صحنهٔ هفتم
قصر
ادامه از نوشتار پیشین
در نوشتار قبل کریستوفر مارلو خالق داستان دکتر فاستوس، دکتر و همدست شیطان را به واتیکان برد و دکتر فاستوس را نامرئی ساخته ، خودش هم که نامرئی بود، واین ویژگی اصلی شیاطین است. در آنجا آن دو سر بسر پاپ و کا ردینالها گذاشتند و آنان برای راندن ارواح پلید شروع به دعا کردند. در این صحنه آن دو به کاخ امپراطور وارد می شوند:
کاخ امپراطور
امپراطور و فاستوس و یکی از درباریان وارد میشوند
امپراطور - آقای دکتر فاستوس. گزارشهای عجیبی از هنر تو در فنون سحر بمن رسیده است. میگویند کاری که تو میتوانی بکنی هیچ ساحری در دنیا توانائی آن را ندارد. میگویند یکی از ارواح با تو آشناست که هر چه بخواهی برایت انجام میدهد. بنابراین خواهش من این است که شمهای از هنر خودت را بما نشان بدهی تا چشم آنچه را گوش شنیده ببیند و تصدیق کند. من در اینجا بشرف تاج امپراطوری خودم سوگند یاد میکنم که هر کار بکنی از خطر مجازات ایمن خواهی بود.
یکنفر درباری - راستی خیلی هم بساحران شباهت دارد.
احضار روح اسکندر مقدونی و معشوقه اش
فاستوس - قربان، هر چند باید اعتراف کنم که در آنچه بعرض رسیده بسیار مبالغه کردهاند و کارهای من قابل توجه اعلیحضرت امپراطور نیست معذلک از نظر خدمتگزاری و عشقی که به اعلیحضرت دارم حاضرم هر چه امر فرمایند اطاعت کنم.
امپراطور - پس هر چه میگویم گوش بده. گاهی که تنها در اطاق مطالعه نشستهام فکرهای مختلفی راجع به نیاکان خودم در ذهن من میآید و عجب میکنم که چگونه توانستند این همه ثروت اندوخته کنند و این همه کشورها را تحت اطاعت خود درآورند و ما که جانشین آنها هستیم و آنها که بعد از ما میایند هرگز نمیتوانند آنهمه قدرت و شوکت که نیاکان ما پیدا کردند بدست آورند. در میان پادشاهان گذشته اسکندر کبیر از همه بزرگتر و مشهورتر بود و جهانگشائیها و کارهای درخشان او مانند ستارهای بر تارک انسانیت میدرخشد. هر وقت داستان اعمال او را میشنوم بسیار متأسف میشوم که چرا نمیشود این مرد بزرگ را بچشم دید. حالا اگر بمدد علم سحر بتوانی این جهانگشای بزرگ را از اعماق زمین که آرامگاه ابدی اوست با معشوقهٔ طناز او در همان شکل و لباسی که در مدت عمر داشتند در اینجا حاضر کنی خواهش مرا برآوردهای و بمن فرصت دادهای که تا زندهام زبانم به آفرین و تحسین تو باز باشد.
فاستوس - قربان بنده حاضرم که اوامر اعلیحضرت را تا آنجا که در حایز قدرت علم سحر و روحی باشد که در اختیار و تحت اراده من است انجام دهم.
درباری - عجب اینکه چیزی نیست!
فاستوس - اما اگر اجازه بفرمایند باید عرض کنم که در قدرت من نیست که این دو نفر را در قالب حقیقی خودشان در اینجا عرضه بدارم زیرا آن قالب مدتهاست پوسیده و خاک شده.
درباری - به، آقای دکتر با اعتراف بناتوانی خود اظهار لطف میفرمایند.
فاستوس - با وصف آن میتوانم ارواح دیگری که با اسکندر و معشوقه او شبیه باشند با همان لباس و تشریفاتی که آنها در زندگی داشتهانه در اینجا در جلو اعلیحضرت حاضر کنم و شک ندارم که دیدن آنها موجب رضایت خاطر اعلیحضرت خواهد بود.
امپراطور - بسیار خوب آقای استاد، آنها را همین حالا حاضر کن.
درباری - میشنوی آقای دکتر، اسکندر کبیر و معشوقهاش را بیاور جلو امپراطور!
فاستوس - چطور مگر؟
درباری - به ایمانم قسم که حاضر کردن ارواح همانقدر راست است که بگویند ربة النوع «دیانا» مرا به گوزنی مبدل کرده است.
فاستوس - تو به گوزن مبدل نشدهای ولی در هنگام مرگ «اکتون» که دیانا او را گوزن کرده بود شاخهایش را بتو بخشیدند.
(مفیس تافلیس خارج میشود)
درباری - دروغ است و من نمیخواهم وقتی تو شروع بشعبده بازی میکنی اینجا باشم (خارج میشود)
فاستوس - بسیار خوب برای این بیادبی که کردهای خدمت خواهم رسید. قربان اسکندر و معشوقهاش حاضرند ولی توجه اعلیحضرت را باین نکته جلب میکنم که در هنگام حضور اسکندر و معشوقهاش نباید از آنها پرسشی بشود و تنها میتوان آنها را تماشا کرد و هیچ گونه سخنی بر لب نیاورد.
(مفیس تافلیس و اسکندر و معشوقهاش وارد میشوند)
امپراطور۔ آقای دکتر، شنیدهام که این زن وقتی زنده بود روی گردنش خال سیاهی داشت. چطور میشود فهمید که این مطلب راست است یا نه؟
فاستوس- قربان جلو بروید و ملاحظه بفرمایید.
(امپراطور جلو رفته گردن زن را معاینه میکند. پس از آن اسکندر و معشوقهاش خارج میشوند)
امپراطور - عجب، اینها روح نبودند بلکه جسم داشتند و قطعاً بدن آنها همان بدن اسکندر و معشوقه او بود.
فاستوس - اگر اعلیحضرت اجازه بفرمایند کسی برود و آن درباری را که در حضور اعلیحضرت خوشمزگی میکرد احضار کند.
امپراطور - آهای، یکی برود بیاوردش.
(درباری وارد میشود در حالی که دو شاخ روی سرش پیداست)
درباری - (به فاستوس) ای موذی لعنتی، ای سگ درنده، ای بیپدر و مادر چطور جسارت میکنی به مردم محترم بیادبی کنی؟ نانجیب میگویم این شاخها را از روی سر من بردار!
فاستوس - چرا عجله میفرمائید، تعجیلی در کار نیست. خوب یادت میاید موقعی که با اعلیحضرت حرف میزدم چطور میان حرف من میدویدی. این تلافی آن شیرین زبانیها!
امپراطور - آقای دکتر خواهش میکنم آزادش کنید کفاره تقصیرات خودش را باندازه کافی داد
فاستوس - قربان این عمل نه برای آن بیادبی بود که در حضور اعلیحضرت به بنده کرد بلکه میخواستم وسیله تفریح خاطر مبارکش را فراهم کرده باشم و چون این خدمت انجام یافته است او را از زحمت این شاخها آزاد میکنم. اما شما هم دیگر فراموش مکنید که نباید از مردم دانشمند بد گفت. خوب قربان، چون خدمت بنده تمام شده استدعا میکنم اجازه مرخصی مرحمت فرمائید.
امپراطور - روز بخیر آقای دکتر اما پیش از آنکه مرخص شوی از من انعامی بخواه. (امپراطور خارج میشود)
فاستوس - زمان بدون هیچ درنگی آهسته آهسته میگذرد، ایام زندگی من نیز بپایان نزدیک میشود و رشتهٔ حیاتم را کوتاه میکند. باید بحساب روزهائی که از زندگی من باقی است رسید. پس باید بعجله به شهر ورتامبورگ برگردیم. (واگنر وارد میشود)
فاستوس - ها واگنر چه میگوئی، چه خبر است؟
واگنر - آقا دوک ونهولت با نهایت اشتیاق تقاضای ملاقات شما را دارد.
فاستوس - دوک ونهولت مرد محترمی است که نباید هنر خودم را از او مضایقه کنم. با مفیس تافلیس برویم ببینمش (خارج میشود...
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
[جمعه، ۷ تیر ۱۳۲۵] 28 juin 46
اخیراً به توسط دکتر بدیع کاغذی به انضمام چند جلد کتاب از طرف آقای هویدا رسید.
از کتابهای مرحمتی بسیار متشکرم ولی در کاغذشان به دو مطلب اشاره کرده بودند؛ یکی موضوع دعوت من به پاریس برای یکی دو ماه و دیگری شرکت در گفتار فارسی رادیو پاریس.
ازین حسن نظر بسیار متشکرم اما متأسفانه حوصلهٔ هیچکدام را ندارم. از مسافرت رسمی و نطق و اینجور چیزها عقم مینشیند و نمیخواهم article پروپاگاند بشوم.
اگرچه دو سه روز است که این بلا به سرم آمده: لابد اطلاع دارید که انجمن فرهنگی ایران و شوروی، کنگرهٔ شعرا و نویسندگان درست کرده و دو سه روز است که در آنجا حاضر میشوم. (صادق هدایت در آن زمان به حزب توده و حزب توده به او نزدیک شده و تحت تاثیر افکار آنان قرار داشت.)
مخصوصاً دیروز به قدری بغل گوشم شعر خواندند که هنوز سرم گیج میرود. شعر فارسی هم مثل موزیکش نمیدانم چه اثر خستهکنندهای در من میگذارد چون حس میکنم که physiologiquement ناخوشم کرده است.
قبل از کنگره در دعوتی که در انجمن وکس شده بود با آقای رهنما(زین العابدین رهنما نویسنده معروف و سیاستمدار دوره پهلوی )برخورد کردم. خیلی اظهار لطف فرمودند از قراری که اظهار داشتند به همین زودی مراجعت خواهند کرد و ضمناً گفتند که خیال دارند در Cité Universitaire کوشکی برای ایران بسازند و بنده را مأمور کردند در اینجا برای عملی کردن منظور ایشان سینه بزنم و انرژی صرف بکنم –علتش را ندانستم.
از کتابهای مرحمتی، آقای جرجانی تا حال هفت جلد آن را مرحمت کردند:
Tarendole – Les bouches inutiles - Maison hantée – Shanghai – Des souris et des hommes – Passe muraille – Tropique du cancer.
گفتند مجلهٔ Pensée رسیده است البته آنرا به انجمن فرهنگی خواهم داد و همانطور که دستور داده بودید مخارجش را به بانک میگذارم. ممکن است مستقیماً برای آنجا بفرستند. مجلهٔ France-URSS را برای آقای کشاورز فرستاده بودند. ایشان حدس میزدند که یا شما و یا قوم و خویش خودشان که اسمش را نمیدانم و اخیراً به فرانسه آمده فرستاده باشد. در اینصورت آبونه شدن مجلهٔ اخیر دیگر مورد ندارد.
در مجلهٔ Temps Nouveaux شمارهٔ (۱۱) حملهٔ شدیدی به Vercor شده بود(احتمالا منظور Jean Marcel Adolphe Bruller می باشد که نویسنده فرانسوی متولد مجارستان بود که نشریه مطالعات نیمه شب را منتشر می کرد)
مطلبی که میخواستم بنویسم این بود که آقای دکتر عقیلی اخیراً امتیاز روزنامهٔ هفتگی به نام چاووش را گرفته است و تصمیم دارد چیزی شبیه «Canard enchaîné» در تهران منتشر بکند.
برای اینکار محتاج همکاران و اسناد زیادی میباشد. مخصوصاً تقاضا دارد که اگر ممکن است با ایشان همکاری بکنید به هر اسمی که میخواهید و اگر ممکن باشد روزنامههای شوخی و از اینجور چیزها برایش بفرستید.
دکتر رضوی هنوز نیامده است. نمیدانم با دله دزدی و یا گدایی و یا چه وسیلهٔ نامشروع دیگری در آنجا ادامه به زندگی میدهد. بچهها سلامتند و دعا میرسانند.
زیاده قربانت
امضا
...ادامه دارد
امیر تهرانی ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
ماهی سیاه کوچولو(۲)
ماهی سیاه کوچولو تصنیم گرفته بود سر از کار دنیا در آرد و قصد جهانگردی داشت و علیرغم مخالفت مادر و اعتراض همسایگان و حتی تصمیم آنها برای کشتن ا و ، ماهی سیاه کوچولو گریخت و را را ادامه داد:
از متن
مادرش گفت:« به من رحم کن، نرو!... نرو!»
ماهی کوچولو دیگر با آن ها حرفی نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهی کردند و از آنجا برگشتند. ماهی کوچولو وقتی از آنها جدا می شد گفت:« دوستان ، به امید دیدار! فراموشم نکنید.»
دوستانتش گفتند:« چطور میشود فراموشت کنیم ؟ تو ما را از خواب خرگوشی بیدار کردی ، به ما چیزهایی یاد دادی که پیش از این حتی فکرش را هم نکرده بودیم. به امید دیدار ، دوست دانا و بی باک!»
ماهی کوچولو از آبشار پایین آمد و افتاد توی یک برکه ی پر آب. اولش دست و پایش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت ندیده بود که آنهمه آب ، یکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهی توی آب وول می خوردند.ماهی سیاه کوچولو را که دیدند ، مسخره اش کردند و گفتند:« ریختش را باش! تو دیگر چه موجودی هستی؟»
ماهی ، خوب وراندازشان کرد و گفت :« خواهش میکنم توهین نکنید. اسم من ماهی سیاه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگویید تا با هم آشنا بشویم.»
یکی از کفچه ماهی ها گفت:« ما همدیگر را کفچه ماهی صدا می کنیم.»
دیگری گفت:« دارای اصل و نسب.»
دیگری گفت:« از ما خوشگل تر، تو دنیا پیدا نمی شود.»
دیگری گفت:« مثل تو بی ریخت و بد قیافه نیستیم.»
ماهی گفت:« من هیچ خیال نمی کردم شما اینقدر خودپسند باشید. باشد، من شما را می بخشم ، چون این حرفها را از روی نادانی می زنید.»
کفچه ماهی ها یکصدا گفتند:« یعنی ما نادانیم؟»
ماهی گفت: « اگر نادان نبودید ، می دانستید در دنیا خیلی های دیگر هم هستند که ریختشان برای خودشان خیلی هم خوشایند است! شما حتی اسمتان هم مال خودتان نیست.»
کفچه ماهی ها خیلی عصبانی شدند ، اما چون دیدند ماهی کوچولو راست می گوید ، از در دیگری در آمدند و گفتند:
« اصلا تو بیخود به در و دیوار می زنی .ما هر روز ، از صبح تا شام دنیا را می گردیم ، اما غیر از خودمان و پدر و مادرمان ، هیچکس را نمی بینیم ، مگر کرم های ریزه که آنها هم به حساب نمی آیند!»
ماهی گفت:« شما که نمی توانید از برکه بیرون بروید ، چطور ازدنیا گردی دم می زنید؟»
کفچه ماهی ها گفتند:« مگر غیر از برکه ، دنیای دیگری هم داریم؟»
ماهی گفت:« دست کم باید فکر کنید که این آب از کجا به اینجا می ریزد و خارج از آب چه چیزهایی هست.»
کفچه ماهی ها گفتند:« خارج از آّب دیگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را ندیده ایم! هاها...هاها.... به سرت زده بابا!»
ماهی سیاه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهی ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه یی حرف بزند ، پرسید:« حالا مادرتان کجاست؟»
ناگهان صدای زیر قورباغه ای او را از جا پراند.
قورباغه لب برکه ، روی سنگی نشسته بود. جست زد توی آب و آمد پیش ماهی و گفت:« من اینجام ، فرمایش؟»
ماهی گفت:« سلام خانم بزرگ!»
قورباغه گفت:« حالا چه وقت خودنمایی است ، موجود بی اصل و نسب! بچه گیر آورده یی و داری حرف های گنده گنده می زنی ، من دیگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنیا همین برکه است. بهتر است بروی دنبال کارت و بچه های مرا از راه به در نبری.»
ماهی کوچولو گفت:« صد تا از این عمرها هم که بکنی ، باز هم یک قورباغه ی نادان و درمانده بیشتر نیستی.»
قورباغه عصبانی شد و جست زد طرف ماهی سیاه کوچولو. ماهی تکان تندی خورد و مثل برق در رفت و لای و لجن و کرم های ته برکه را به هم زد.
دره پر از پیچ و خم بود. جویبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر می خواستی از بالای کوه ها ته دره را نگاه کنی ، جویبار را مثل نخ سفیدی می دیدی. یک جا تخته سنگ بزرگی از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتی ، به اندازه ی کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمی آفتاب لذت می برد و نگاه می کرد به خرچنگ گرد و درشتی که نشسته بود روی شن های ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه یی را که شکار کرده بود ، می خورد. ماهی کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسید. از دور سلامی کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهی کرد و گفت:
« چه ماهی با ادبی! بیا جلو کوچولو ، بیا!»
ماهی کوچولو گفت:« من می روم دنیا را بگردم و هیچ هم نمی خواهم شکار جنابعالی بشوم.»
خرچنگ گفت:« تو چرا اینقدر بدبین و ترسویی ، ماهی کوچولو؟»....
ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح
ماهی سیاه کوچولو (۱۳۴۷ خورشیدی) از صمد بهرنگی(۱)
تا آنجا که من اطلاع دارم "ماهی سیاه کوچولو " آخرین داستانی بود که صمد بهرنگی نوشت و مدتی کوتاه پس از انتشار آن جنازه اش ر از رودخانه بیرون آوردند. این داستان حکایت ماهی کوچکی است که می خواهد سر از کار دنیا در بیاورد. مادرش و همسایگان با جستجو ی او مخالفند. حتی همسایگان او را عنصر نامطلوب تشخیص می دهند و سعی می کنند او را خفه کنند. ولی دوستانش او را نجات می دهند. و او به سفر و جستجو ادامه می دهد....
ماهی سیاه کوچولو
ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
پسرک لبو فروش نوشته صمد بهرنگی(۳)
صمد بهرنگی در ادامه داستان ماجرای رقت انگیز زندگی لبو فروش و خواهرش را به تصویر می کشد که بخاطر نداشتن پدر و مادر؛ مرگ مادر و کشته شدن پدر بدست ژاندارمها ؛ ناچار بودند از کودکی در فرشبافی حاجی قلی کار کنند که در حقیقت زندگی آنان شرح حال ز ندگی غمبا ر بسیاری از این نوع کودکان است . نه پناهی دارند و نه پشتوانه ای! بناچار به دارنده ما ل و منالی پناه می برند . حال تا او چه از آب در آید ؟ فرشته باشد یا دیو ؟ بستگی به شانس و اقبال چنین کودکانی دارد.
متن داستان
...بعد تاری وردی شروع به صحبت کرد و گفت: خیلی ببخش آقا، من و خواهرم از بچگی پیش حاجی قلی کار می کردیم. یعنی خواهرم پیش از من آنجا رفته بود. من زیردست او کار می کردم. او می گرفت دو تومن، من هم یک چیزی کمتر از او. دو سه سالی پیش بود.
مادرم باز مریض بود. کار نمی کرد اما زمینگیر هم نبود. تو کارخانه سی تا چهل بچه ی دیگر هم بودند – حالا هم هستند – که پنج شش استادکار داشتیم. من و خواهرم صبح می رفتیم و ظهر برمی گشتیم. و بعد از ظهر می رفتیم و عصر برمی گشتیم. خواهرم در کارخانه چادر سرش می کرد اما دیگر از کسی رو نمی گرفت. استادکارها که جای پدر ما بودند و دیگران هم که بچه بودند و حاجی قلی هم که ارباب بود.
من بیرون دویدم و دیگر نفهمیدم چی شد. به خانه آمدم. خواهرم پهلوی ننه ام کز کرده بود و گریه می کرد.
شب، آقا، کدخدا آمد. حاجی قلی از دست من شکایت کرده و نیز گفته بود که: می خواهم باشان قوم و خویش بشوم، اگر نه پسره را می سپردم دست امنیه ها پدرش را در می آوردند. بعد کدخدا گفت حاجی مرا به خواستگاری فرستاده. آره یا نه؟ننه ام به کدخدا گفت: من اگر صد تا هم دختر داشته باشم یکی را به آن پیر کفتار نمی دهم. ما دیگر هر چه دیدیم بسمان است. کدخدا، تو خودت که میدانی اینجور آدمها نمی آیند با ما دهاتی ها قوم و خویش راست راستی بشوند...
کدخدا، آقا، گفت: آره، تو راست می گویی. حاجی قلی صیغه می خواهد. اما اگر قبول نکنی بچه ها را بیرون می کند، بعد هم دردسر امنیه هاست و اینها... این را هم بدان!امیر تهرانی
ح.ف