ادامه از نوشتار پیشین
کتاب: انسان در جستجوی معنی (۳)
روانپزشکی حالتی است بنام «تصور و امید نجات» «از ستون به ستون فرجی». محکوم به مرگ درست پیش از اعدام به
این خیال می افتد که ممکن است در آخرین دم، کشتنش بتاخیر افتد و سرانجام نجات یابد.
ما نیز به آخرین ریسـمان امیـد دل بسته بودیم و امید داشتیم که پیش آمد زیاد ناسازگار نباشد. گونه های سرخ و صورتهای گرد این زندانیان برای همه ما دلـداری بزرگی بود.
بد تر از اس اس ها و نازی ها اما از خودمان بودند!
اما نمی دانستیم که این هیکل های پروار دسته های ویژه و برگزیده ای هستند که سالهای سال مـیزبانـان اولیـهزندانیانی بوده اند که روزانه به ایستگاه می رسند. این می زبانان ما و دارو ندارمان را در اختیار گرفتند،
حتـی چیزهـای کوچـکگرانبها را. اشویتز حتما در این اروپای چند سال جنگ دیده، گنجینه منحصر بفردی از زر و سیم و گوهر بوده است اما نه تنها درخزانه ها بلکه در خانه افسران نیروی اس.اس. هزار و پانصد گرفتار را در آلونکی چپاندند که دویست نفر را به سختی می گرفت.
ما همه سرد و گرسنه و خسته بودیم و جا نبود که روی زمین چمپاتمه بزنیم، دراز کشیدن که دیگر هیچ . یک تکه نان صد یا صد و پنجاه گرمی تنها خوراکی بود که طی چهار روز خورده بودیم . با همه اینها فریاد سرزندانبان را می شنیدیم که بر سر یک سنجاق الماس کراوات با یکی از می زبانانپروار چانه می زند .
غنایم با نوشتبه عوض می شد
این غنائم در آخر با نوشابه معاوضه می شد من حالا دیگر یادم نیست چند هزار مارک برای یک شب مستی لازم بود همینقدر می دانم که این زندانیان درازمدت حقا به نوشابه محتاج بودند. در این وضع و در این زندگی کیست که بتوانـد
آنها را ملامت کند که چرا خود را تخدیر می کردند؟ افسران اس اس به یکدسته از زندانیان نیز بیدریغ نوشـابه مـی دانـد. آنهـا کارگرانی بودند که در اتاق گاز و تنوره آدم سوزی کار می کردند و بخوبی می دانستند که روزی دسته دیگری از زندانیان جـایآنها را خواهند گرفت و خود به تنوره خواهند رفت.
فکر می کردیم نجات می یابیم
تقریبا همه همسفران این تصور واهی را داشتند که روزی نجات خواهند یافت و زندگی از نو لبخند خواهد زد. اما هیچکس
نمی دانست که چه حادثه ای در انتظار بود. به ما دستور دادند که اسباب خود را در قطار بگذاریم و در دو خط بایستیم، زنان یک طرف و مردان یک طرف، و از جلو افسر ارشد اس اس بگذریم عجیب اینجاست که من جرات کردم کوله پشتیم را زیر نیم تنـه ام پنهان کنم. ردیف ما نفر به نفر از جلو افسر گذشت. من فکر کردم اگر این افسر کوله پشتی را به بیند وضع بسـیار خطرنـاکخواهد شد.
از تجربه تلخ گذشته می دانستم که حداقل مرا به زمین خواهد انداخت. به این جهت راست راست راه می رفـتم کـه
بارم معلوم نشود . حالا دیگر روبرو شده بودیم. جوانی بود بلند بالا در جامه افسری بسیار تمیز و چه تضادی داشت با ما که پساز مسافرتی دراز ، کثیف و پاره پوره بودیم. نگاه بسیارراحت و بی اعتنائی داشت، آرنج راسـتش روی دسـت چـپش بـود. دسـتراستش بلند می شد و با سبابه براحتی و بی تکلف به راست یا چپ اشاره می کرد. ما معنای وخیم این اشاره به راست یا چپ رانمی دانستیم همینقدر می دیدیم که بیشتر به چپ اشاره می کند.
طرف چپ یعنی مرگ ، طرف راست یعنی کار
دیگر داشت نوبت من می شد. یکی در گوشم گفت طرف راست یعنی کار، طرف چپ یعنی اردوی ویژه بیماران. امـا دیگـر
من همه چیز را بعهده تصادف گزارده بودم. کوله پشتی باعث شد که من کمی بچپ خم شوم اما همه سعیم را کردم که راسـت راست راه بروم. افسر اس اس به سراپای من نگاه کرد و گوئی دودل بود مرا به کدام طرف بفرستد هر دو دسـتش را روی شـانه های من گذاشت و من سعی کردم خود را قوی نشان بدهم. شانه ها مرا به نرمی پائین آورد، و دیـدم کـه رویـم بطـرف راسـتبرگشته و بهمان طرف رفتم.
فتوای مرگ نازیها
معنای این انگشت بازی را شب برای ما گفتند. این اولین انتخاب بود، اولین فتوای مرگ یا زندگی. بسیاری از ما، یعنی نود
درصد واردین فتوای مرگ بود و تا چند ساعت بعد انجام شد. آنهائی را که به طرف چپ رفتند یکراست از ایستگاه به ساختمانی برای سوزاندن بردند. بر سر در این ساختمان، چنانکه یکی از دوستانم گفت، بچند زبان اروپائی واژه «گرمابه» نوشته شـده بـود.
وقتی زندانیان در آن داخل می شدند به هریک قطعه صابونی می دادند و بعد ... اوه، چه بهتر که لازم نیست بگویم چه بـر سـرآنها می آوردند چون درباره این واقعه وحشتناک بسیار نوشته شده است!
ما، این عده معدودی که نجات یافتیم در شب حقیقت قضیه را شنیدیم. من از یکی از زندانیان که مدتی در آنجا بود پرسیدم
«پس همکار من پ.... کجاست؟
- بطرف چپ رفت؟
- آره
- آنجاست !
- کجا ؟
با دستش بدودکشی در فاصله چند صدمتری اشاره کرد که ستونی از شعله به آسمان خاکستری لهستان می فرستاد.
دوستت آنجاست، سیال در آسمانها
و مدتی گذشت تا من معنی آنرا بفهمم!
***
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف