ادامه از نوشتار پیشین
بر رسی خلاصه کتاب وقتی نیچه گریست فصل ۱۵، ۱۶ و ۱۷
در جلسۀ بعدی برویر سعی میکند نیچه را به خود افشایی تشویق کند: «وقتی با شرم از عشقهای وسواسگونه یا حسادتهایم سخن میگویم، دانستن این که شما هم چنین تجربیاتی داشتهاید یاریبخش و تسهیلگر خود افشایی بیشتر من است» (ص268). اما نیچه (به جای خودافشایی) میگوید: «در کتاب دانش طربناک اشاره کردهام که روابط جنسی نیز مانند سایر روابط، نوعی جنگ قدرت محسوب میشود. اساس شهوت جنسی چیرگی کامل بر ذهن و جسم دیگریست! ... شهوت بخشی از زندگی است ولی نه بخش برتر آن! که در واقع دشمنِ مهلکِ بخش برتر است... مشکل، وجود تمایلات جنسی نیست بلکه این است که چیزی بسیار گرانبهاتر و با ارزشتر در این میان نابود میشود. مردم عامی، زندگی را همچون خوکی سپری میکنند که از آبشخور شهوت تغذیه میشود» (ص270). برویر اعتراض میکند: «شما میگویید به بخشهای برتر خویش بپرداز، ولی نمیگویید چگونه؟ این ترکیبات شاعرانه در حال حاضر برای من جز واژههایی پوچ و بیمعنا چیز دیگری نیست» (ص271) ولی باز با این حرف هم نمیتواند نیچه را به افشاگری درباره خودش مجبور کند. در عوض نیچه به بیان جملات کلی و فلسفی ادامه میدهد: «کسانی که در آرزوی آرامش و شادی روحند باید ایمان بیاورند و آن را مشتاقانه بپذیرند؛ ولی آنان که در پی حقیقتند باید آرامش ذهنی را ترک گویند و زندگیشان را وقف پرسشها کنند... این نقطۀ شروع حرکت است: باید میان آسایش و حقیقت یکی را برگزید! ... اگر خدا را میکشید باید پناهگاه معبد را نیز فراموش کنید!...
اگر انتخاب میکنید که از اندک افرادی باشید که در لذت رشد و شادمانیِ رهاییِ از خدا شریک هستند، پس باید خود را برای مهیبترین رنجها (در مواجهه با حقیقت) آماده کنید
اگر رنج کمتری میطلبید باید مثل رواقیون عقبنشینی کنید و از لذت برتر چشم بپوشید!» (ص274).
نیچه معتقد است که وقتی انسان از طوفانهای رشدی، ناشی از مواجهه با عقاید اصیل و باشکوه زندگی، میترسد خودش را با زبالههای شهوت جنسی تسکین میدهد و این درست همان کاری است که برویر میکند.
با این کار، اگر چه ترس در میان زبالهها ناپدید میشود ولی اضطرابی فرساینده از چیزی (روح رشد جو) که به انحطاط گراییده است باقی میماند.
نکته این است که در میان این زبالهها حقیقت را نمیتوان یافت: «مشکل شما در احساس ناراحتی نیست، بلکه مشکل این است که ناراحتی شما برای آنچه باید باشد نیست ... پس باز دوباره میپرسم: اگر برتا ذهن شما را انباشته نکرده بود به چه چیزی فکر میکردید؟» (ص277).
نیچه :غوطه ور شدن در کثافت انسانیت نیست!
نیچه در پایان جلسه یادداشت میکند: «میکوشد مرا متقاعد کند که رازگویی (خودافشایی) من برای کارمان ضروری است و ما را انسانیتر میکند، انگار با هم غوطه خوردن در کثافت به معنی انسان بودن است!...
تشخیص من این است که او در آرزوی روحی آزاد است ولی نمیتواند زنجیرهای ایمان را به دور افکند. فریب خورده است: انتخاب میکند ولی حاضر نیست بپذیرد که انتخاب کرده است! باید زجر بیشتری برایش فراهم کنم! باید درماندگی عوامانهاش را به درماندگی والاتری مبدل سازم» (ص279).
تشخیص نیچه: روانکاو برویر غرق در کثافت است!
فصل 16
پسر امید های بیکران
در جلسۀ بعدی برویر اعتراف میکند که در گذشته، به لقب «پسرِ امیدهایِ بیکران» که اطرافیانش به او داده بودند، اعتقاد راسخ داشته و لذا از رسیدن به هر بخشی از هدفهایش یعنی موفقیت، ترقی، صعود و اکتشافات علمی برای ماهها هیجانزده و خرسند میشده است؛
ولی به تدریج این زمانها کوتاه شده و در حال حاضر این احساسات و هیجانات چنان سریع تبخیر میشوند که حتی به پوستش هم نفوذ نمیکنند.
به نیچه میگوید: «معتقدم هدفهایم در زندگی ریاکارانه بودهاند... اهداف کهنهام دیگر کارساز نیستند... احساس میکنم مورد خیانت و نیرنگ واقع شدهام» (ص284)
اهداف توی هوا هستند.
و در پاسخ نیچه که میپرسد «اهدافت را چگونه انتخاب کردهای؟» میگوید: «اهداف در فرهنگ ما هستند، آنها در هوا شناورند. آنها را استنشاق میکنی... فرد آگاهانه به تعیین اهداف زندگی خود نمیپردازد: آنها تصادفات تاریخی هستند!» (ص287)
برویر در یادداشتهای خود از این جلسه مینویسد: «او معتقد است وسواسهای فکری من در مورد برتا مرا از دغدغههای وجودیم باز داشته است و مصمم است مرا با این دغدغهها روبرو کند».
نیچه هم در یادداشتهای خود مینویسد: «با مردی روبرو هستم که با جاذبههای فرهنگ، موقعیت و خانوادهاش به پایین کشیده شده است، به طوری که هرگز خواستههای خود را نشناخته است...» (ص292)
فصل 17
نیچه : با مرگ روبرو شو!
برویر حال و روز خوبی ندارد ولی در جلسات چهارم و پنجم و ششم، باز همانند جلسات قبل، نیچه به او فشار میآورد که با دغدغههای وجودیاش، خصوصاً دربارۀ بیهدفی، تطابق با دیگران و سلب آزادی خویش و همینطور هراس از سالخوردگی و مرگ رو در رو شود.
«این رو در رویی باعث محو وسوسههای برتا خواهد شد» (ص299).
برویر روانکاو نا امید موفق نمی شود.
بعد از مدتی، برویر دیگر به ناامیدی خویش و نیازمندیاش به کمک کاملاً ازعان داشت. دست از فریب خویش برداشته بود و دیگر وانمود نمیکرد که به خاطر نیچه با او به گفتگو مینشیند. دیگر وانمود نمیکرد دارد که گفتگوها برای ترغیب نیچه به صحبت درباره ناامیدیاش هستند. (ص300)
سالومه چون اجل معلق سر می رسد.
در این میان سالومه سرزده به مطب دکتر برویر میآید و نامههایی سرشار از عشق، خشم و ناامیدی که نیچه در مدت اقامت خود در وین به او نوشته را به برویر نشان میدهد و از برویر در مورد نیچه میپرسد.
برویر از خواندن نامهها و نیز از دادن هرگونه اطلاعاتی در مورد محل اقامت نیچه امتناع میکند تا وظیفۀ اخلاقیِ حفظِ حریم خصوصی بیمارش را رعایت کند.
ادامه دارد
امیر نهرانی
ح.ف
گنج های تهران(۱)
سال ۱۳۱۶ بود .بچه های دبیرستان ایرانشهر را برای فوتبال و گردش به زمین ورزشی در امتداد جاده شهر تهران _ شهر ری برده بودیم. تعدادی از معلمان دبیرستان ما را همراهی می کردند. اما طبق معمول سرپرستی گروه با من بود.
در آن زمانها در دو طرف جاده مزبور اغلب زمینهای کشاورزی بود که در آن یا گندم می کاشتند و یا صیفی کاری می کردند. ایام برداشت گندم ، یعنی زمانی که ساقه های گندم خوب رشد کرده بود و تقریبا یک قد شده بودند، بیشتر بخشهای زمینی اطراف این جاده هم چون پوششی طلایی بنظر می رسید.
با وزیدن نسیم، ساقه ها به حرکت در می آمدند و این حرکت یکپارچه می شد و از دور و با دید عمودی که به منظره می نگریستی ، گویی فرشی طلایی رنگ را به حرکت در آورده اند.
موقعی هم که صیفی کاری می شد مزرعه های انواع محصولاتی مانند گوجه ، خیار و سبزی زمین را پوشانده و به مسافران و عابران می فهماند که تهران و شهر ری و محله های اطراف بی محصول صیفی نخواهند ماند.
بچه ها مشعول بازی بودند و ما اموزگاران و مسئولان هر کدام در حالت نظارت بر گروه خودمان بودیم که یکی از بچه نزد من آمد و گفت: آقا می بخشید،من داشتم می دویدم پای من بدورن حفره ای فرو رفت و صدای ریزش خاک آمد. فکر کنم در آنجا یک چیزی مثل حفره باشد.
ابتدا مطمئن شدم که پای دانش آموز صدمه ندیده باشد و سپس به آن محل رفتم. او درست می گفت. چون یک حفره تقریبا گرد بر روی زمین باز شده بود و بنظر می رسید که بداخل زمین ادامه می یابد.
برای انجام بررسی لازم چوب بلندی را از اطراف زمین پید ا کرده و آهست شروع به جستجو ی اطراف حفره کردم که ناگهان با صدای مهیبی ، حفره به دهانه ای به قطر یک متر تبدیل شده و فرو ریخت. اگر من از چوب بلند استفاده نکرده بودم و در نزدیکی حفره ایستاده بودم سقوطم بدرون دهانه حتمی بود.
وقتی که گرد و خاک ناشی از ریزش حفره فرونشست با احتیاط نزدیک رفته و بداخل دهانه نگاه کردم.
در نهایت تعجب پله کانی را دیدم که بداخل سردابی می رفت. یکی از اموزگاران را صدا کردم و او نیز از دین آن منظره تعجب کردم.
با احتیاط زیاد از پله ها پایین رفتم و به سرداب یا زیر زمین رسیدیم. آنچه که در آنجا دیدیم ما را حیرت زده ساخت. چون در آنجا وسائل طلا سازی و ساخت انگشتر و گردن بند و زنجیر همراه با تولیداتی بود که به دیوار اویزان بودند،
در حقیقت ما به یک دکان طلا سازی رسیده بودیم که بر اساس وسایل موجود و چند دست لباس مندرس که در آنجا موجود بود می بایست حد اقل به دویست سال پیش متعلق باشد.
من و همکارم به این نتیجه رسیدیم که می بایست آن مکان در اثر زلزله در زیر زمین دفن شده باشد. تعداد په ها زیاد بود و محل کار طلایی نسبت به زمین در فاصله دوری قرار داشت و به همین علت هوای داخل آن سرد بود.
چون نور کافی نبود ابتدا متوجه ورودی دیگری نشدیم که در انتهای سالن کار بود. وقتی به آن سمت رفتیم متوجه شدیم که به اتاق دیگر ی منتهی می شود . آنچه در آنجا دیدیم باعث گردید که وحشت سراپای ما را فراگیرد . زیرا در آن مکان اسکلت انسان مرده ای در میان لباسهای دوران های پیشین دیده می شد که موسیده شده بودند.
بلافاصله از آن مکا ن بیرون آمده و همکاران را در جریان قرار دادیم. آنان نیز به دیدن مکان یافته شده رفتند. هر کس فرضیه ای می داد. یکی می گفت که این منطقه دچار زلزله شده و خانه ها و مغازه ها به زیر خاک فرو رفته اند.
دیگری نظرش این بود که این م کان در دوران حملهومغولها و یا تیمور لنگ بر سر ساکنانش خراب شده و همه زیر زمین دفن شده اند.
جالب ترین نکته این بود که هیچ یک از ما قبول نمی کرد قدری از آن طلاها و اجناس فوق العاده ارزشمند را برداریم و یا این که بین خودملن تقسیم کنیم.
دلیل این همه وحشت ، وجود حکومت رضا شاه بود. همه اخباری را شنیده بودند که اگر به گوش رضا شاه برسد که در جایی دفینه کشف و برداشت شده ، او ماموران خود را برای تحقیق ارسال می کرد.
آن وقت اگر آنان می توانستند به یابندگان گنج دست یابند مشکل پیدا کنندگان گنج از اینجا شروع می شد که اگر همه آن چه را که یافت بودیم نیز تحویل می دادیم رضا شاه و مامورانش بدنبال بقیه گنچ بودند. یکی از معلمین دانش آموزان را به دبیرستان بر گرداند تا به خانه هایشان اعزام شوند. و ما یک جلسه مذاکره تشکیل دادیم و سر انجام به این نتیجه رسیدیم که از آن گنج پر ارزش بگذریم و جان به سلامت ببریم.
از آن به بعد دیگر برای ورزش هفتگی دانش آموزان به آن منطقه نرفتیم و مکانی دیگر را انتخاب نمودیم. حتی جرئت نکردیم که به آنجا باز گشته و بفهمیم آیا کسی آن مکان رایافته و یا هم چنان دست نخورده باقی مانده است.
وقتی که در آن قطعه زمین بودیم من عکسی با دوربین همراه گرفته و بعدا آنرا ظاهر کردم. پس از شهریور سال ۱۳۲۰ که رضا شاه از کشور رفت و اوضاع هم در هم و بر هم بود، همراه با یکی از همکاران و عکسی که گرفته بودیم به جاده تهران - شهر ری رفته و با قدری جستجو محل آن زمین را یافتیم. زمین به همان صورت و شکل باقی بود و در آن مکان که ما اطمینان داشتیم که حفره و دهانه آنجا پیدا شده بود . زمین کاملا صاف و هیچ اثری از حفره و یا دهانه پیدا نبود.
من و دوستم به هم نگاه کرده و همزمان از هم پرسیدیم : آیا هنوز سالن طلاسازی همین زیر است؟
مجددا نگاهی به زمین انداختیم ، هیچ اثری از دستکاری و کاوش دیده نمی شد که نشان دهد کسی در آنجا جستجویی کرده باشد. یعنی بنظر می رسید که زمین در اثر باران وبرف و گل آب مجددا حفره را پوشانده باشد.
در حال صحبت با یکدیگر بودیم که ناگهان دو اتوموبیل نظامی ولی متعلق
به متفقین که از آنجا رد می شدند با دیدن ما توقف کردند. در آن زمان ایر ان در اشغال متفقین بود .
ادامه دارد....
امیر تهرانی
ح.ف
بر اساس یک گزارش کاملا حقیقی
داستان گنج
نوشته جلال آل احمد
ننه جون شما هیچ کدوم یادتون نمیآدش . منو تازه دو سه سال بود به خونه شوور فرستاده بودن. حاج اصغرمو تازه از شیر گرفته بودم و رقیه رو آبستن بودم ...» خاله این طور شروع کرد. یکی از شب های ماه رمضون بود که او به منزل ما آمده
بود و پس از افطار ، معصومه سلطان ، قلیان کدویی گردویی گردن دراز ما را - که شب های روضه ، توی مجلس بسیار تماشایی است - برای او آتش کرده بود ؛ و او در حالی کهنی قلیان را زیر لب داشت ، این گونه ادامه می داد :«... تو همین کوچه سیدولی - که اون وقتا لوح قبرش پیدا شده بود و من
خودم با بیم رفتیم تموشا ، قربونش برم ! - رو یه سنگ مرمر یه زری ، ده پونزده خط عربی نوشته بودن . اما من هرچه کردم نتونستم بخونمش . آخه اون وقتا که هنوز چشام کم سو نشده بود ، قرآنو بهتر از بی بیم می خوندم . اما خط اون لوح رو نتونستم بخونم . آخه ننه زیر و زبر که نداش که ... آره اینو می گفتم . تو همون کوچه ، یه کارامسرایی بودش خیلی خرابه ، مال یه پیرمردکی بود که هی خدا خدا می کرد ، یه بنده خدایی پیدا بشه و اونو ازش بخره و راحتش کنه ...»
خاله پس از آن که یک پک طولانی به قلیان زد و معلوم بود که از نفس دادن قلیان خیلی راضی است ، و پس از اینکه نفس خود را تازه کرد ، گفت : «... اون وقتا تو محل ما یه دختر ترشیده ای بود ، بهش بتول می گفتن . راستش ماآخر نفهمیدیم از کجا پیداش شده بود . من خوب یادمه روزای عید فطر که می شد ، با ییشای صناری که از این ور و اون ور جمع می کرد ، متقالی ، چیتی ، چیزی تهیه می کرد و میومد تو مسجد « کوچه دردار » و وقتی نماز تموم می شد، پیرهن مراد بخیه می زد.
ولی هیچ فایده نداشت . بی چاره بختش کور کور بود . خودش می گفت : «نمی دونم ، خدا عالمه ! شاید برام جادو جنبلی ، چیزی کرده باشن . من کاری از دستم بر نمیآدش . خدا خودش جزاشونو بده .» خلاصه یتیمچه بدبخت آخرسرا راضی شده بود
به یه سوپر شوور کنه !»»
یک پک دیگری به قلیان و بعد : «« عاقبت یه دوره گردی ، که همیشه سر کوچه ما الک و تله موش می فروخت ، پیداشدو گرفتش . مام خوش حال شدیم که اقلا بتوله سر و سامونی گرفته . بعد از اون سال دمپختکی شب عید - که مردم ، تازه کم کم داشتن سر حال میومدن - یه روز یه شیرینی پزی که از قدیم ندیما با شوور بتول - راستی یادم رفت اسمشو بگم - با مشهدی حسن رفیق بود سر کوچه می بیندش و میگه :« رفیق ! شب عیدی ، اگه بتونی پولی مولی راه بندازی ، من بلدم ، ... دو سه جور نون شیرینی و باقلایی و نون برنجی می پزیم ، ... خدا بزرگه ، شاید کار و بارمون بگیره » مشهدی حسنم حاضر میشه و
شیرینی پزی رو علم کنن . اما نمی دونن جا و دکون کجا گیر بیارن ! مشهدی حسنه به فکر می افته برن تو همون کارمسراهه و یه گوشه ش پاتیل و بساطشونو رو به راه کنن . با هم میرن پیش یارو پیرمرده و بهش قضیه رو حالی می کنن و قرار می ذارن ماهی دو قرون کرایه بهش بدن . اما پیرمرده میگه : «من اصلن پول نمی خام . بیآین کارتونو بکنین ، خدا برا مام بزرگه !»
خاله ، نمی دونم از کی تا به حال از هر دو گوش هایش کر شده و ما مجبوریم برایاین که درست حرفهایش را بفهمیم و محتاج دوباره پرسیدن نشویم ، بی صدا گوش کنیم . او به قدری گیرا و با حالت صحبت می کند که حتی بچه ها هم که تا نیم ساعت
پیش سر «خاتون پنجره » ها شان با هم دعوا می کردند ، اکنون ساکت شده ، همه گوش نشسته بودند . در این میان تنها گاه گاه صدای غرغر قلیان خاله بود که بلند می شد و در همان فاصله کوتاه ، باز قیل و قال بچه ها بر سر شب چره در می گرفت . خاله پکش را که به قلیان زد ، دنبال کرد: «« ... جونم واسه شما بگه ، مشهدی حسن و شریکش ، رفتن تو کارامسراهه و خواستن یه گوشه رو اجاق بکنن و پاتیلشونو کار بذارن . کلنگ اول و دوم ، که نوک کلنگ به یه نظامی گنده گیر می کنه ! یواشکی لاشو وا می کنن و یک دخمه گل و گشاد ...! اون وقت تازه همه چیزو می فهمن . مشهدی حسن زود به رفیقش حالی می کنه که باید مواظب باشن . پیرمردک رفته بود مسجد نماز عصرشو بخونه ؛ در کارامسرا رو می بندن و میرن سراغ گودالی که کنده بودن ؛ درشو ور می دارن ؛ یه سرداب دور و دراز پیدا میشه . پیه سوز شونو می گیرن و میرن تو. دور تادور سرداب ،با ماسه و آهک طبقه طبقه درس کرده بودن و تو هر طبقه خمره ها بوده که ردیف چیده بودن و در هر کدومم یه مجمعه دمر کرده بودن. مشهدی حسن و رفیقش دیگه تو دلشون قند آب می کردن. نمیدونستن چه کار بکنن ! لیره ها بوده ، یکی نعلبکی !
خدا عا لمه این پولا مال کی بوده و از زمون کدوم سلطون قایم کرده بودن . بی بیم می گفت ممکنه اینا وقف سید ولی باشه که لوحش تازه خواب نما شده بود . اما هرچی بود ، قسمت دیگری بود ننه جون ...»»
خاله چشم های ریزش رو ریزتر کرده بود و در چند دقیقه ای که گمان می کنم به آن لیره های درشتی که می گفت - لیره های به درشتی یک نعلبکی - فکر می کرد. چه قدر خوب بود که او ی: دانه از آن ها را - آری فقط یک دانه از آن ها را - می داشت و روز ختنه سوران ، لای قنداق نوه پنجمش ، که تازه به دنیا آمده بود ، می گذاشت ! چه قدر خوب بود که دوسه تا از آن «کله برهنه» ها هم بود و او می توانست
یک سینه ریز و یآ «ون یکاد» یا یک جفت گوشواره سنگین با آن ها درست کند و برای عروس حاج اصغرش بفرستد!...چقدر خوب بود !شاید خیلی فکرهای دیگر هم می کرد...
«...آره ننه جون!نمی دونین قسمت چیه!اگر چیزی قسمت آدم باشه، سی مرغم از سر کوه نمی تونه بیاد ببردش.خلاصه ش ، مشهدی حسه و رفیقش ، هفته عید، شیرینی پزیشونو کردن ، پولارم کم کم درآوردن .
جوری که یارو پیرمرده نفهمه ، سه چار ماهی که از قضایا گذشت ، به بونه این که کارشون بالا گرفته و دخلشون خوب بوده ، کارامسراهه رو زا پیرمردک خریدن . اونم که از خدا می خاس پولشو گرفت و گفت خیرشو ببینین و رفت. کم کم ما می دیدیم بتوله سرو وضعش بهتر میشه ؛ گلوبند سنگین می بنده ؛ النگوای ردیف به هردو دست؛ انگلشتر الماس ؛ پیرهن های ملیله دوزی و اطلس ؛ چارقت ؛خاص ململ؛ و خیر...!مث یه شازده خانم اومد و
رفت می کنه . راسی یادم رفت بگم ، همون اولام که کار و بارشون تازه خوب شده بود ، بتول یه دختر برا مشهدی حسنه زاییده بود و بعدش دیگه اولادشون نشد.»
یک پک دیگر به قلیان و بعد : «مشهدی حسن رفیقشو روونه کربلا کرد و از این جا لیره ها و کله برهنه هارو
لای پالون قاطرا و توی دوشک کجاوه ها می کرد و می فرستاد براش. اونم اون جا می فروخت و پولاشو برمی گردوند. خلاصه کارشون بالا گرفت. از سر تا ته محله رو خریدن . هرچی فقیر مقیر بود ، از خویش و قوم و دیگرون ، بهش یه خونه ای
دادن و همم خیال کردن خدا باهاشون یار بوده و کارشون رو بالا برده . هیشکی هم سر از کارشون در نیآورد.خود مشهدی حسنم با بتول یه سال بار زیارتو بستن رفتن کربلا.
من خوب یادمه داشای محل براشون چووشی می خوندن و چه قدر اهل محل براشون اسفند و کندردود کردن . نمی دونین ننه ! از اون جام رفتن مکه و بتول که اول معلوم نبود کس و کارش چیه و آخرش کجا سربه نیست میشه ، حالا زن حاجی محل
ما شده بود ! خدا قسمت بنده هاش بکنه الهی!...من که خیلی دلم تنگ شده . ای ...یه پامون لب قبره ،یه پامون لب بون زندگی. امروز بریم ، فردا بریم ؛ اما هنوز که هنوزه این آرزو تو دلم مونده که اقلا منم اون قبر شیش گوشه رو بغل بگیرم ...ای خدا!
از دستگاتکه کم نمیشه...ای عزیز زهرا!...»
خاله گریه اش گرفته بود . شنوندگان همه دهانشان باز مانده بود. نمی دانستند گریه کنند یا نه .من حس می کردم که همه خیال می کنند روضه خوان ، بالای منبر ، روضه می خواند. ولی خاله زود فهمید که بی خود دیگران را متاثر ساخته است. با گوشه
چارقد ململش ، چشم هایش را پاک کرد و یک پک محکم دیگر به قلیان زد و ادامه
داد : «...زن حاجی ، یعنی بتول ، بعد از اون دختر اولیش ،...که حالا به چهارده سالگی رسیده بود و شیرین و ملوس شده بود و من خودم تو حموم دیده بودمش و آرزو می کردم یه پسر جوون دیگه داشتم و تنگ بغلش می انداختم ،...آره بعد از اون
بتول انگار فهمیده بود که حاج حسن خیال زن دیگه ای رو داره.آخه خداییشو بخوای مردک بنده خدا نمی خاس با این همه مال و مکنت ، اجاقش کور باشهو تخم و
ترکش قطع بشه .خود بتول هم حتمن از آقا شنیده بود که پیغمبر خودش فرموده که تا چارتا عقدی جایزه و صیغه ام که خدا عالمه هر چی دلش خواست.واسه این بود که به دس و پا افتاد ف شاید بچش بشه و حاجی زن دیگه ای نگیره . آخه ننه شماها
نمی دونین هوو چیه !من که خدا نخاس سرم بیآد . اما راستش آدم چطو دلش میآد شوورش بغل یه پتیاره دیگه بخوابه؟ دیگه هرچی دعانویس بود ،دید. هرچی
سید ولی ؛ که لوحش تازه خواب نما شده بود ، نذر کرد؛ آش زن لابدین پخت ؛ شبای چهارشنبه گوش وایساد ؛ خلاصه هرکاری که می دونست و اهل محل می دونستن کرد ؛ ...تا آخرش نتیجه داد و خدا خواست و آبستن شد.زد و این دفعه یه پسر کاکول زری زایید...»
باز خاله ساکت شد و یکی دو پک به قلیان زد و در حالی که تنباکوی سر قلیان ته کشیده بود و ذغال های آن سوخته بود و به جز جز افتاده بود ؛معصومه سلطان ؛ قلیان را با کراهت تمام ، از این که از شنیدن باقی حکایت محروممی شود ؛ بیرون برد و ادامه داد :
«...آره ننه جون ؛ خدا نکنه روزگار برا آدم بد بیاره .راس راسی می تونه یه روزه یه خونمونو به باد بده و تموم رشته های آدمو پنبه کنه و آدمو خاکسر بشونه. آره جونم ، تازه حسین آقا ، پسر حاجی حسین ، به دنیا اومده بود که بی چاره بدبخت
خودش سل گرفت !نمی دونین،نمی دونین!دیگه هرچی داشت برا مرضش خرج کرد. از حکیم باشی های محل گذشت ، از خیابون های بالا و حتی از دربارم -دوکتوره -موکتوره-چیه؟نمی دونم -خلاصه ازهمونا آوردن.اما هیچ فایده نکرد.هردفعه
فیزیتای ، گرون گرون و نسخه های یکی یه تومن بود که می پیچیدن. اما کجا؟... وقتی که خدا نخادش ،کی می تونه آدمو جون بده؟آدمی که بایس بمیره ،بایس بمیره
دیگه! دست آخر که حاجی همه دارایی و ملک و املاکشو خرج دوا درمون کرد،مرد! و بی چاره بتوله رو تا خرخرش تو قرض گذوشت .بتولم زودی دخترشو شوور داد.
هر چی هم از بساط زندگی مونده بود ، جهاز کرد و بدرقه دخترش روونه خونه شوور فرستاد.خونه نشیمنشم ، طلبکارا-اگرچه اون وختا بارحم تر بودن- ازش گرفتن. اونم بچشو سر راه گذوشت و خودشم رفت که رفت...سربه نیس شد!اما یه دوسال بعد،
دخترم -توعروسی یکی از هم مکتبیاش-اونو دیده بود که تو دسته این رقاصا نیست که تو عروسیا تیارت درمیارن،...تو اونا دیده بود داره می رقصه.»
خاله ساکت شد و همه را منتظر گذاشت. چند دقیقه ای در آن میان جز بهت و سکوت و انتظار نبود . عاقبت خواهرم به صدا درآمد که : «خاله جان آخرش چطور شد؟»
خاله جواب داد: «نمی دونم ننه . حالا لابد اونم یا مثه من پیر شده و گوشش نمی شنوه ، و یا دیگه نمی دونم چطور شده . من چه می دونم؟ شایدم خدا از سر تقصیراتش گذشته باشه.
آره ننه جون!اگه مرده ، خدا بیامرزدش!و اگه نمرده ، خدا کنه دخترش به فکرش افتاده باشه و آخر عمری ضبط و ربطش کرده باشه!»
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
بررسی خلاصه کتاب : وقتی نیچه گریست .
فصل ۱۴
فیلسوف بیمار به معالجه روانکاو می پردازد:
..در کلینیک لوزون، نیچه خود را برای درمان برویر آماده کرده است و لیستی از مشکلات و شکایات برویر را در دفترچهای نوشته است:
احساس ناکامی،
افکار بیگانۀ مزاحم،
بیزاری از خود،
ترس از سالخوردگی و مرگ،
و افکار خودکشی.
برویر درخواست میکند که مشکل ارتباط با همسرش هم به لیست افزوده شود:
«من با همسرم دچار مشکل جدی شدهام.
خود را بسیار دور از او احساس میکنم.
انگار ازدواج مانند تلهای به دامم انداخته است و دیگر در زندگی قادر به انتخابی نیستم» (ص242).
(تا اینجا مشکلات پزشک از بیمار بیشتر است)
برویر در ادامه برای اولین بار در زندگیاش احساس صمیمیت و اعتماد به کسی میکند و به فاش کردن احساسات خود نسبت به برتا، اوا برگر و ماتیلده میپردازد.(فقط مشکلات از نوع جنسی): و حرفهایی که تاکنون به هیچ کس دیگری نگفته است بر زبان میآورد.
از جمله فاش میکند که یک بار از پیشنهاد اوا برگر برای رابطۀ جنسی امتناع کرده است و پیشنهاد او را رد کرده است و الان فکر میکند که فرصت بی نظیری را از دست داده است که دیگر قابل برگشت نیست!(مصیبتی بزرگ که قابل جبران نیست. باید روانکاو خودش را سر به نیست می کرد.)
نیچه میگوید: «اما در عین حال این موقعیت فرصت بینظیری برای «نه» گفتن بود! یک «نه»ی مقدس به یک یغماگر و شما از این فرصت استفاده کردید!» (ص254)
(باز هم دم فیلسوف گرم ! آبرو خرید.)
نیچه سوالی میکند که برویر را متحیر میکند:
«شما از تن دادن به افکار وسواسی، یا بهتر بگویم از ایجاد این وضعیت ذهنی چه سودی عایدتان میشود؟ ... اگر شما به این افکار بیگانه نیندیشید به چه فکر خواهید کرد؟» (ص254) (در واقع نیچه تلاش میکند بفهمد این افکار وسواسی چه کارکرد روانی برای برویر دارد).
برویر در جلسۀ اول خود با نیچه (که نام مستعار اکهارت مولر را بر او گذاشته است)، در یادداشتهایش به این نکته اشاره میکند که نظر نیچه در مورد زنان (مهم نیست آن زن چه کسی باشد) بسیار خشن و وحشیانه است. به نظر او زنان یغماگر و فتنهگرند و همیشه توصیۀ رفتاریِ کاملاً پیشبینیپذیری دربارۀ زنان دارد: «ملامتشان کنید و کیفرشان دهید و البته از ایشان دوری کنید!» (ص259).
نیچه هم در یادداشتی در مورد جلسه اول خود مینویسد: «چطور به او بفهمانم که مشکلاتش به این دلیل است که تلاش بیهودهای میکند تا آنچه را نمیخواهد ببیند، از نظرش پنهان کند؟
... این مرد آمیزۀ غریبی است: هوشمند ولی بیبصیرت، بیریا ولی به کجراهه افتاده... مرا میستاید! آیا نمیداند چقدر از تحسین بیزارم؟ آیا از آن گروه است که حرمت مینهند تا محترم شمرده شوند و موهبتی دریافت کنند؟ من موهبتی به او نخواهم داد! نباید چیزی به او بدهم! به دوستی که در رنج است مکانی برای آرمیدن پیشکش کن، ولی زنهار که بستری نَرم برایش فراهم آوری!» (ص260)
ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح.ف
فصل ۱۲
...صبح دوشنبه نیچه میرود تا صورت حسابش را از مطب دکتر برویر بگیرد و وین را ترک کند. او از صمیم قلب از خدمات دکتر برویر سپاسگزاری میکند: «من بیشتر از هر انسان دیگری که تاکنون شناختهام به شما مدیونم...» (ص217).
در آخرین لحظه، قبل از اینکه نیچه مطب را ترک کند برویر پیشنهاد جدیدی به او مطرح میکند: «پیشنهاد من این است که در ماه آینده من طبیب جسم شما باشم و در مقابل شما طبیب روح و روانم باشید». نیچه گیج میشود.
بیماریهای خود روانکاو: روانکاو خود ۹ مشکل اساسی دارد...
برویر در ادامه میگوید:
- «میخواهم ناامیدیام را درمان کنید...
- به نظر میرسد من زندگی راضیکنندهای دارم؛
-ولی زیر این نقاب سطحی ناامیدی است که فرمان میراند،
-... بگذارید اینگونه بگویم که ذهن من به خودم تعلق ندارد،
-. من مورد حمله و هجوم افکار بیگانه و هرزهای واقع شدهام و در نتیجۀ آنها خودم را تحقیر میکنم و به تمامیت خود شک دارم،
-اگرچه نگران همسر و کودکان هم هستم، ولی به آنها عشق نمیورزم،
- و در واقع، از زندانی شدن به وسیله آنها احساس انزجار میکنم،
- نه جرأت تغییر دادن این زندگی را دارم و نه ادامه دادنش را و در ناامیدی غرق هستم...».
- اگرچه برویر این جملات را از قبل آماده کرده بود ولی در بیان آنها احساس صداقت میکرد. نیچه از پذیرفتن این درمان امتناع میکند چرا که آموزشی برای آن ندیده است.
برویر میگوید: «ولی آموزشی در این زمینه وجود ندارد! چه کسی برای این کار آموزش دیده است؟ به چه کسی رو کنم؟ به یک رهبر مذهبی؟ دست به دامان داستانهای مذهبی شوم؟ ولی من هم مانند شما استعداد چنین کاری را از دست دادهام» (ص220).
از نظر نیچه در مانی برای نا امیدی وجود ندارد.
نیچه در پاسخ میگوید که درمانی برای ناامیدی وجود ندارد و ناامیدی در واقع بهایی است که فرد برای خودآگاهیاش میپردازد.
برویر میگوید: «این را میدانم! من از شما میخواهم به من بیاموزید که چگونه زندگی توأم با ناامیدی را تاب بیاورم؟
مشکلات دیگر روانکاو
من هم خدا را کشتهام
و در حال غرق شدن در پوچی هستم.
حال چطور باید زندگی کنم؟»
در نهایت نیچه این پیشنهاد را قبول میکند.
فصل 13
نیچه با همراهی برویر در کلینیک لوزون بستری میشود. برویر برای ادامۀ کار به مشورت با فروید نیاز دارد. وقتی فروید از او می پرسد که حالا میخواهید به نیچه چه بگویید پاسخ میدهد: «ساده است زیگ! فقط باید حقیقت را بگویم.
اینکه در زندگی به قله رسیدهام و پس از این فقط سراشیبی در برابرم است... تنها چیزی که میبینم سالخوردگی و نقصان است» (ص234).
در ادامه وقتی به بررسی مشکل نیچه میپرداند به این نتیجۀ مشترک میرسند که آنچه او نیاز دارد «یکپارچگی ناخودآگاه»ش است؛ همان بخشی که از یک سو از ارتباط گریزان است و از سوی دیگر کمک میخواهد.
«بله! اگر بیمارم بتواند با این بخش از خود یکپارچه شود به پیروزی بزرگی دست یافته است؛ این که بفهمد کمک گرفتن از دیگران کاملاً طبیعی و ذاتی است...» (ص239).
ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح.ف