نفرین زمین : جلال آل احمد
انتخاب از متن
یکم
رسیدیم به ده!
بسیار خوب. این هم ده. دیروز عصر رسیدم. مدیر، بچهها را به خط کرده بود و به پیشباز آورده. بیست سی تایی. وسط میدانگاهی ده. اسمش؟...حسنآباد یا حسینآباد یا علیآباد.
معلوم است دیگر. اسم که مهم نیست. دهی مثل همهی دهات. یک لانهی زنبور گلی و به قد آدم.
کنار آب باریکهای یا چشمهای یا استخری یا قناتی. یعنی که آبادی.
با این فرق که من در یکی معلم ورزش بودم در دیگری معلم حساب و حالا این جا باید معلم کلاس پنجم باشم که امسال باز شده و راه بردنش دیگر کار محلیها نیست.
اصلاً نمیدانم چرا نمیگذارند مدرسههای شهر بمانم. پنج سال است که از دانشسرا درآمدهام و همهاش ویلان این نیمچه آبادیها.
سه سال دانشسرا
شاید خودم اینجور خواستهام؟... نه. حتماً چیزی توی این پیشانی نوشته. «بی خودی که خرجت رو ندادن.» سه سال آزگار نان یک دانشسرای ولایتی را خوردن و جای دیگران را تنگ کردن و پسر یک مأمور پست بودن که دنبال خربندری آن قدر از رودک به هشتگرد سگ دو زد تا خره مرد و حالا براش دوچرخه خریدهاند.
چشمت کور! چرا بچه شهری نیستی
بله دیگر چشمت کور. تو هم میخواستی تخم و ترکهی یک آدم پدر و مادردار شهری باشی تا لای دست فاحشههای پاریس راه و رسم تمدن را بیاموزی، و گره کروات و دستمال سفید و خم رنگرزی غرب ... و آن وقت در فرودگاه که از لای زرورق بازت کردند، بدانی که سر غذا چنگال به دست چپ و... از این قزغبلات. رها کنم.
بدی کار این بود که معلم ورزش توی ده خیلی بیکار میماند.
جایی که داس زدن روزانهاش کمر پرمدعاترین میداندارهای زورخانهی باغ پستهبک را میشکند،
معلم ورزش یعنی...
معلم ورزش یعنی سرنگهدار. آن جا هم که معلم حساب بودم، برایم درآوردند که میان مالک و رعیت را به هم زده و بفهمی نفهمی... بله اخراج.
مدیریت هم که ازم نمیآمد. یعنی برام پاپوش دوختند. چه طور؟...خوب دیگر. روزگار است و پر از کلک. فعلاً هم ولم کنید. بعداً اگر حوصله داشتم راستش را برایتان میگویم.
بچهها نه به ترتیب قد، صف کشیده بودند. بیشتر کلاه نمدی به سر. و بزرگ ها، یعنی دهاتیها، دور تا دور میدانچهی آبادی پلاس.
با دو سه نفری دم در قهوهخانه که یک شقه گوشت عین چرم قرمز به دیوارش آویخته بودند. تا پایم از رکاب کامیون به زمین رسید، بچهها هورا کشیدند و کف زدند و دهاتیها برگشتند و نگاهی و سایهی ریشخندی روی صورت چند تاشان.
ولی دست زدن بچهها اصلاً صدا نداشت. انگار نمد به کف دستهاشان بسته بودند. بعد از مدیر با بزرگترینشان دست دادم.
دستش بدجوری پینه داشت. مثل پاشنهی پای بابام. لیفهی تمبانها بالا کشیده، خبرداری به افتخار ورود معلم تازه. یا پیشفنگ دهاتی؟...
بیشترشان پابرهنه بودند و چندتایی گیوه داشتند. با تختهایی به کلفتی الوار. خود گیوهها عین یک کشتی و مچ پاهای لاغر بچهها درست مثل دکل وسطشان فرورفته. حتماً تا دو سال دیگر اندازهی پاشان میشد.
مدیر محلی بود. همه چیزش داد میزد. تسبیحی به دست، میانه بالا، مچ دستها به باریکی ترکه، با سری بزرگ و بیکلاه و چه پنجاه ساله مردی با او بود.
مو قرمز و آفتابسوخته و درشت قامت. «آقای مباشر». مدیر این طور معرفی کرد.
حسابی خوش قد و قواره. از آنها که توی شهرها برای ریاست در به در دنبالشان میگردند. «شاپو»یی به سر و اتوی شلوارش مال زیر دشک و سه چهار تا دهاتی دورش میپلکیدند.
دو تاشان را صدا کرد که بدو آمدند جلو. یکیشان میشلید و بدجوری کج و کوله میشد. «کاسکت»هاشان را از سر برداشتند و روی سینه گرفتند و آمدند جلو. دومی کچل بود. تک و توک موهایش عین شوید آفت زده در یک مزرعه از خاک رس.
مباشر چیزی به لهجهی محلی به آنها گفت که ازش اسم مدیر را فهمیدم.
یکیشان چمدانم را از توی کامیون برداشت و دیگری رخت خواب پیچم را و راه افتادیم. مباشر این طرف و مدیر آن طرف و بچهها در دنبال. یک دستهی حسابی. و علم و کتل دسته، بساط زندگی معلم ده؛ به دوش دو نفری که از جلو میرفتند.
آن که میشلید چمدانم را برداشته بود. و هر دفعه که کج و راست میشد دل من هوررری میریخت تو. دلم برای رادیوم شور میزد؛ تپانده بودمش توی چمدان. و این ترانزیستورهای پرپری ژاپنی که به یک تلنگر سیمش پاره میشد...
که افتادیم توی کوچهی اصلی ده. از زیر ردیف بیدها میگذشتیم و سپیدارها. بیدها گرد گرفته و خفه؛ و سپیدارها دل باز و بلند. و چشمهای ریز و درشت بر تنههاشان مانده. نگران عبور دستهی ما. عین چشم مارهای تصاویر اهرام مصر، نگران رستاخیز مردان مومیایی شده.
و گردههای تپالهی گاو به دیوارها. رو در روی سپیدارها.
و زنها چمباتمه زده لب نهر ظرف میشستند. لبهی پاچینهاشان روی زمین افتاده و تختهی پشتشان رو به ما. و تک و توکشان با کولهبار گرم و نرم کودکی به خواب رفته برپشت. و به همان سمت که ما میرفتیم، آنها پشتشان را میگرداندند.
ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح. ف
نفرین زمین : جلال آل احمد
انتخاب از متن
یکم
رسیدیم به ده!
بسیار خوب. این هم ده. دیروز عصر رسیدم. مدیر، بچهها را به خط کرده بود و به پیشباز آورده. بیست سی تایی. وسط میدانگاهی ده. اسمش؟...حسنآباد یا حسینآباد یا علیآباد.
معلوم است دیگر. اسم که مهم نیست. دهی مثل همهی دهات. یک لانهی زنبور گلی و به قد آدم.
کنار آب باریکهای یا چشمهای یا استخری یا قناتی. یعنی که آبادی.
با این فرق که من در یکی معلم ورزش بودم در دیگری معلم حساب و حالا این جا باید معلم کلاس پنجم باشم که امسال باز شده و راه بردنش دیگر کار محلیها نیست.
اصلاً نمیدانم چرا نمیگذارند مدرسههای شهر بمانم. پنج سال است که از دانشسرا درآمدهام و همهاش ویلان این نیمچه آبادیها.
سه سال دانشسرا
شاید خودم اینجور خواستهام؟... نه. حتماً چیزی توی این پیشانی نوشته. «بی خودی که خرجت رو ندادن.» سه سال آزگار نان یک دانشسرای ولایتی را خوردن و جای دیگران را تنگ کردن و پسر یک مأمور پست بودن که دنبال خربندری آن قدر از رودک به هشتگرد سگ دو زد تا خره مرد و حالا براش دوچرخه خریدهاند.
چشمت کور! چرا بچه شهری نیستی
بله دیگر چشمت کور. تو هم میخواستی تخم و ترکهی یک آدم پدر و مادردار شهری باشی تا لای دست فاحشههای پاریس راه و رسم تمدن را بیاموزی، و گره کروات و دستمال سفید و خم رنگرزی غرب ... و آن وقت در فرودگاه که از لای زرورق بازت کردند، بدانی که سر غذا چنگال به دست چپ و... از این قزغبلات. رها کنم.
بدی کار این بود که معلم ورزش توی ده خیلی بیکار میماند.
جایی که داس زدن روزانهاش کمر پرمدعاترین میداندارهای زورخانهی باغ پستهبک را میشکند،
معلم ورزش یعنی...
معلم ورزش یعنی سرنگهدار. آن جا هم که معلم حساب بودم، برایم درآوردند که میان مالک و رعیت را به هم زده و بفهمی نفهمی... بله اخراج.
مدیریت هم که ازم نمیآمد. یعنی برام پاپوش دوختند. چه طور؟...خوب دیگر. روزگار است و پر از کلک. فعلاً هم ولم کنید. بعداً اگر حوصله داشتم راستش را برایتان میگویم.
بچهها نه به ترتیب قد، صف کشیده بودند. بیشتر کلاه نمدی به سر. و بزرگ ها، یعنی دهاتیها، دور تا دور میدانچهی آبادی پلاس.
با دو سه نفری دم در قهوهخانه که یک شقه گوشت عین چرم قرمز به دیوارش آویخته بودند. تا پایم از رکاب کامیون به زمین رسید، بچهها هورا کشیدند و کف زدند و دهاتیها برگشتند و نگاهی و سایهی ریشخندی روی صورت چند تاشان.
ولی دست زدن بچهها اصلاً صدا نداشت. انگار نمد به کف دستهاشان بسته بودند. بعد از مدیر با بزرگترینشان دست دادم.
دستش بدجوری پینه داشت. مثل پاشنهی پای بابام. لیفهی تمبانها بالا کشیده، خبرداری به افتخار ورود معلم تازه. یا پیشفنگ دهاتی؟...
بیشترشان پابرهنه بودند و چندتایی گیوه داشتند. با تختهایی به کلفتی الوار. خود گیوهها عین یک کشتی و مچ پاهای لاغر بچهها درست مثل دکل وسطشان فرورفته. حتماً تا دو سال دیگر اندازهی پاشان میشد.
مدیر محلی بود. همه چیزش داد میزد. تسبیحی به دست، میانه بالا، مچ دستها به باریکی ترکه، با سری بزرگ و بیکلاه و چه پنجاه ساله مردی با او بود.
مو قرمز و آفتابسوخته و درشت قامت. «آقای مباشر». مدیر این طور معرفی کرد.
حسابی خوش قد و قواره. از آنها که توی شهرها برای ریاست در به در دنبالشان میگردند. «شاپو»یی به سر و اتوی شلوارش مال زیر دشک و سه چهار تا دهاتی دورش میپلکیدند.
دو تاشان را صدا کرد که بدو آمدند جلو. یکیشان میشلید و بدجوری کج و کوله میشد. «کاسکت»هاشان را از سر برداشتند و روی سینه گرفتند و آمدند جلو. دومی کچل بود. تک و توک موهایش عین شوید آفت زده در یک مزرعه از خاک رس.
مباشر چیزی به لهجهی محلی به آنها گفت که ازش اسم مدیر را فهمیدم.
یکیشان چمدانم را از توی کامیون برداشت و دیگری رخت خواب پیچم را و راه افتادیم. مباشر این طرف و مدیر آن طرف و بچهها در دنبال. یک دستهی حسابی. و علم و کتل دسته، بساط زندگی معلم ده؛ به دوش دو نفری که از جلو میرفتند.
آن که میشلید چمدانم را برداشته بود. و هر دفعه که کج و راست میشد دل من هوررری میریخت تو. دلم برای رادیوم شور میزد؛ تپانده بودمش توی چمدان. و این ترانزیستورهای پرپری ژاپنی که به یک تلنگر سیمش پاره میشد...
که افتادیم توی کوچهی اصلی ده. از زیر ردیف بیدها میگذشتیم و سپیدارها. بیدها گرد گرفته و خفه؛ و سپیدارها دل باز و بلند. و چشمهای ریز و درشت بر تنههاشان مانده. نگران عبور دستهی ما. عین چشم مارهای تصاویر اهرام مصر، نگران رستاخیز مردان مومیایی شده.
و گردههای تپالهی گاو به دیوارها. رو در روی سپیدارها.
و زنها چمباتمه زده لب نهر ظرف میشستند. لبهی پاچینهاشان روی زمین افتاده و تختهی پشتشان رو به ما. و تک و توکشان با کولهبار گرم و نرم کودکی به خواب رفته برپشت. و به همان سمت که ما میرفتیم، آنها پشتشان را میگرداندند.
ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح. ف
نفرین زمین : جلال آل احمد
انتخاب از متن
یکم
رسیدیم به ده!
بسیار خوب. این هم ده. دیروز عصر رسیدم. مدیر، بچهها را به خط کرده بود و به پیشباز آورده. بیست سی تایی. وسط میدانگاهی ده. اسمش؟...حسنآباد یا حسینآباد یا علیآباد.
معلوم است دیگر. اسم که مهم نیست. دهی مثل همهی دهات. یک لانهی زنبور گلی و به قد آدم.
کنار آب باریکهای یا چشمهای یا استخری یا قناتی. یعنی که آبادی.
با این فرق که من در یکی معلم ورزش بودم در دیگری معلم حساب و حالا این جا باید معلم کلاس پنجم باشم که امسال باز شده و راه بردنش دیگر کار محلیها نیست.
اصلاً نمیدانم چرا نمیگذارند مدرسههای شهر بمانم. پنج سال است که از دانشسرا درآمدهام و همهاش ویلان این نیمچه آبادیها.
سه سال دانشسرا
شاید خودم اینجور خواستهام؟... نه. حتماً چیزی توی این پیشانی نوشته. «بی خودی که خرجت رو ندادن.» سه سال آزگار نان یک دانشسرای ولایتی را خوردن و جای دیگران را تنگ کردن و پسر یک مأمور پست بودن که دنبال خربندری آن قدر از رودک به هشتگرد سگ دو زد تا خره مرد و حالا براش دوچرخه خریدهاند.
چشمت کور! چرا بچه شهری نیستی
بله دیگر چشمت کور. تو هم میخواستی تخم و ترکهی یک آدم پدر و مادردار شهری باشی تا لای دست فاحشههای پاریس راه و رسم تمدن را بیاموزی، و گره کروات و دستمال سفید و خم رنگرزی غرب ... و آن وقت در فرودگاه که از لای زرورق بازت کردند، بدانی که سر غذا چنگال به دست چپ و... از این قزغبلات. رها کنم.
بدی کار این بود که معلم ورزش توی ده خیلی بیکار میماند.
جایی که داس زدن روزانهاش کمر پرمدعاترین میداندارهای زورخانهی باغ پستهبک را میشکند،
معلم ورزش یعنی...
معلم ورزش یعنی سرنگهدار. آن جا هم که معلم حساب بودم، برایم درآوردند که میان مالک و رعیت را به هم زده و بفهمی نفهمی... بله اخراج.
مدیریت هم که ازم نمیآمد. یعنی برام پاپوش دوختند. چه طور؟...خوب دیگر. روزگار است و پر از کلک. فعلاً هم ولم کنید. بعداً اگر حوصله داشتم راستش را برایتان میگویم.
بچهها نه به ترتیب قد، صف کشیده بودند. بیشتر کلاه نمدی به سر. و بزرگ ها، یعنی دهاتیها، دور تا دور میدانچهی آبادی پلاس.
با دو سه نفری دم در قهوهخانه که یک شقه گوشت عین چرم قرمز به دیوارش آویخته بودند. تا پایم از رکاب کامیون به زمین رسید، بچهها هورا کشیدند و کف زدند و دهاتیها برگشتند و نگاهی و سایهی ریشخندی روی صورت چند تاشان.
ولی دست زدن بچهها اصلاً صدا نداشت. انگار نمد به کف دستهاشان بسته بودند. بعد از مدیر با بزرگترینشان دست دادم.
دستش بدجوری پینه داشت. مثل پاشنهی پای بابام. لیفهی تمبانها بالا کشیده، خبرداری به افتخار ورود معلم تازه. یا پیشفنگ دهاتی؟...
بیشترشان پابرهنه بودند و چندتایی گیوه داشتند. با تختهایی به کلفتی الوار. خود گیوهها عین یک کشتی و مچ پاهای لاغر بچهها درست مثل دکل وسطشان فرورفته. حتماً تا دو سال دیگر اندازهی پاشان میشد.
مدیر محلی بود. همه چیزش داد میزد. تسبیحی به دست، میانه بالا، مچ دستها به باریکی ترکه، با سری بزرگ و بیکلاه و چه پنجاه ساله مردی با او بود.
مو قرمز و آفتابسوخته و درشت قامت. «آقای مباشر». مدیر این طور معرفی کرد.
حسابی خوش قد و قواره. از آنها که توی شهرها برای ریاست در به در دنبالشان میگردند. «شاپو»یی به سر و اتوی شلوارش مال زیر دشک و سه چهار تا دهاتی دورش میپلکیدند.
دو تاشان را صدا کرد که بدو آمدند جلو. یکیشان میشلید و بدجوری کج و کوله میشد. «کاسکت»هاشان را از سر برداشتند و روی سینه گرفتند و آمدند جلو. دومی کچل بود. تک و توک موهایش عین شوید آفت زده در یک مزرعه از خاک رس.
مباشر چیزی به لهجهی محلی به آنها گفت که ازش اسم مدیر را فهمیدم.
یکیشان چمدانم را از توی کامیون برداشت و دیگری رخت خواب پیچم را و راه افتادیم. مباشر این طرف و مدیر آن طرف و بچهها در دنبال. یک دستهی حسابی. و علم و کتل دسته، بساط زندگی معلم ده؛ به دوش دو نفری که از جلو میرفتند.
آن که میشلید چمدانم را برداشته بود. و هر دفعه که کج و راست میشد دل من هوررری میریخت تو. دلم برای رادیوم شور میزد؛ تپانده بودمش توی چمدان. و این ترانزیستورهای پرپری ژاپنی که به یک تلنگر سیمش پاره میشد...
که افتادیم توی کوچهی اصلی ده. از زیر ردیف بیدها میگذشتیم و سپیدارها. بیدها گرد گرفته و خفه؛ و سپیدارها دل باز و بلند. و چشمهای ریز و درشت بر تنههاشان مانده. نگران عبور دستهی ما. عین چشم مارهای تصاویر اهرام مصر، نگران رستاخیز مردان مومیایی شده.
و گردههای تپالهی گاو به دیوارها. رو در روی سپیدارها.
و زنها چمباتمه زده لب نهر ظرف میشستند. لبهی پاچینهاشان روی زمین افتاده و تختهی پشتشان رو به ما. و تک و توکشان با کولهبار گرم و نرم کودکی به خواب رفته برپشت. و به همان سمت که ما میرفتیم، آنها پشتشان را میگرداندند.
ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح. ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب بر تراندراسل خود را افشاء می کند.
برتراندراسل حمله اسکندر به ایر ان و حمله انگلیس به اسپانیا را تایید می کند
لرد راسل - آیا تصور می کنید در گذشته جنگ های عادلانه ای به وقوع پیوسته باشد؟ وآیا استعمال کلمه
عادلانه در این مقام معقول می باشد؟
برتراند راسل - اگر،واقعاً مفهوم کلمه «عادلانه» مشخص و روشن گردد در آن صورت می توان گفت
استعمال آن کاملاً معقول می باشد. می توان جنگ هایی را به یاد آورد که از نظر قانونی قابل توجیه اند.
جنگ های زیادی به وقوع پیوسته است که در آنها یکی از متخاصمین می توانسته است جنگ را، فقط از
نظر قانون توجیه کند ولی میتوانیم دربارة جنگ هایی هم صحبت کنیم که منافع منتظره از آنها بیش از
زیانشان می باشد. ودر این حالت ،موضوع یک طبقه بندی کاملاً مختلفی به میان می آید .
س-آیا می توانید در این مورد نمونه هایی ذکر کنید؟
لرد راسل : نمونه های زیادی را می توان نام برد.من ، طرفدار و هواخواه هر نوع مقاومتی هستم که در برابرمهاجم به عمل آید.
بدین جهت معتقدم انگلیسی ها حق داشتند دربرابرآرامادای مجارها در راه آزادی خود مقاومت ورزند. نتیجه کار در مورد اول موفقیت آمیز ولی درمورد دیگر شکست بود. اما چنانچه شما بخواهید پایه و اساس قضاوت خود را بر روی نتیجۀ کار بگذارید آنوقت طبقه بندی شما کاملاً شکل دیگری به خود خواهد گرفت . شما برای خود این مسئله را مطرح می کنید که ، آیا از جنگ سودی بدست می آید یا نه؟ یکی از جنگ هایی را که از نظر قانونی نمی توان برای آن توجیهی پیدا کرد در
نظر بگیرید،مثلاً اشغال آمریکای شمالی بوسیله« سفید پوستان »، در این قضیه می توانم اظهار کنم که درمجموع کار خوبی انجام شده ولو این که عمل هجوم، اساساً دور از حق و عدالت بوده باشد
س-عقیده شما دربارة جنگ استقلال چیست؟
ج- بعقیده من این جنگ کاملاً منصفانه و عادلانه انجام گرفته است. ضمناً ایمان کامل هم دارم که این
جنگ با موازین قانونی و حقوقی منطبق نبوده است . واقعیت این است که اگر شما به ایلات متحده بروید
میبایستی تلویحاً ، جرج واشنگتن را محکوم بدانید . شما باید موید این اصل باشید که نباید علیه هیچ یک از
دولت هایی که قانوناً تشکیل یافته اند زور بکار برد . ولی شکی نیست که این صحبت ها همه به دوران
گذشته ارتباط دارد .
س-آیا تصور میکنید جنگ های موفقیت آمیز وثمربخش هم وجود داشته اند، منظورم جنگ های طولانی
نیک فرجام است؟
اسکندر برای یاددادن زبان یونانی به مشرق زمین(ایران) لشگر کشید.(آیا شما این دروغ را باور می کنید؟)
ج- البته که وجود داشته اند! بیائید به تاریخ قدیم برگردیم . اسکندر و سزار از جهان گشایان بزرگ جهان
بوده اند.آنها جنگ هایی غیر قانونی و برخلاف حق بپا کردند ولی،ولی فتوحات آنها نتایج و تاثیرات ثمر
بخشی داشت.
جنگهای اسکندرموجب توسعه فلسفه یونان در سرتاسر خاور نزدیک شد و زبان یونانی را به اطراف منتشر ساخت، و بدین ترتیب فرهنگ یونان بعنوان یک میراث و ارمغان نصیب ما گردید. با احتمال قریب به یقین می توان ادعا کرد که اگر اسکندر وجود نمی داشت امروزه ،خدماتی که یونانیان به تمدن بشری کرده اند مجهول و ناشناخته مانده بود .
(شما یک نفر را در ایر ان گیر بیاورید که زبان یوانی بداند. فلسفه یونانی و دانش یونانی ۱۰۰۰ سال بعد و پس از ظهور افرادی مانند فارابی، رازی، ابن سینا و... در ای ان رواج یافت و کوچکترین ارتباطی با حمله اسکندر گجستک ملعون نداشت. بلکه یونانیها در آن حمله ایرانی شدند و فرهنگ ایرانی گرفتند.)
س-سزار چطور؟
ج- سزار فرانسه را فتح کرد و آن را به دنیای متمدن مربوط ساخت ،از برکات فتوحات سزار است که زبان
فرانسه- یعنی زبانی که تا بدین پایه مورد ستایش ماست-بوجود آمده است .
س آ- یا علت وقع جنگ ها عوامل اقتصادی است ؟حماقت فرمانروایان است؟ یا شوق و حرارت توده ها؟
ج- برای کلیه علل مورد بحث نمونه هایی می توان شمرد.جنگ ها گاهی معلول این علت اند و گاهی معلول
علت دیگر.هنگامیکه فردریک کبیر به کشور«ماری ترز»حمله کرد مطلقاً برتری مستبدانه خود را بر او اعمال
کرد.تصور نمی کنم جنگ فوق علت دیگری داشته باشد.در قرن هیجدهم سلاطین بر خلاف عدالت و حق
روانه جنگ می شدند واین مطلقاً برای کسب شرافت وافتخارو شوکت و جلال بود؛ ولی این عامل پس از
قرن هیجدهم کمتر به چشم می خورد .
س-بدین ترتیب ،علت بروز اکثر جنگها جنون محض فرمانروایان است؟
ج- بلی،حال بیایید عوامل اقتصادی را بررسی کنیم. شکی نیست که این عوامل در طی جنگ طولانی وپایان
ناپذیر بین انگلیس و اسپانیا نقش مهمی بازی کرده اند. انگلیسیها،به دلایل اقتصادی ،با اسپانیا می
جنگیدند؛ و اسپانیا یی ها به دلایل مذهبی با انگلیسی ها محاربه میکردند. انگلیس ها برای حصول منافع
مطلوبی جنگ می کردند و اسپانیایی ها علیه چیزی نامطلوب وارد میدان کار زار شده بودند.ولی ،جنگ بین
اسپانیا و انگلیس جنگی بود طولانی که از لحاظ ما مطلقاً-ویا با تقریبی جزئی-جنبۀ اقتصادی داشت. پس
ملاحظه می شود که این عوامل دارای نقشی می باشند،البته هیستری (غلیان جنون آمیز)عوام الناس هم در
که مدتی طولانی بر مسند نخست وزیری انگلستان بود سرانجام تحت 16 بروز جنگ تاثیر دارد. دولت وال پول
تاثیر هیستری مردم وکسانی که تصمیم قاطع داشتند که با اسپانیا بجنگند واژگون گردید.ما ،دیگر به جنگ
با اسپانیا عادت کرده بودیم و از این کار خوشمان می آمد؛ ولی والپول دوست نداشت با اسپانیا بجنگد .
س-شما ، در جنگ اول جهانی طرفدار صلح بودید. ولی در جنگ دوم جهانی صلح خواه نبودید. آیا در این
مورد خود را ذیحق می دانید؟
ج- من ، یک لحظه هم نمی توانم فکر کنم که اشتباه کرده باشم.و هیچوقت نمی توانم بگویم که همه جنگ
ها از روی عداالت بوده اند و یا اینکه همۀ آنها بر خلاف عدالت واقع شده اند ،هرگز چنین چیزی نمی توانم
بگویم .در این مورد تنها چیزی که احساس می کردم این بود برخی جنگها ،از نظر حق و عدالت قابل توجیه
بودند و برخی دیگر قابل توجیه نبودند.جنگ اول جهانی از نظر عدالت و انصاف قابل توجیه بود ،ولی جنگ
دوم جهانی بر خلاف عدالت بوقوع پیوست .
لرد راسل ، فیلسوف اتمیست منطقی جنگ جهانی اول را تایید می کند، حمله اسکندر وحشی را به ایران تایید می کنید، وحشی گریهای سزار را برکات توجیه می کند. خوب علت دارد !چون جناب ایشان خیلی روشنفکر است آنهم از نوع اتمیست! منطقی!
امیر تهرانی
ح. ف
علوم ماوراء، غیبی، و...(بخش یکم)
من تاکنون شاید بیش از یکصد کتاب در ارتباط با علومی و یا دانشهایی خوانده ام که اصطلاحا به علوم و دانشهایی بنام علو م پنهانی، غیبی، ماورائی، اکالت(Occult), روحی و مانند اینها معروفند.
در ضمن بطور اتفاقی و یا اختیاری در جلساتی شرکت کرده ام که در آن کارهایی صورت گرفته که نمی توان دلیل علمی پابرجا بر رد و یا قبول آنها ارائه نمود . ولی حقیقت این است که اتفاقاتی افتاده است که وقوع آنها را نیز نمی توان انکار کرد.
اصولا در این ارتباط سه دید گاه وجود دارد:
۱-از بن و اساس دروغ محض است.
۲- این امکان وجود دارد که کسانی مجهز به چنین قدرتهایی باشند.
۳-نمی توانیم آنها را رد یا قبو ل کنیم. چون ما در جهان مادی زندگی می کنیم و با ماده سر و کار داریم.
پرفسور ادوارد براون ایران شناس معروف که خیابانی در تهران بنام او نیز وجود دارد و عاشق فرهنگ و ادب ایر ان بود پزشک و متخصص ادبیات ایر انی بود که با ایران رفت و آمد و ارتباط زیادی داشت. او کتابی ۵۷-با عنوان " یک سال در میان ایر انیان " نوشته و شرح سفرهایش را به شهرهای مختلف ایران به رشته نگارش در آورده است.
این کتاب سفرنامه است و بیشتر علاقه ادوارد براون شناسایی تاریخ، ادب و زبان ایر ان است و ربطی به علوم پنهانی و ماورایی ندارد. ولی در همین کتاب به خاطر علاقه مردم ایر ان به این وضوعات بحثهایی ارائه کرده و درضمن دو سه گزارش از برخوردش با ماوراء می دهد که جالب است.
رمال دروغگو
براون در یکی از شهر ها با یک رمال زرتشتی آشنا می شود و او پس از انداختن رمل قدری از حوادث گذشته و قدری از حوادث آینده را فهرست کرده و بر ای براون باز گو می کند . براون هم همه این موارد را در کتابش ثبت کرده ولی اعلام می کند که هیچکدام از آنها اصلا و ابداصحت نداشته است
تاریخچه رمل
گفته شده که رمل میر اثی از دانیال پیامبر است که معجزه او بشمار می آمده است. ولی این ها همه روایات تاریخی است که سند و مدر ک خاصی برای آن موجود نیست. اما من ۵۸- کتابی تحت عنوان "ژئومانسی" یا دانش رمل به زبان انگلیسی در کتابخانه دارم که توسط یک محقق استرالیایی به نگارش در آمده و تاریخچه پیدایش چنین فنی را از دو هزار سال پیش به اینطرف با مدرک و سند بررسی کرده و اساس و بنیان این فن را شرح می دهد.
نکته جالب این که این محقق استرالیایی دو سال در ایران بسر می برده و مدتها در خانقاه صفی علیشاه صوفی معروف در نزدیکی میدان بها ر ستان بسر می برده تا به کتابخانه آن خانقاه دسترسی داشته باشد و در ضمن اگر کسی چیزی می داند او هم آنرا بیاموزد.
او در این کتاب می نویسد که فن رمل با صحرا و سنگ ریزه و شن و خاک در ارتباط است. در سرزمین هایی که تا چشم کار می کند صحرا و بیابان دیده می شود برای آنکه انسان دست به دستگیره دروازه آینده بزند و از حوادث آینده مطلع شود چاره ای ندارد مگر آن که به زمین زیر پای خود نگاه کند و نقشی برروی زمین بکشد و یا شب به آسمان بنگرد و از ستاره ها حدس و گمان دریافت کند.
اتفاقا این فن دومی سر انجام به خلق دانش بسیار سودمند ستاره شناسی و کیهان شناسی شد که هر روزه بر انبوه کشفیات دانشمندان در این دو زمینه افزوده می شود.
رمل یا با نقطه گذاری بر روی کاغذ توسط مداد و خودکار و یا هر وسیله نگارش صورت می گیرد و یا از وسیله ای ویژه اینکار استفاده می شود.
حمله اول امریکا به عراق
زمانی که بوش پدر یعنی پدر جورج دبلیو بوش رییس جمهور امریکا بود و تصمیم داشت به عر اق حمله کند، من در شهر لاهه هلنداین سرزمین گل و گیاه و تجارت و کتاب و سیاست بسر می بردم و مدیر یک شرکت بازرگانی بودم. شب هنگام شبکه تلو زیونی سی ان ان رپورتاژی از محله رمالهای یهودی در بروکسل تهیه کرده و با یکی از آنان به گفتگو نشسته بود. رمالی آنها برروی کاغذ نبود بلکه از تسبیح های بلندی استفاده می کردند و تعداد نقطه را با شمارش اتفاقی روی تسبیح انجام می دادند.
وقتی خبر نگار سی ان ان از یکی از آنان پرسید که فکر می کند آمریکا به عراق حمله می کند یا نه؟ او روی تسبیح محاسباتی کرده و پاسخ داد: بله حمله می کنند ولی نیمه کاره بر می گردند. و درضمن رئیس جمهور آمریکا پس از آن در طی یک سفر بیماری سختی پیدا می کند و بستری می شود.
دست بر قضا امریکا به عر اق حمله کرد و لی آنرا نیمه کاره گذاشت و درضمن بوش رئیس جمهور امریکا پس از آن به ژاپن مسافر ت کرد و در میهمانی شام امپراطور ژاپن ناگهان از هوش رفت. بعد ها اعلام شد که وی دچار آنفولانزای شکمی شده بوده است.
ولی تا آنجا که بیاد دارم رمال یهودی در بر وکسل علت بیماری رییس جمهور امریکا را مشکلی در یکی از پاهایش عنوان کرده بود.
ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح.ف
تکرار