کتاب اورازان نوشته جلال ال احمد
از جلا ل آل احمد کتابهای مختلفی خوانده ام؛ خسی در میقات، مدیر مدرسه، زن زیادی، نون و القلم ، غرب زدگی ، اورازان یعنی همین کتابی که هم اکنون در دست بررسی داریم.
جلال آل حمد خیلی روان می نوشت و اطلاعات زیادی داشت . او این اطلاعات را در خلال کتابهایش با خواننده به مشارکت می گذارد که کاری پسندیده است. ولی نکته باریکی در این میان هست. چون شاید دادن این همه اطلاعات به همه نسل های جوان قدری مخاطره آمیز باشد. چون او را با رگه هایی از انتقاد پر می کنی که بعد خودت نمی توانی نگهش داری. آن قدر سطح توقعش را بالا می بری که نمی توانی او را کنترل کنی. او دیگر بی نهایت می خواهد.
به کشور سوئیس نگاهی بیاندازید! همه ثروت دنیا آن جاست و ۹۷ در صد مردم از یک زندگی معمولی بر خورداراند. البته همه بر خوردارند. رفا ه نسبی هست و لی راه بر ای ثروتمند شدن همه بسته می باشد. ثروت در اختیار همه جامعه است. ندادن مالیات در حکم کودتا بر علیه کشور است. آنجا برای ثروتمند شدن ب ای یک نفر سوئیسی جای خوبی نیست
اما اورزان یعنی چه؟ جلال توضیح می دهد:
...
«اورازان» (بر وزن جوکاران) ده کوهستانی از تمدن شهری دور افتادهایست در منتهای شرقی کوهپایههای طالقان که نه تنها از دبستان و ژاندارمری و بهداری در آن خبری نیست بلکه اغلب اهالی هنوز با سنگ چخماق و «قو» چپقهای خودشان را آتش می کنند و برای روشن کردن اجاقها و تنورها از چوبهایی که پنج شش برابر یک چوب کبریت بلندی دارد و سر آن آغشته بگوگرد است استفاده می کنند.(احتمالا امروزه تغییرات داشته است)
گرچه در کتابهای رسمی جغرافیایی سکنهٔ آنرا در حدود ۷۰۰ نفر تخمین زدهاند ولی در حدود صد خانوار در آن سکونت دارند که بنا به گفتهٔ کدخدای محل در سال ۱۳۲۶ جمعاً چهارصد و شصت نفر می شدهاند.
اورازان از قسمت «بالاطالقان» به حساب می آید. این قسمت با دو قسمت دیگر میان و پایین طالقان رویهمرفته در حدود ۸۰ پارچه آبادی وجود دارد که هر کدام به نسبت آب و آبادانی زمین و اطراف خود پرجمعیت تر و یا سوت و کورترند.
و اما طالقان
خود طالقان درهٔ بزرگی است که امتداد طولی آن از شمال شرقی به جنوب غربی است. در ته این دره از شمالیترین نقاط آن رودخانهٔ محلی یعنی «شاهرود» با جریانی تند و آبی کف کرده روان است و پس از پیمودن تمام طالقان در حدود طارم با «قزل اوزن» میپیوندد و بصورت سفیدرود از گیلان میگذرد و بدریای خزر میریزد.
در دو دامنهٔ جنوبی و شمالی همین رودخانه، دهات طالقان پراکندهاست. بالاطالقان کوهستانیتر و سردسیرتر است و هرچه بپایین طالقان نزدیک بشوید بجلگه نزدیکتر میشوید.
طالقان از شمال و مغرب به تنکابن و الموت محدود است و از جنوب به ساوجبلاغ. کوههای شرقی طالقان متصل است به کوههای غربی جاده کرج به چالوس.
در چنین ناحیهای است که اورازان قرار گرفته. در دورهٔ بیست ساله بعلت تمایلی که به ضبط اراضی طالقان در سر رجال قوم انگیخته شده بود کوششهایی برای ایجاد جاده شوسه برای طالقان شد که از آن ببعد متروک ماندهاست.
راهها مالرو است و هنوز «شاهرود» بزرگترین وسیله حمل و نقل است. باین معنی که در اواخر تابستان تمام چوبهایی را که در تمام طالقان قطع میکنند برودخانه میاندازند و بوسیلهٔ جریان تندآب حمل میکنند.
این بود مختصری دربارهٔ موقع و محل جغرافیایی ناحیهای که ده مورد بحث یکی از آبادیهای آن است. تمام طالقانیها زبان خود را «تاتی» میدانند. توجه آنها چه در امور مادی و اقتصادی و چه در مسایل مربوط بزبان و فرهنگ به مازندران است. نمونههای کوتاهی که در این موارد داده شدهاست مؤید این مدعا است. برای اینکه دقت بیشتری بکار برده شده باشد لغات و اصطلاحات محلی بحروف لاتین نیز ضبط شدهاست.

عکسها و نقشهها را نویسنده در محل تهیه کرده است. طرح نقشهها و اشکال و ظروف محلی را آقای بهمن محصص کشیدهاند. گذشته از ایشان باید از زن عزیزم تشکر کنم که زحمت ترجمهٔ این مقدمه را بانگلیسی برخود هموار ساخته. و بیش از همه مرهون تشویقها و قدردانیهای دوست فاضل خویش آقای ایرانپرست هستم.
ده روی سراشیبی تپهای که شیب آن از شمال به جنوب است قرار گرفته، به رودخانهٔ سیلابی کوچکی که پای همان تپه است ختم میشود. کوچههای شمالی–جنوبی ده شیب تندی دارد و خانهها مسلط بر یکدیگر

است. تپهای که ده روی آن واقع شده است خود محصور است میان کوههای بلند اطراف که مرتع تابستانی گلههای ساوجبلاغ است و حق چرایی که بدین مناسبت بدست میآید یکی از عواید اشتراکی اهالی ده است.
هوا بسیار سرد است و پنج ماه از سال بعلت برف و بوران هیچ جنبندهای از سوراخی که در آن خزیده است بیرون نمیآید. گاو و گوسفند را در طویلهها که دخمهای است در شکم کوه کنده شده از سرما محفوظ نگه میدارند و خود اهالی در زیرزمینی که فقط روزنهای بطاق یا بالای دیوار دارد و دری به راهرو – بسر میبرند که در میان آن تنوری هست.
روزها برای نان بستن و غذا پختن و شبها برای اینکه کرسی برویش بگذارند و بخوابند. از اواخر ماه دوم بهار برفها آب میشود تا در ماه دوم پاییز از نو بنشیند ولی ته درههای سایهدار برف همیشه هست و حتی پیرمردان نیز بیاد ندارند که این برف انبارها روزی تمام شده باشد.
تنها وسیلهٔ حمل و نقل و سفر قاطر است. از خر در کار مزرعه استفاده میکنند و اسب از تفننهای بسیار بیمورد است. بیش از اینکه با جنوب سر و کاری داشته باشند با شمال رفت و آمد دارند. یعنی با مازندران که کوههای شمال طالقان حد فاصل بین اینجا و تنکابن است. از مازندران «قو» میآورند و برنج و ذغال و از ساوجبلاغ قند و توتون و پارچه. و باین هر دو ناحیه پنیر میفروشند و پشم. بیشتر از گلهداری زندگی میکنند تا از کار مزرعه. رویهمرفته بلند قامتند و پر کار و آفتاب سوخته و زود به پیری نشسته. زنها از حد متوسط زیبایی نیز چیزی کمتر دارند ولی گاهی چنان زیبایی نادری دارند که چشم را خیره میکند. اما اگر سال بعد سری به ده بزنید همان زیبایی نادر نیز با برفهای بهاره آب شده است.
زمستانها که فصل بیکاری است مردها پراکنده میشوند. فقط گاو و گوسفند را باید پذیرایی کرد که از زنان و کودکان و پیران هم بر میآید. عدهای در معادن ذغال «آبپک» و «هیو» کار میگیرند، عدهای در تهران و دستهای در مازندران. هم که هر کجا که خوش آید. اغلب مذهبی هستند و بیشتر از آن قمعمع و متظاهر بمذهب. قسم دایمی آنها «بجدم» است.
مردها ریش میگذارند باستثنای جوانها که ماهی یکبار سلمانی ده صورتشان را کمتر میتراشد و بیشتر ماشین میکند. و همه سرشان را میتراشند. زنها چارقد سر میکنند و نیمه پیراهنی روی شلیطهٔ بلند و پرچین و تاب خود میپوشند. شلوار سیاه و بلندی هم زیر شلیطه بپا میکنند. غرور بخصوصی دارند و افسانههای بخصوصی. و چون طبیعت بهشان خیلی سخت گرفته است خیلی زودرنجند. با طبیب اصلا سروکاری ندارند و عقیده دارند که آب «چهل چشمه» و «شاهرود» دوای همهٔ دردها است. ولی از خودشان هم طبیب دارند. هم ماما و هم مستجاب الدعوه. فقط اگر کسی از کوه پرت شود او را روی قاطر میبندند و به «شهرک» میبرند. در حدود پنجاه سال پیش با «گیلیارد»یها بر سر آب دعوایی کردهاند و با بیل سر یکی از آنها را چاک دادهاند و هنوز که هنوز است میانشان شکراب است.
هنوز محصول را برنداشته باید برای سال بعد تخم بپاشند. زمین سنگلاخ کوهستان هم که مددی نمیکند. سالی که خیلی فراوانی باشد گندم ۷ تخم میدهد. باین مناسبت بیشتر ارزن میکارند. هم زودتر بدست میآید هم با سرما بیشتر اخت است و خودشان میگویند که خاصیت هم بیشتر دارد. آش ارزن خوراک همیشگی آنها است. آنرا با شیر میخورند، از آن نان میبندند و یا تنها با آب میپزند.
تمام آب ده از چشمههای بیشماری که دارند تأمین میشود. آب رودخانه که پایین است و فقط آسیابهای ده را میگرداند. آب «کهریز» هم که بالا است و کشتزارها را سیراب میکند. ولی چشمهها بیشمارند. و هر کدام مشخصاتی دارند. آب بعضی از آنها بقدری سرد است که دست را یک دقیقه هم در آن نمیتوان نگهداشت و اگر عسل را با موم چند دقیقهای در آن نگهداری، میشود آنرا مثل آب نباب بجوی. خود اهالی، «اورازان» را «آب ریزان» معنی میکنند. (بمعنای دیگر آنرا افرازان هم میدانند.) در هر خانهای، کنار هر کوچهای، میان هر باغ و مزرعهای چشمهای هست و جالب اسمهایی است که باین چشمهها دادهاند:
شکر و یا – کمانگر – سریجنو – قلزن(قلزم؟) سیوان او – مهرچال – لاراو – گوگل – خانه گافه والخ... تنها چشمهها نیستند که هر کدام اسمی دارند. بیرون از ده هر تپهای، هر قطعه ملکی – هر سر نهری و هر مرتعی اسمی دارد و این اسمها بقدری زیاد است که از یاد خود اهالی هم بدر میرود. در تمام ده از چاه خبری نیست. نه چاه آب و نه چاه فاضل آب. فاضل آبها عبارت از گودالهایی است که سر آنرا با تیغ و گون میپوشانند که مستراح بدان راه دارد و هفتهای یکبار روی آن خاکستر میپاشند و گرچه با زمین چندان سر بسر نمیگذارند همین کود مزارع آنها است.
از مراتع اطراف ده که پوشیدهاست از «کما» و «گون» که اولی خوراک زمستانی گاو و گوسفند آنها است و دومی هیزم اجاقها و تنورهاشان – در سراسر فصل کار، علف میچینند و بده میآورند و روی بام خانهها تل انباری بلند میسازند که از دور همچون گنبدی بچشم میخورد. «کما» بقدری خوشبو است که آدم آرزو میکند کاش میتوانست از آن بخورد. حتی پنیری که در محل میسازند این بو را حفظ میکند. و بوتههای گون گاهی بقدری بلند میشود که یک قاطر با بارش میتواند در آن فرو برود و چنان تند میسوزد و شعله میافرازد که در تاریکی شب تپههای اطراف را نیز روشن میسازد. و بهترین وسیله راه جویی برای چارپادارانی است که در زمستان سفر میکنند. خیلی ساده باید برف روی بوته را بکناری زد و سنک چخماق بکار برد. با همان یک جرقه میگیرد. و تازگیها نیز آموختهاند که از ساقههای همین گون کتیرا بگیرند. کولیها این هنر را بآنان آموختهاند. کولیها فقط تابستانها پیداشان میشود. نه رقصی میدانند و نه آوازی میخوانند. چندتا خر دارند و دو برابر آن سک – سیاه چادر خود را که علم کردند کورهٔ کوچکی هم بر پا میکنند. زنهاشان بخوشهچینی و دریوزگی و مردها به آهنگری. یک ماهی اطراق میکنند. «چلینگر» نامی است که اهالی باین کولیها میدهند. فقط گاهی آواز نی آنان بگوش میرسد که چوپانهای ده خیلی از آنان آموختهترند. اما در خود ده از رقص و آواز خبری نیست. مگر عروسی بکنند تا هلهلهای براه بیفتد و دستی بکوبند و پایی بیفشانند. عروسیها را بفصل بیکاری محول میکنند. یعنی باوایل پاییز که خرمنها برداشته شده و کشت سال آینده نیز آماده گشته است و حتی گردوها را نیز از درختها چیدهاند و انبار کردهاند.
اطاقی که تابستانها در آن بسر میبردند انبار زمستانی آنها است که خشک است و روزنه بیشتر دارد. سقف خانهها را تیر میپوشانند و کاهگل میکنند و دیوارها تا کمر از سنگ و باقی با چینه است. درخانههایی که تازهتر است خشت هم بکار رفته. درون خانهها را با گل میاندایند و اگر خواسته باشند تفننی بکار برند بجای گل عادی برای اندودن گل سفید بکار میبرند. و بآن «دون» میگویند.
اما در امامزادهٔ ده که اهالی «معصوم زاده»اش مینامند برای سفید کاری گچ بکار بردهاند. بناهای عمومی ده یکی همین معصوم زاده است که باید محرم و صفری در پیش باشد تا رفت و روبش کنند – و بعد حمام ده که با گون گرمش میکنند و گون انباری که بر بام آن انباشتهاند از گنبد امامزاده نیز بلندتر است. دوتا هم مسجد دارند. یکی که اطاقکی بیش نیست و تنها مسجد است و دیگری مسجد بزرگی که محل اجتماعات است و حسینیهاست. هم حیاط دارد هم سرپوشیده و هم «نخل» محرم در آن است.
تنها زینتی که در تمام ساختمانهای ده میتوان دید یکی توفال سقفها است که نهایت تفنن و دقت در آن بکار رفته است و بآن «پردو» میگویند. و دیگر گاهی پنجرههای مشبکی که از قدیم هنوز سالم ماندهاست و دیگر سرتیرهایی که از سرپوشیدهٔ ایوانها بیرون میگذارند و تراشی بآن میدهند و بآن «نکاس» میگویند
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه دارد...
در نامه های کوتاه خود که باز با "یا حق " شروع شده هدایت تا کنون چندین بار از آلبرت کامو و کتاب غریبه او سخن گفته است. این کتاب شهرت جهانی دارد.من نسخه بزبان فرانسه آنرا خوانده ام. به کسانی که می خواهند نوشتن و صحبت کردن به فرانسه را یادبگیرند و بر آن تسلط پیدا کنند توصیه می کنم که ابن کتاب را حتما بخوانند.
وضع اروپا را هدایت خوب توصیف نمی کند و درضمن از حکومت شاهنشاهی انتقاد کرده و ترور کسروی را مطرح می کند و البته با این نیش زبان که کسروی هم خودش را پیغمبر می دانست.
۱۵ مارس ۴۶ [جمعه، ۲۴ اسفند ۱۳۲۴]
یا حق
کاغذها و کتابهایی که تاکنون صورت داده بودید همگی رسیده است. بستۀ اخیر که محتوی چند جلد کتاب و مجله و روزنامه، و کراوات و فندک بود و به توسط دکتر صدیقی فرستاده بودید همه صحیح و سالم رسید. باز هم از دور ما را خجالت میدهید و راستی نمیدانم به چه زبان تشکر بکنم. تا حالا مقداری از این کتابها را کفلمه کردهام و از لحاظ خودم گذرانیدم. فقط سه چهار جلد آنرا سابق خوانده بودم مانند Céline و Étranger، Camus که دکتر رضوی برایم فرستاده بود و غیره که در کتابخانۀ سلطنتی خودم ضبط کردم. با این حساب شوخی شوخی دارم صاحب یک کتابخانه میشوم ولی در عوض چند جلد کتاب بود که خیلی مایل بودم بخوانم و خوشبختانه جزو این کتابها بود. تمام آثار Camus را خواندم. Caligula خیلی انترسان بود. سر پیری ما را باز به مطالعه وادار کردید!
دعوای دینی موریاک و Hervé در روزنامۀ آکسیون خیلی جالب توجه بود. به این وسیله دارم کمکم به معلومات و کشمکشهای بلاد خاج پرستان آشنا میشوم. در اینجا چیز قابل توجهی چاپ نشده که بفرستم، و یا من خبر ندارم، لابد خودتان در جریان هستید. اگر کتاب و یا چیز بخصوصی را در نظر دارید از شما به یک اشاره و از ما به سر دویدن.
در کاغذتان نوشته بودید که ۸ مارس به پاریس حرکت خواهید کرد. از آقای جرجانی پرسیدم، گفتند آدرس همان آدرس قاهره است. خیال دارم شب عید را به مازندران بروم. لذا به توسط این کاغذ تبریکات صمیمانۀ خود را به مناسبت سال جدید تقدیم میدارم.
از لحن کاغذهایتان اینطور معلوم میشود که امید پا به جایی برای ماندن در آن صفحات ندارید. من از جزئیات خبر ندارم اما حیف است حالا که به اروپا میروید زود مراجعت بکنید. اقلاً یک سیر و سیاحتی باید کرد. البته تا آنجا که مقدور باشد.
از اوضاع اینجا خواسته باشید هیچ چیز قابل توجهی نیست و همان جریان سابق ادامه دارد فقط چند روز پیش اتفاق عجیبی افتاد که شاید در روزنامههای تهران خوانده باشید و آن هم کشتن کسروی در قلب وزارت دادگستری بود که به طرز عجیبی صورت گرفت و پیداست که گروه زیادی در این کار دست به یکی بودهاند (شهرت داشت که انجمن مسلمین پنجاه هزار تومان برای این کار تخصیص داده بوده). به طور خلاصه از این قرار است که کسروی با معاون خود، حدادپور، در مقابل مستنطق مشغول دفاع از خود بوده که دو نفر نظامی وارد میشوند و گلولهای به گردن او میزنند. گویا معاون کسروی، برای دفاع، دو تیر یکی را به دست و دیگری را به پای هر یک از قاتلین میزند (جریان درست معلوم نیست چون در روزنامهها آنچه راجع به قاتلها نوشتهاند که آزادانه خارج میشوند و فریاد الله اکبر میکشند و درشکه میگیرند و به مریضخانه میروند بسیار گنگ و مشکوک به نظر میرسد). چیزی که حقیقت دارد مستنطق کسروی ظاهراً غش میکند و قاتلین بعد از آنکه کسروی و معاونش را با گلوله میکشند گویا فرصت زیادی داشتهاند و با کمال فراغت بال مقدار زیادی زخم کارد به آنها میزنند (از ترس اینکه مبادا پیغمبر دوباره زنده بشود) و بعد هم با نهایت وقاحت از جلو عدۀ زیادی میگذرند و کراوغلی میخوانند و بعد به طور بسیار مشکوکی گرفتار میشوند. این هم ماستمالی خواهد شد. یکی از لحاظ قضایی و دیگر به علت آنکه مقتول را میشناختید اشاره کردم ولی آنهم همانقدر عجیب است که باقیش، فقط یک geste symbolique در این جریان وجود دارد و نشان میدهد که در مملکت شاهنشاهی هیچکس از جان خودش در امان نیست، حتی در مخ بنگاه دادگستری!
از اوضاع رفقا خواسته باشید به همان حال سابق است: اجتماع در کافۀ فردوس و آخر شب گریزی به ماسکوت. بعد هم همان حرفها و شوخیها تکرار میشود. فقط امروز اهری بهعنوان معاون به شعبۀ بانک شیراز رفت. مجلۀ سخن معلوم نیست که بتواند سال آینده در دنیای ادب اینجا عرض اندام بکند و اگر هم بتواند خیلی نامرتب خواهد بود.
نمیدانم از خواندن کاغذهای بی سر و ته من چه فکر خواهید کرد شاید تصور کنید که میخواهم عادت کاغذنویسی را از سرتان بیندازم. دیگر مثل اینست که چنته خالی شده.
زیاده قربانت
اتللو نوشته ویلیام شکسپیر
هردو به خانهٔ "برابانسیو" پدر دزدمونا می روند و با جارو جنجال دم از این می زنند که ای سناتور برابانسیو چه نشسته ای بی خبر وکه اتللو ی مغربی دخترک معصومت را دزدیده و پرده عصمت او را دریده است.
اصل تراژدی
اصل تراژدی ازآانجا آغاز می شود که در پی توطئه یاگو به همسر خود شک میکند و بدون اینکه این ماجرا را با زن در میان بگذارد بیرحمانه او را میکشد و تازه بعد از کشتن او به بیگناهی همسر وفادارش پیمیبرد که بسیار دیر است.در این حال اتللو وارد اتاق شد و گمان کرد که همسرش مرده است. وقتی دید که به خواب عمیق رفته است خیال کرد که یا جریان خون در بدنش قطع شده یا می خواهد پوست سفید و زیبایش را بنمایاند.
اما اتللو تصمیم اش را گرفته بود و در پی این بود که همسرش باید بمیرد.چون اگر نمیرد به مردها ی بیشتری خیانت خواهد کرد.
. سپس برای آخرین بار او را بوسید اما آن بوسه چنان شیرین و دلچسب بود که مجبور شد دوباره او را ببوسد.
دزدمونا با بوسه های اتللو از خواب برخاست. به اتللو نگاهی کرد و دید که اتللو لب پایین خود را گاز میزند و چشمانش را گرد کرده است. خیلی خوب واقف بود که وقتی اتللو این کار را می کند خطرناک می شود. اتللو به دموزدنا گفت که خودش را برای مرگ آماده کند و برای خود طلب مغفرت بخواهد زیرا اتللو نمی خواست قاتل معشوقه اش باشد.
همسر بی گناهش از او درخواست بخشش کرد و خواست بداند که جرمش چیست. سپس اتللو اسم کاسیو را بر زبان آورد و دستمالی را که به گفته ایاگو،دموزدنا به او داده بود. دموزدنا خواست توضیح بدهد ولی اتللو نخواست به حرفهای او گوش دهد. صورت د موزدنا را با ملافه پوشاند و او را خفه کرد
امیر تهرانی
ح.ف
کتاب تذکره الاولیاء عطار نیشابوری()
شیخ ابوعلی فضلبن محمد فارمدی (۴۰۲ – ۴۷۷ هـ ق)
شیخ ابوعلی فضلبن محمد فارمدی (۴۰۲ – ۴۷۷ هـ ق) از عارفان و واعظان نامدار طوس و چون زادگاه او فارمد از روستاهای طوس بود، به فارمدی معروف شد. مرقد او هم در آبادی فارمد در شمال شهر مشهد مقدس قرار دارد. وی ابتدا در نیشابور از محضر شیخ ابوسعید ابیالخیر کسب فیض کرده و چون از نیشابور به میهنه بازگشته به شاگردی نزد شیخ ابوالقاسم قشیری شده است. ابو علی در طریقت به دو سوی انتساب دارد، یکی ابوالقاسم گرگانی(متوفی ۴۵۰هـ .) و دیگری شیخ ابوالحسن خرقانی و نیز همزمان با خلیفه القادر بالله عباسی است و از سلاطین، معاصر طغرل بیگ و الب ارسلان سلجوقی و سلطان ملکشاه می باشد.همچنین معاصر امام محمد غزالی است. وفات ابوعلی به سال ۴۷۷ هجری اتفاق افتاده است.
د تذکره الاولیاء در باره او نوشته شده است:
فردای قیامت
-با کمال عظمت خویش میگوید مرا هیچ حجت فردا نخواهد بود الا آنکه گویم بوعلی دقاقم.
استاد
-"درخت خودروان است که کسی او را نپرورده باشد و برگ بیارد و لیکن بار نیارد و اگر برگ بیارد بیمزه آرد ،
مرد نیز همچنین باشد چون او را استاد نبوده باشد ازو هیچ چیز نیاید.
طریقه
-پس گفت: من این طرق از نصرآبادی گرفتم و او از شبلی و او از جنید و او از سری و او از داود و او ازمعروف و او ازتابعین.
غسل
-و گفت: هرگز نزدیک استاد ابوالقاسم نصرآبادی نرفتم تا غسل نکردم.
سخنرانی
- پس خلق برو رحمت کردند بزرگان گرد آمدند تا درس گوید و مناظره کند گفت: این خود صورت نبندد و لکن انشاءالله که سخن چند گفته شود پس منبر نهادند وهنوز حکایت مجلس او کنند.
که آن روز چون بر منبر شد اشارت به جانب راست کرد و گفت: الله اکبر پس روی به مقابله کرد و گفت: رضوان من الله اکبر پس اشارت به جانب چپ کرد و گفت: والله خیرواقبله . خلق بیکبار بهم برآمدند و غریو برخاست تا چندین جنازه برگرفتند استاد در میان آن مشغلها از منبر فرود آمده بود بعد از آن) او را طلب کردند نیافتند به شهر مرو رفت تا آنگاه به نشابور افتاد.
توکل
-درویشی گفت: روزی به مجلس او درآمدم به نیت آنکه بپرسم از متوکلان و او دستاری طبری بر سر داشت دلم بدان میل کرد گفتم ایهاالاستاد توکل چه باشد گفت: آنکه طمع از دستار مردمان کوتاه کنی ودستار در من انداخت.
پریان
-و گفت: وقتی بیمار بودم مرا آرزوی نشابور بگرفت بخواب دیدم که قایلی گفت: که تو ازین شهر نتوانی رفت که جماعتی از پریان را سخن توخوش آمده است و مجلس تو هر روز حاضر باشند تو از بهر ایشان باز داشت هٔ ای درین شهر.
غیرت حق
-نقلست که در میان مردم چون چیزی افتادی که دل مردمان بدان مشغول شدی استاد گفت: این از غیرت حق است میخواهد که آنچه میرود نرود.
شیطان
-نقلست که یکی درآمد و شکایت کرد از دست شیطان.امیر تهرانی
ح.ف
تهران، ۱۹ فوریهٔ ۴۶ [سهشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۲۴]
یاهو
هنوز چند دقیقه مانده تا موقع کافه برسد. مثل آدمی که بخواهد روی میز اتاق متخصص امراض مقاربتی بنشیند بالاخره نشستم، یعنی پشت میز، و قلمم را به کاغذ آشنا کردم.
کاغذ اخیرتان را با تکههای روزنامهٔ راجع به Kafka جرجانی رساند.
هیچ منتظر نبودم که مسافرتتان تا این اندازه به شما ناگوار بگذرد. گمان میکنم بیشتر تقصیر خودتان است. حقش این بود که با اهل و عیال یکسره به فرانسه میرفتید آن وقت کمتر شانس گم شدن چمدانها بود و شاید بیشتر شانس داشتید که تر و چسب کاری زیر سر بگذارید. شنیدم سپهبدی هم در پاریس دست خودش را بند کرده.
به هر حال من از جریان دنیای دون و دستهبندیها خیلی دورم، حتی از شهر تهران هم دورتر شدم، به این معنی که مدتی است میان صحرا، در زیر سایۀ سفارت آمریکا منزل کردیم. محل بسیار کثیفتر و مضحکتر از سابق که دیده بودید. از همه چیز اتاقم عصبانی هستم و عقم مینشیند اینست که بیشتر اوقاتم را در کافه به سر میبرم. راستی امروز اخوی سرکار که مریض بود بعد از نه ماه ناخوشی به همان کافه فردوس آمد و گویا کلیهاش را عمل کرده و حالا خوب شده است. قرار شد کاغذی برایتان بنویسد تا رفع تشویش بشود.
یک جلد کتاب چاپ کانادا که از بیروت فرستاده بودید رسید. نویسنده نعوظ مذهبیاش گل کرده بود و همهجا عقیدۀ شخصی خود را به خواننده اماله میکند. رویهمرفته بشر موجود احمق بیچارهای است. مثل اینکه این طور بوده و خواهد بود.
گویا کاغذ یا کتابی توسط دکتر امینی برایم فرستادهاید که هنوز نرسیده و از برادرم جویای آدرس من شده بود. اگر قسمت باشد میرسد. کتاب خواندن هم مثل همه چیز دیگر در این ملک لوس و بیمعنی شده. فقط دقیقهها را سر انگشت میشماریم تا چند تا گیلاس بالا بریزیم و با کابوس شب در آغوش بشویم. آدم هی چین و چروک جسمی و معنوی میخورد و هی توی لجن پائینتر میرود. شاید هم اینطور بهتر است البته نه دیگران...
باری، از قول من قوزیه خانم را وشگان بگیرید و ملک فاروق خان را قلقلک بدهید.
زیاده قربانت