسرای امیر حوسط امیر کبیر

از روزیکه سرکار اعلیحضرت پادشاهی سریر سلطنت و جهانبانی را بوُجود مسعود زیب و زینت داده‌اند اولیای دولت علیّه در آبادی ممالک محروسه عُموماً و دارالخلافه طهران خُصوصاً سعی و اهتمام دارند جناب اتابک اعظم امیرکبیر در دارالخلافه طهران یک ماه از عید نوروز سنه ایت ئیل کذشته از خود بنای کاروانسرا و بازاری کُذاشتند که کاروانسرای آن موسوم بسرای اتابکیّه و مشتمل است بر سیصد و سی و شش حُجره تحتانی و فوقانی از سه راسته بازار که دکّاکین متعدّده بسیار دارند بکاروانسرای مزبُور راه است بازارها در ماه مبارک رمضان تمام شده و اصناف از آنوقت نشسته‌اند در کمال خُوبی و آبادنیست کاروانسرا هم تا اوّل حُوت تمام شُد که در روز دوشنبه بیست و دویّم که پنج روز از حُوت کُذشته تُجّار آمده حُجرات آنجا را کرفته نشستند و بقسمی این کاروانسرا خُوب ساخته شده است که تُجّار در کرفتند حُجَرات آن با هم مُناظره و حرف دارند

میرزا قوما را که در روُزنامهٔ هفتهٔ اوّل نوشته شُده بُود که کرفته‌اند می‌آوردند در روز دوشنبه بیست و دویّم وارد دارالخلافه نمودند

فوج اخلاص افشار که مُدّتی بود در رکاب مشغُول مشق بُودند این روزها مواجبشان را داده مُرخصّ خانه نموُدند که بعد از عید برای سفر کرکان تدارک خود را دیده حاضر شوند

تشویق

علیقُلی‌خان شقاقی که منصب یاوری در فوج مُخبران شقاقی داشت چُون در خُراسان خدمت خوب نمایان کرده بُود بمنصب سرهنکی فوج دامغان سرافراز کردیده و در رُوز یکشنبه بیست و یکم بیرون رفت

لنزی صاحب مرحوم از جُمله نجبای ولایت انکلیس و از اوجاق و سلسله قدیم آن سمت مملکت انکلیس که سِکاتلَنْد مینامند بود در جوانی داخل مدرسه صاحب‌منصبان نظام نزدیک بشهر لندن که وُلِج اسم دارد شُده بعد از آنکه علم توپخانه را در آنجا خُوب آموخت مصنب باوُ داده و مأمور هندوستانش کردند چندی در سمت مدرس هندوُستان ماند تا اینکه جَنَرال مَلکَمْ مأمُور بسفارت ایران شُد در سفر دویّمش لِنّزی صاحب را همراه اوُ روانه کردند و دو عرّاده تُوپ که دو انکلیس بجهة خاقان مبرور فتحلعی‌شاه خلد آرامکاه فرستاده بودند باوُ دادند که از هندُوستان براه بندر ابوشهر و شیراز بطهران بیاورد تُوپهای مزبور را آورده و پس از این در خدمت مرحوُم نایب‌السلطنه در آذربایجان مشغول برپا کردن توپخانه کردید و توپخانه را چنان منتظم کردانید که صاحب‌منصبانی که از فرنکستان می‌آمدند و سررشته از تُوپخانه داشتند تُوپخانه آذربایجانرا مُقابل بعضی از تُوپخانهای فرهنکستان میشُمردند املاک لِنزیِ صاحب در ولایت انکلیس وقف اکبر اولاد ذکور بُود در آن اوقات که در سر توپخانه آذربایجان بُود املاک مزبُوره نظربان قرار داد باو منتقل کردید و از خدمت استعفا کرده بولایت انکلیس بسر املاک خود رفت تا اوقاتیکه شنید که مرحوم نایب‌السلطنه بفرادیس جنان شتافته‌اند بچاپاری از ولایت انکلیس بایران آمد و در عهد شاهنشاه بهشت آرامکاه محمّدشاه مرحوم در صفحات شیراز خدمات نمایان کرد امنای این دولت ابدمدت صداقت و خدمات او را بسیار در نظر داشتند تا زنده بود کمال عزّت و احترام را باو میکردند و بعد از فوتش در برداشتن جنازهٔ او هم موافق حرمَت قاعده نظام و منصبی که داشت او را برداشته یک میربنجه و یکنفر نایب اجودان‌باشی و دو سرتیپ و چند نفر صاحب‌منصبان دیکر با کلانتر دارالخلافه و نوکرهای مقرب در تشییع و تدفین جنازهٔ او حاضر شدند وزرای مختار دولتین انکلیس و روس و کلّ صاحب‌منصبان سفارتخانها بودند و نهایت احترام در دفن کردن او معمول داشتند

سایر بلاد محروُسه

محافظت از شهر مشهد و نگاهبانی در خیابانها

در مشهد مقدس نواب حسام‌السلطنه والی خراسان قرار داده‌اند که یک نفر نایب با ده نفر فراش از طلوع آفتاب الی سه چهار ساعت از شب کذشته در جمیع شهر و بازارها کردش کنند که هر جا کسی خواسته باشد تعدی و بی‌حسابی بکند او را بکیرند و مانع شوند و ایمعنی بر امنیت شهر بسیار افزوده است

چند منزل از منازل عرض راه خراسان بسبب اینکه معبر ترکمان است قدری مخوف بود و برای مترددین عبور و مرور از آن راهها خالی از صعوبتی نبود اولیای دولت علیه عباسقلی‌خان میرپنجه را که از دارالخلافه بجهة انتظام امور قشون خراسان مأمور نمودند چند عراده توپ با توپچی بهمراهی او روانه کردند که در منازل عرض راه هر جا را که لازم باشد توپ و توپچی با مستحفظ بکذارد تا امنیت و آسایش برای مترددین حاصل آید این روزها که روزنامه آنصفحات آمد معلوم شد که سکنه الهاک را که در ایام فترت از خوف و وحشت ترکمان بجاهای دیکر پراکنده شده بودند آورده بر سر جای خودشان نشانده‌اند و یک عراده توپ با توپچیان تبریزی در آنجا و یک عراده توپ با توپچیان خرقانی در میان دشت و یک عراده توپ با توپچیان بهارلو در دهنه زیدر کذاشته‌اند و رعیت زیدر را که متفرق شده بودند جمع‌آوری کرده و در سر جای خودشان نشانده‌اند و حالا آن راههائی که خوف داشت کمال امنیت دارد

چون این اوقات ایام شکار کَنّ و اعتدال هوای آنجاست لهذا سرکار اعلیحضرت پادشاهی بنا دارند که در هفته آینده بشکارکاه کَنّ تشریف فرما شوند و چند روزی در آنجا توقف خواهند داشت

پرداخت حقوق باقیمانده قشون

نظر باینکه از مواجب سالیانهٔ قشون حاضر رکاب قدری باقی بود این اوقات که نزدیک بآخر سال است جمیع قشون رکابی را روزبروز همه روزه در میدان درب‌خانه در پیش روی اطاق نظام حاضر میکنند در حضور محمودخان نایب اول اجودان‌باشی و جمیع لشکرنویسان نفربنفر کسر مواجب سالیانهٔ هر یک را می‌پردازند بعضی کرفته‌اند تمام شده و برخی را در کارند میدهند.


امیر تهرانی

ح.ف

رازهای کتابخانه من(۱۶۶): عرصه ادب پارسی : رمان و داستان: تلخون صمد بهرنگی


کتاب داستان  تلخون نوشته صمد بهرنگی 

من صمد بهرنگی را با آخرین کتابش یعنی "ماهی سیاه کوچولو" شناختم .در آن موقع پانزده سال داشتم و چند روزی بود که جنازه صمد  پیدا شده بود. هم شاگردیها کتاب را پیشنهاد کردند ولی در ضمن می گفتنند " مواظب باش مثل صمد تو رودخانه غرق نشی!" این اخطار که با شوخی گفته می شد این معنا را میرساند که صمد بخاطر نوشتن کتاب ماهی سیاه کوچولو  جان خود را از دست داده بود.

در  حالی که بعد ها مشخص شد که رزیم پهلوی از پیش ترها صمد را خطرناک به حساب می آورد. گویا کتاب" پاره پاره" او جرم سیاسی اش را سنگین تر کرده بو د.

من بررسی کنابهای او را با تلخون شروع می کنم که مفهوم و پیام اجتماعی انسانی فوق العاده ای دارد. تلخون داستان دانش آموزیاست  که مادر خود را از دست داده  و اینطو ر برداشت کرده بود که معلمش داروی شفابخش مادر او را داشته ولی آنرا به آنان نداده است.:

اما راجع به خود صمد بهرنگی:

صمد بهرنگی ۲ تیر سال ۱۳۱۸ در محله چرنداب در جنوب بافت قدیمی تبریز در خانواده‌ای تهیدست به دنیا آمد

پدرش عزت و مادرش سارا نام داشتند و وی دارای دو برادر و سه خواهر بود. پدرش کارگری فصلی بود که اغلب به شغل زهتابی زندگی را می‌گذراند.

صمد بهرنگی پس از تحصیلات ابتدایی و دبیرستان در مهر ۱۳۳۴ به دانشسرای مقدماتی پسران تبریز رفت و خرداد ۱۳۳۶ از آنجا فارغ‌التحصیل شد.

از مهر همان سال و در حالیکه تنها 18 سال داشت آموزگار شد و تا پایان عمرکوتاهش، در آذرشهر، ماماغان، قندجهان، گوگان، و آخیرجان در استان آذربایجان شرقی که آن زمان روستا بودند تدریس کرد.

در مهر ۱۳۳۷ برای ادامه تحصیل در رشته زبان و ادبیات انگلیسی به دوره شبانه دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز رفت و هم‌زمان با آموزگاری، تحصیلش را تا خرداد ۱۳۴۱ و دریافت گواهی‌نامه پایان تحصیلات ادامه داد.

بهرنگی در 19 سالگی اولین داستانش با نام عادت را نوشت. یک سال بعد داستان تلخون را که برگرفته از داستان‌های آذربایجان بود با نام مستعار «ص. قارانقوش» در کتاب هفته منتشر کرد و این روند با بی‌نام در ۱۳۴۲، و داستان‌های دیگر ادامه یافت.

بعدها از بهرنگی مقالاتی در روزنامه «مهد آزادی»، توفیق و ... به چاپ رسید البته با امضاهای متعدد و اسامی مستعار فراوان از جمله داریوش نواب مرغی، چنگیز مرآتی، بابک، افشین پرویزی و باتمیش و ... .

بهرنگی ترجمه‌هایی نیز از انگلیسی و ترکی استانبولی به فارسی و از فارسی به آذری (از جمله ترجمه شعرهایی از مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، و نیما یوشیج) انجام داد. تحقیقاتی نیز در جمع‌آوری فولکلور آذربایجان و نیز در مسائل تربیتی از او منتشر شده‌است.

در سال 1341 صمد از دبیرستان به جرم بیان سخن‌های ناخوشایند، در دفتر دبیرستان و بین دبیران اخراج و به دبستان انتقال یافت. یک سال بعد و در پی افزایش فعالیت‌های فرهنگی، با پاپوش رئیس وقت فرهنگ آذربایجان به کار صمد به دادگاه کشیده شد که متعاقبا تبرئه شد.

در سال 1342 کتاب الفبای آذری برای مدارس آذربایجان را نوشت که این کتاب پیشنهاد جلال آل‎‎‎احمد برای چاپ به کمیته‎‎‎ پیکار جهانی با بیسوادی فرستاده شد.

اما صمد بهرنگی با تغییراتی که قرار بود آن کمیته در کتاب ایجاد کند با قاطعیت مخالفت کرد و پیشنهاد پول کلانی را نپذیرفت و کتاب را پس گرفت و باعث برانگیختن خشم و کینه عوامل ذی‎نفع در چاپ کتاب شد.صمد بهرنگی

سال 1343 همراه بود با تحت تعقیب قرار گرفتن صمد بهرنگی به خاطر چاپ کتاب «پاره پاره» و صدور کیفرخواست از سوی دادستانی عادی ۱۰۵ ارتش یکم تبریز و سپس صدور حکم تعلیق از خدمت به مدت ٦ ماه.

در این سال وی با نام مستعار افشین پرویزی کتاب انشاء ساده را برای کودکان دبستانی نوشت. در آبان همین سال حکم تعلیق وی لغو شد و صمد به سر کلاس بازگشت. سال‌های میانی دهه 40 مصادف بود با دستگیری و اعدام تعدادی از نزدیکان صمد به دست رژیم شاه و شرکت او در اعتصابات دانشجویی.

صمد بهرنگی در شیوه آموزشی و مضمون قصه‌های خود تلاش می‌کرد روح اعتراض به نظام حاکم را در دانش آموزانش پرورش دهد.

در این دوران ساواک به برخی از فعالیتهای بهرنگی حساس شد. تهدیدها آغاز شد و چندین بار در طول دوران زندگی خود مورد توبیخ و جریمه و حتی تبعید قرار گرفت.

صمد بهرنگی در 9 شهریور سال ۱۳۴۷ در رود ارس و در ساحل روستای شام‌گوالیک غرق شد و جسدش را ۱۲ شهریور در نزدیکی پاسگاه کلاله در چند کیلومتری محل غرق شدنش از آب گرفتند.

حدود یک ماه قبل از مرگ صمد بهرنگی، کتاب ماهی سیاه کوچولو چاپ شد و مورد اقبال مردم ایران و جهان قرار گرفت.

برخی از آثار صمد بهرنگی:

قصه‌ها:

  • بی‌نام - ۱۳۴۴
  • اولدوز و کلاغ‌ها - پاییز ۱۳۴۵
  • اولدوز و عروسک سخنگو - پاییز ۱۳۴۶
  • کچل کفتر باز - آذر ۱۳۴۶
  • پسرک لبو فروش - آذر ۱۳۴۶
  • افسانه محبت - زمستان۱۳۴۶
  • ماهی سیاه کوچولو - تهران، مرداد ۱۳۴۷
  • پیرزن و جوجه طلایی‌اش - ۱۳۴۷
  • یک هلو هزار هلو - بهار ۱۳۴۸
  • ۲۴ ساعت در خواب و بیداری - بهار ۱۳۴۸
  • کوراوغلو و کچل حمزه - بهار ۱۳۴۸
  • تلخون و چند قصه دیگر - ۱۳۴۲
  • کلاغ‌ها، عروسک‌ها و آدم‌ها
  • آه !ما الاغ‌ها
  • افسانه های آذربایجان ترکی

کتاب و مقاله‌ها:

  • کند و کاو در مسائل تربیتی ایران - تابستان ۱۳۴۴
  • الفبای فارسی برای کودکان آذربایجان
  • اهمیت ادبیات کودک
  • مجموعه مقاله‌ها - تیر ۱۳۴۸
  • فولکلور و شعر
  • افسانه‌های آذربایجان(ترجمه فارسی) - جلد ۱ - اردیبهشت ۱۳۴۴
  • افسانه‌های آذربایجان (ترجمه فارسی) - جلد ۲ - تهران، اردیبهشت ۱۳۴۷
  • تاپما جالار، قوشما جالار (مثلها و چیستانها) - بهار ۱۳۴۵
  • پاره پاره (مجموعه شعر از چند شاعر) - تیر ۱۳۴۲
  • مجموعه مقاله‌ها
  • انشا و نامه‌نگاری برای کلاسهای ۲ و ۳ دبستان
  • آذربایجان در جنبش مشروطه

منبع همشهری آن لاین



تلخون

آری گناه من بود. گناه من بود که مجبور شدم روز جمعه در شهر بمانم. شاید هم گناه زن قهوه چی بود که دل درد گرفته بود. اما نه، نه گناه من بود و نه گناه زن قهوه چی. قضیه به این سادگی هم نیست. بهتر است اول ماجرا را برای شما نقل کنم تا خودتان بگوئید که گناه از که بود، شاید هم گناهی در بین نباشد.

ظهر روز پنجشنبه بود. جلو قهوه خانه زیر سایه ی درخت توت نشسته بودم. دیزی می خوردم که بعد بروم سر جاده. و از آنجا با اتوبوس به شهر. مدرسه را تازه تعطیل کرده بودم. طاهر، نمی دانم چه زود، کتابهایش را به خانه برده بود و گاری را آورده بود همانجا سر استخر و به اسب آب می داد. از جیب های باد کرده اش مرتب نان در می آورد و می خورد. قهوه چی بساط دیزی را از جلوی من برداشت و به پسرش صاحبعلی گفت چایی و قلیان برای من بیاورد و پهلوی من نشست و گفت: آقا معلم خواهش کوچکی داشتم.

من گفتم: امر بکن، نوروش آقا.
صاحبعلی چای آورد و رفت قلیان چاق کند. قهوه چی گفت: «مادر صاحبعلی شب تا حال دل درد گرفته و آرام و قرار ندارد. عرق شاه اسپرم دادیم خوب نشد، زنجبیل و نعناع دم کردیم دادیم خوب نشد، ننه منجوق گفته که اگر پوست نارنج دم بکند و بخورد خوب می شود. اما توی ده پوست نارنج پیدا نمی شود. من خودم یک تکه داشتم که چند روز پیش نمی دانم به کی دادم. خوب، آقا معلم، حالا که تو می خواهی بروی شهر، زحمت بکش یک کمی پوست نارنج برای ما بیاور.»

صاحبعلی قلیان را آورد و گذاشت جلو من و خودش سرپا کنار من ایستاد که حرف های ما را بشنود. وقتی من گفتم: روی چشم نوروش آقا. حتماً می آورم، صاحبعلی چنان خوشحال شد که انگار مادرش را سالم و سرپا می دید.

صبح روز شنبه که سر جاده از اتوبوس پیاده شدم نارنج درشتی توی کیف دستیم داشتم. از قدیم گفته اند دم کرده ی پوست نارنج برای دل درد خوب است. اما کدام دل درد؟

از سر جاده تا ده، تند که می رفتی، سه ربع ساعت طول می کشید. قدم زنان آمدم و به ده رسیدم. اول سری به منزل خودم زدم. نارنج و دو سه کتابی را که سر کلاس لازم بود، برداشتم و بیرون آمدم. صاحبخانه در حیاط جلوم را گرفت و پس از سلام و علیک گفت: خدا رحمتش کند. همه رفتنی هستیم.

آخ!.. صاحبعلی بی مادر شد. طفلک صاحبعلی! حالا چه کسی صبح ها نان به دستمال تو خواهد بست که بیاوری سر کلاس بخوری؟

نارنج انگار در کف دستم تبدیل به سنگ شده بود و سنگینی می کرد.

پرسیدم: کی؟

صاحبخانه گفت: شب پنجشنبه، از نصف شب گذشته. دیروز خاکش کردیم.

دوباره به منزل برگشتم و نارنج را پشت کتاب ها قایم کردم. بعد، از آنجا درآوردم و توی رختخوابم تپاندم. نمی خواستم وقتی صاحبعلی یا قهوه چی به منزل من می آیند، نارنج را ببینند.

قهوه خانه یکی دو روز تعطیل شد، بعد دوباره راه افتاد. اما صاحبعلی تا ده بیست روز هوش وحواس درست و حسابی نداشت، انگار خندیدن یادش رفته، بازی نمی کرد، همیشه تو فکر بود. با من اصلا حرف نمی زد. انگار سالهاست با هم قهریم. حتی به قهوه خانه هم که می رفتم زورکی جواب سلام مرا می داد.

قهوه چی از رفتار سرد صاحبعلی نسبت به من خجالت می کشید و به من می گفت: با همه این جور رفتار می کند، بخاطر شما نیست آقا معلم.


....

ادامه دارد...


امیر تهرانی

ح.ف



رازهای کتابخانه من(۱۶۴): جهان باشکوه عرفان: تدکره الاولیاءابوعلی ثقفی


ابوعلی ثقفی

آن پرورده اسرار آن خوکردهٔ انوار

۰ آن مفتی تقوی آن مهدی معنی

 آن ولی صفی شیخ وقت بوعلی ثقفی رحمةالله علیه، امام وقت بود و عزیز روزگار و صحبت بوحفص و حمدون یافته و در نشابور تصوف ازو آشکارا شد در علوم شرعی کمال داشت و در هر فنی مقدم بود و دست از همه بداشت و به علم اهل تصوف مشغول شد .

و در میان صوفیان در سخن آمد و بیانی نیکو داشت و خلقی عظیم چنانکه نقل است .

همسایهٔای  داشت کبوتر باز و همه روز او را از آن زحمتی عظیم بودی که کبوترانش بر بام سرای نشستندی و او سنگ انداختی. 

روزی شیخ نشسته بود و قرآن همی خواند همسایه سنگی در کبوتر انداخت سنگ بر پیشانی شیخ آمد و بشکست و خون بر روء او فرو دوید اصحاب شاد شدند و گفتند فردا به حاکم شهررود و شر او را دفع کند که به نزدیک امیر شیخ مقبول القول است و ما از زحمت او باز رهیم .

شیخ خدمتکاری را بخواند و گفت: در آن بوستان برو و چوبی باز کن و بیاور چون خادم چو ب بیاورد گفت: اکنون برو به     کبوتر بازده و بگو این کبوتران را بدین چوب برانگیز!

نقلست که گفت: روزی جنازه دیدم سه مرد و زنی برگرفته بودند و می‌بردند آن سوء جنازه که زن داشت من برگرفتم و به گورستان بردم و نماز کردیم و دفن کردیم .

گفتیم شما را هیچ همسایه دیگرنبود که یارمندی کردی.

 گفتند بود ولیکن این را حقیر داشتندی .

گفتم او کاری کردی .(خطایی کردیی)

گفتند : مخنث بود .

مرا بروی رحمت آمد شب را به خواب دیدیم که یکی بیامد و روی او چون ماه شب چهارده لباسی فاخر پوشیده و تبسم همی کرد .

گفتم تو کیستی گفت: آن مخنثم که بر من نماز کردی و دفن کردی خدای تعالی بر من رحمت کرد در آنچه مردمان حقیر داشتند.

و سخن اوست که گفت: کسی جمله علوم جمع کند و با جمله طوایف صحبت دارد هرگز به جایگاه مردان نرسد مگر ریاضت یافته باشد به فرمان شیخی یا امامی یا مؤدبی ناصح که هر که را ادب فرماینده نباشد که او را از هر چه مذموم بود نهی کند و امامی فراگرفته نباشد که عیوب اعمال او بدور نموده باشد و رعونات نفس او در چشم او می‌نهاده در هیچ معاملهٔ اقتدا بدو روا نباشد.

وگفت: طمع مدار  راستی از آن که راستش نکرده باشند و امید مدار ادب از کسی که ادبش نداده باشند.

و گفت: هر که با بزرگان صحبت دارد نه از طریق حرمت محروم ماند از فواید ایشان و از برکات ایشان و از انواری که ایشان را بود هیچ برو پدید نیاید.

و گفت: فروع صحیح نخیزد مگر از اصل صحیح پس هرکه خواهد که افعال او صحیح بود و بر جاده سنت بود گو نخست در دل اخلاص درست کن که درستی اعمال ظاهر از درستی اعمال باطن خیزد.

و گفت: هیچ کار مکنید براه خدای مگر آنکه صواب بود و هیچ صواب را به جا می‌آرید مگر آنکه خالص بود و بهیچ خالص قیام منمایید مگر آن به موافقت سنت بود.

و گفت: مرد چنان باید که ازین چهار خصلت غافل نماند یکی صدق قول دوم صدق عمل سوم صدق مودت چهارم صدق امانت.

وگفت: علم حیوة دل است ونورچشم از ظلمت جهل.

وگفت: آفت آفت است اشتغال دنیا چون به کسی روی نهد وآفتست حسرتهای دنیا چون رو از کسی بگرداند و عاقل آنست که هرگز فرو نیاید به چیزی که چون روی بدو نهد همه مشغولی بود و چون از کسی روی بازگرداند همه حسرت بود.

وگفت: وای کسی که بفروخته باشد همه چیزها بهیچ چیز و خریده باشد بهیچ چیز همه چیزها.

و گفت: روزگاری در آید که زندگانی دروخوش نباشد هیچ مؤمن را مگر خویشتن را بر فتراک منافعی نبینند نعوذبالله من شر ذلک.


امیر تهرانی

ح.ف

رازهای کتابخانه من(۱۶۱): جهان رمان و داستان: کتاب بابا گوریو نوشته بالزاک(۰بخش سوم)


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب باباگوریو

در نوشتار پیشین گفتیم که وترن به اوژن پیشنهاد می کند که بر ادر ویکتورین را بکشد تا دخترک وارث پدر پولدارش شود و او ژن با او وصلت کند . ولی برای این کار باید اول با ویکتورین گرم گرفته و دل او را بدست آورد.

اوژن وحشت می کند و قتل را نمی پذیرد ، و وترن می گوید که کار نابود سازی برادر ویکتورین را خود با یک دوئل بین آن جوان و فرد دیگری که ژن جنایت دارد انجام می دهد.
تنها چیزی که وترن از اوژن می خواهد این است که پس از آن که او با ویکتورین ازدواج کرد از یک میلیون فرانک ثروت ویکتورین دویست هزار فرانک به وترن داده شود تا به آمریکا برود و آنجا مزرعه گاوداری بزند و مثل اربابها زندگی کند.

بعد ا پیشنهاد مهم دیگری نیز به اوژن می شود که تصمیم گیری را مشکل تر می سازد....

درحقیقت وترن طی یک نصیحت طولانی به اوژن پیشنهاد می کند که قلب ویکتورین را بدست بیاورد چون سرانجام بعنوان تنها وارث پدر پولدارش وارث ثروت او می شود و وقتی یک میلیون فرانک ثروت پدر ویکتورین به ویکتورین رسید که در حقیقت به اوژن می رسد چون ا و همسر ویکتورین خواهد بود باید اوژن ۲۰۰،۰۰۰.۰۰ فرانک از ان پول را به وترن بدهد تا پروژه آمریکا ی وترن تحقق پیداکند.

پیشنهاد دوم
در همین زمانها بابا گوریو پیشنهاد دیگری به اوژن می دهد و از او می خواهد با دولفین دخترش گرم بگیرد دل او را بست آورد و با او زندگی کند و بابا گوریو نیز در یک اتاق نزدیک آنها زندگی کند. او قول می دهد همه بساط لازم بر ای چنین زندگی را جور کند و چنین می کند.

یک روز اوژن را خانه ای می برد که دوافین در آنجا منتظر اوست. خانه به همه نوع وسائل مجهز است. بابا گوریو از شادی در پوست خود نمی گنجد چون اولین بار است که در کنار دخترش شام می خورد و به اوژن می گوید هزینه همه این زندگی را خودش تهیه کرده است.

وقتی اوژن به پانسیون بر می گردد خبر می رسد که برادر ویکتورین دریک دوئل کشته شده و بلافاصله کالسکه ای از طرف پدر ویکتورین می اید و او را همراه با خانم کوتور و اثاثیه اش به خانه فرا می خو اند. چون دیگر این ویکتورین است که وارث ثروت پدرش است.

نگا ه های وترن به اوژن می فهماتد که بالاخره او نقشه خود را عملی کرده است.

در این بین اتفاق دیگری می افتد و پلیس با همکاری یکی از خانمهایی که در پانسیون زندگی می کند موفق به شناسی وترن می شود و او را دستگیر می کند.


امیر تهرانی

ادامه دارد