ادامه از نوشتار پیشین
بررسی خلاصه کتاب وقتی نیچه گریست
فصل18
هرگاه منطق را کنار بگذاریم
رویر در جلسۀ بعد باز از نیچه میخواهد تا او هم در مورد بیماریهای وسواسی عشقی، که مثل همۀ آدمها حتماً او هم تاکنون تجربه کرده است، به خودافشایی بپردازد تا با هم از موضعی برابر به گفتگو بنشینند ولی باز این نیچه است که برویر را به مواجهه با ترسهای وجودیاش دعوت میکند تا بر وسواسهای فکریاش غلبه کند (ص313). برویر شکایت میکند که با فکر و منطق نمیتوان احساسات را فرو نشاند و نیچه میگوید: «مشکل اینجاست یوزف، که هرگاه منطق را کنار بگذاریم و از تواناییهای دیگر برای تاثیرگذاری بر انسانی کمک بگیریم، انسانی پستتر و حقیرتر میآفرینیم ... این کاری است که کشیشان انجام میدهند و حاصل کارشان اسارت مذهبی، تکریم ضعفا و رکود است و من نمیتوانم از چنین روشهای آرام بخش ضد بشری استفاده کنم!».
در ادامه نیچه، برتا را زنی نابودگر میبیند که در تلاش است تا زندگی برویر را نابود کند و حالا که دستش به او نمیرسد دنبال قربانی دیگری (پزشک جدیدش) رفته است. وقتی برویر به این توصیف از برتا اعتراض میکند، نیچه میگوید: «من دارم کاری را میکنم که تو خواستی. دنبال راهی هستم که بر وسواست بتازم. من معتقدم بخشی از پریشانی تو ناشی از یک خشم مدفون شده است. چیزی در تو هست که اجازه ابراز خشمت را نمیدهد... و چون خشمت را در اعماق مدفون میکنی تصور میکنی یک قدیسی! اما فرو خوردن خشم انسان را بیمار میکند» (ص318).
در ملاقات بعدی نیچه به برویر چند دستور درمانی میدهد: فهرستی از ۱۰ دشنام آماده کند و در ذهنش به برتا بدهد؛ او را در وضعیتهای ناخوشایند مثل چلاق بودن (ناشی از هیستری)، بالا آوردن، اسهال داشتن و... تصور کند؛ هرگاه یاد برتا به خاطرش آمد فریاد «ایست» بزند یا خود را نیشگون بگیرد. اما هیچکدام از اینها مانع هجوم افکار وسواسی در مورد برتا به ذهن برویر نمیشود. پس باری دیگر از او میخواهد زمان اشتغالهای ذهنی به برتا را ثبت کند. نتیجۀ ثبتهای برویر: او روزی ۱۰۰ دقیقه به برتا فکر میکند که به قول نیچه، معادل ۶۰۰ روز در ۲۰ سال آینده خواهد بود! فریاد برویر به آسمان میرود، ولی فکرهای وسواسی برتا متوقف نمیشود. هیچیک از روشها موثر نیفتاد. نیچه هم از این روشها خرسند نیست: «باید روش والاتری هم باشد» (ص314).
فصل 19
روش روانکاو بدرد حیوانات می خورد!
برویر شکایت میکند که این روش درمانی در او کارساز نیست و نیچه هم تأیید میکند که این روش بیشتر مناسب تعلیم دادن به حیوانات است: «نمیتوان با روشهای حیوانی به دلواپسیهای انسانی نزدیک شد» (ص328). برویر، خود هم کم کم به این نتیجه رسیده است که وسواسهای او تلاشی است برای منحرف کردن ذهنش از مسائل عمده و اصلی مثل ترس از مرگ و بیخدایی.
ولی سوال او این است که از میان راههای مختلفِ ممکن، چرا اشتغال وسواسی به برتا را برگزیده است؟ میپرسد: «مگر چه "معنا"ی نیرومندی در زیر اشتغال ذهنی به برتا وجود دارد؟»
نیچه هم تأیید میکند که «معنا» دقیقاً آن چیزی است که باید دنبال آن بگردند و «معنا» حتی شاید مهمتر از «منشأ» باشد: «شاید علائم، پیامآوران معنیاند و تنها زمانی ناپدید میشوند که پیامشان دریافت شده باشد. بنابراین باید مشخص کنیم که معنای وسواس فکری به برتا برای تو چیست؟» اما پرسش برویر این است: «حال چگونه باید معنایی را بیابم که خود پنهان کردهام؟» (ص330)
نیچه به او پیشنهاد میکند که برای این کار، تمرکز کند و هر آنچه از «زندگی بدون برتا» به ذهنش میآید را بازگو کند.
تداعیهای برویر در نهایت به اینجا میرسد که او از یک زندگی بیهیجان، یکنواخت و پیشبینیپذیر در رنج است و با گریختن به سوی برتا قصد دارد زندگیاش را رازآلود، هیجان انگیز و پرخطر کند تا بتواند از این یکنواختی و کسالت بگریزد.
نیچه هم اعتراف میکند که برای او هم داشتن سمت استادی دانشگاه بازل در واقع او را در یک زندگی یکنواخت گیر میانداخت و شاید میگرن به صورتی ناخودآگاه بر او فرود آمد تا او را از این تله رها کند، یعنی بتواند استعفا دهد!
در ادامه برویر از برتا به شکل کسی که او را تأیید میکند، فقط به او دلبسته است، در عین حالی که بر او نفوذ دارد او را میپرستد و در یک کلام در او اشتیاق به وجود میآورد یاد میکند.
نیچه میگوید: «من هم معتقدم که ما بیشتر دلباختۀ اشتیاقیم تا دلباختۀ آنچه در ما اشتیاق بوجود میآورد!» برویر این جملۀ جالب را در کاغذی یادداشت میکند و بعد از خوابی تعریف میکند که در آن ناگهان زمین زیر پایش ذوب میشود و او به دنبال برتا میگردد، ولی او را پیدا نمیکند. نیچه میپرسد: «برای چه باید در آن لحظه دنبال برتا بگردی؟ برای محافظت از او یا برای قرار گرفتن در زیر چتر حمایت او؟» و برویر پاسخی برای این سوال ندارد (ص341).
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
نیچه در یادداشتهای خود مینویسد: «برتا برای او نماد معما، حمایت، نجابت و نجات است. انگار ما شکاکان، خدا را میکشیم ولی جانشینی به جای آن برای تقدیس پیدا میکنیم: معلمان، هنرمندان، زنان زیبا و ...» (ص346)
ادامه از نوشار پیشین
سفرنامه ناصر الدین شه به مازندران
صحرا امروز صاف و قشنگ است بوته دارد سوارخ ندارد و برای اسب دواندن خیلی خوب است. قدری که راه رفتیم به ناهار افتادیم. ملکمنصور میرزا و تیمور میرزا و سایر پیشخدمتها بودند.
حکیم طولوزون روزنامه خواند هوا بسیار خوب بود بعد از ناهار به درشکه نشسته قدری رفته باز سوار اسب شدیم.
ده آب سرد در پائین جلگه پیدا بود. درهایست که دهات زیاد در میان آن درهاست. والی ایوان کیف آن دره ممتد است.
دهات گیلان، رادان، ساران، احمدآباد و غیره در آن دره واقعند. باز به درشکه نشسته قدری رفتیم دو باقرقرا آمده روبرو نشست.
اسب خواستیم. اسب سفید تیمور میرزائی را آوردند سوار شده تفنگ فرانسه که از ته پر میشود دست گرفته راندم. همه تیپ و غیره به تماشا ایستاده بودند باقرقراها بد برخاستند تفنگ نینداختم منتظر بودم که باز برگردند.
بسیار خوب زدم...ولی عینک از چشمم افتاد و گم شد
از پائین صحرا طرف دست راست خرگوشی در آمد قهرمانخان تفنگدار و اتباع میرشکار و سایرین چند اسب دوانده و از نزدیک تفنگ انداخته نزدند. خرگوش آمد طرف بالا ما اسب انداختیم و پرزور دواندیم تا به خرگوش رسیدیم در قیقاج با لولهٔ اول سر تاخت زدم جابجا خوابید.
بسیار خوب زدم بطریقی که مردم تعجب کردند. عینک از چشمم افتاد گم شد بعد به درشکه نشسته قدریکه رفتیم زمین سنگلاخ شد حرکت درشکه به صعوبت بود.
فراوانی آب
از مقابل آینه و جاوان گذشتیم آبشار اینه و رزان از کوه خوب سرازیر میآید. از جاوان رودخانه میآید به صحرا چهار سنگ آب داشت بعد رسیدیم به سربندان که ده معتبریست، رودخانه هم از آنجا میآمد شش سنگ آب داشت.
اردو در سربندان امروز افتادهاست. محمّد صادق شکارچی یک میش زده بود آورد. میرشکار برای پیدا کردن شکار رفته بود دم سراپرده پیدا شد گفت چیزی ندیدم. پنج ساعت به غروب مانده وارد منزل شدم. امروز راه پنج فرسخ بود.
صندوق های عدالت؟
ورود به منزل کاغذهای صندوق عدالت را یحییخان، علیرضاخان، آقاعلی محقق[و] نورمحمّدخان در حضور خواندند و احکام نوشته شد. شب هوا قدری سرد شد بخاری آهنی آلاچیق اندرون را روشن کردند دود کرد آمدم در آلاچیق بیرون شام خوردم.
بعد از شام قرق شد پیشخدمتها همه آمدند، یحییخان قدری روزنامه خواند بعد رفتم خوابیدم امروز میرزامهدیخوئی پیشخدمت و دومان معلمموزکانچی با موز کانچیهای مخصوص از شهر آمدند عصری موزکان زدند.
خیلی بدم آمدبسیار بدم آمد. میرزا هدایت مستوفی را احضار کرده قدری در باب محاسبات صندوقخانه و غیره با او حرف زدیم، بعد به اسب کهرخانزاد سوار شده راندیم. اشخاص معیّنه هر روزه را احضار کرده صحبت زیاد شد.
قدری که راه رفتیم باغ شاه از دور پیدا شد. آنجا را خوب متوجه نشده خراب کرده بودند. از مستحفظ اول پس گرفته به آقا محمِّدتقیآبدار سپردم که دیوارهای آنجا را تعمیر نماید و اشجار زیاد غرس کند. تمام صحرا گل سریش بود. در عرض راه قبل از رسیدن به امینآباد که منزل این روزست قریّه میرآبادست که سادات دماوندی کاروانسرا، قلعه [و] حمام در آنجا ساختهاند. بسیار خوب محلی است به کار آینده و رونده میآید. بالای تپه مشرف به درّه واقع شدهاست. از کوه به قدر دو سه سنگ آب میآید. بعد از میرآباد به کاروانسرای دیگر رسیدیم.
میگفتند اهالی آرد که یکی از دهات معتبر و سمت چپ راه پشت کوه واقع شده ساختهاند. در این بین شکارچیها میشی را شکار کرده آورده بودند. معلوم شد که در سقز درّه آن را صید نموده بودند. عبور ما امروز از سره بند دلیچای بود که از آنجا الی منزل در قلّهٔ کوهها و دامنهها درخت ارس دیده میشد.
عینک برفی لازم شد
در کوههای طرف دست چپ و زمینهای طرف دست راست برف زیاد بود به خصوص از میرآباد به آن طرف به طوری که عینک برفی لازم شد. بعد از ناهار جواب عرایض سپهسالار را که صبح آورده بودند مفصلاً نوشته دادم چاپار برد. هوا نسبت به سایر روزهای دیگر گرم بود، سه ساعت به غروب مانده وارد منزل شدیم. راه امروز دور و بد بود به طوریکه کالسکه را از میرآباد الی امین آباد بواسطهٔ پست و بلندی راه به صعوبت آوردند امّا الحمدالله هوا صاف بود. بعد از ورود به منزل نوشتجات صندوق عدالت را خواسته جواب هر یک را دادم.
یک قرانی شاه سلطان حسین
روز شنبه بیستوهفتم صبح زودی از خواب برخاسته به حمام رفتم. یکی از خادمان حرم در منزل کیلارد یکقرانی سکه شاهسلطان حسین پیدا کرده بود آورد به نظر ما رساند.خلاصه از منزل که قدری گذشتیم با حاجبالّدوله ملک منصور میرزا صحبتکنان رفتیم تا رسیدیم کنار رودخانه نمرود که دلیچای هم میگویند. به سمت پائین رودخانه به ناهار افتادیم در این بین میرشکار پیدا شد گفت در این کوه نزدیک قوچ و آرقایی هست. گفتم برو بالای سرشان ما هم بعد از ناهار میآئیم.
او رفت حکیم طولوزون، ملک منصورمیرزا و جمعی پیشخدمتها بودند. آدم یحییخان که به جهت عینالملک سه روز قبل دستخط برده بوده آمد یکی از تفنگداران کبک بسیار چاقی با تفنگ زده بود آورد. جنس کبک اینجا با کبکهای طهران خیلی فرق دارد جثهشان بزرگتر و رنگشان ابلق است و بسیار خوشگلند.
بعد از ناهار سوار شده صادق آدم میرشکار را جلو انداختیم که برویم شکار. عبور اسب صادق در بغلهٔ تپه بود خورد زمین تقریباً نیم ساعت کلهاش روی زمین بود. قدریکه بالا رفتیم باقر شکارچی را دیدیم دوربین میاندازد، گفت پیشتر نروید گویا شکارها فرار کردهاند. ما هم ایستادیم.
در این بین محمّدعلیخان برادر عینالملک با کلاه پوست بسیار بزرگ به اسب ترکمانی آلاقایش نقره سوار از دور پیدا شد. عریضهٔ عینالملک را به ما داد. قدری از مازندران و غیره با او صحبت شد. از شکار مأیوس شده و پائین کوه آمدیم به کالسکه نشسته رو به منزل راندیم.
باران آمد اوقاتم تلخ شد
رگ ابری پیدا شد باد شدید میآمد پنج ساعت به غروب مانده وارد منزل شدیم. چادرها را نزدیک قصبه فیروزکوه زده بودند. در آلاچیق دو ساعت خوابیدم وقتی که برخاستم باران میآمد اوقاتم تلخ شد اما الحمدلله زود هوا صاف شد باد هم نمیآمد هوای خوشی شد. عصری حکیم طولوزون و یحییخان را خواسته کتاب فرانسه خواندیم. یحییخان میگفت بهارالملک وزیر عدلّیه در شهر مردهاست شام را اندرون خورده بعد از شام بیرون آمدم هوا سرد بود کرسی گذارده بودند. پیشخدمتها همه بودند قدری صحبت شد رفتم خوابیدم.
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
نفر ین زمین فصل دوم
نوشته جلال آل احمد
مثل این که صحبت از تراکتوری چیزی بود؟...
سربنهای که چپق را آتش کرده بود به جمله داداش به دست بغل دستی و گفت:
- بله قربان! یک فرسخی ما یه آبادی هست به اسم امیرآباد. سمت نسا. اربابی است قربان. مالک رفته فصل خرمن تمام نشده تراکتور آورده. که هم زمین خودشان را شخم میکند قربان، هم به دیگران اجاره میدهد. ساعتی دوازده تومن. درست که کارشان خیلی پیش است قربان، و هنوز باران اول نیفتاده کار شخم امیرآباد دارد سر میآید؛ اما عیب کار این جا است قربان که تراکتور مرز و سامان نمیشناسد. شوفرش هم که غریبه است قربان. وقتی این طور شد تکلیف روشن است. مرز و سامان مردم به هم میخورد قربان. و دعوا میشود. دیروز اهل محل ریختهاند تراکتور را وسط مرزعه درب و داغان کردهاند قربان...
و دنبالهی کلامش در حملهی سرفه قطع شد. سربنهی دوم چپق را خالی کرد توی زیرسیگاری و افزود:
- شوفره هم حالش خوب نیست. چوب تو گردهاش خورده و زمینگیرش کرده.
و کدخدا افزود:
- بدبختی است دیگر. الان یک دسته ژاندارم آن جا است. باید ده دوازده نفر بروند حبس. وقتی کدخدا بیعرضه بود این جور میشود دیگر.
مدیر، شرق، دستی روی زانویش زد و گفت:
- اینها همهاش نقل بیسوادی است. وحشیها هنوز مدرسه نداردند. هفت تا از بچههای اعیانشان میآیند مدرسهی ما. از این همه راه؛ و تو بر بیابان. نقل آن یارو است که سر سفرهاش نان نبود میفرستاد دنبال پیاز.
سربنهی سوم چپق را از بغل دستی گرفت و گفت:
- پدرآمرزیده تو که سواد داری و مدیر مدرسه هم هستی، اگر گاو همسایه افتاد تو یونجهات چه کار می کنی؟
- هیچ چی، میزنمش. هی میکنمش تا برود بیرون. دیگر دعوا ندارد.
- خوب پدر آمرزیده! آنها هم همین کار را کردهاند دیگر. رفتهاند بیرونش کنند. هی ها کردهاند، هوار زدهاند؛ اما چه فایده؟ گاو که نبوده پدرآمرزیده! جاندار که نبوده تا زبان آدم سرش بشود. تراکتور بوده و زبان نفهم. شوفرش هم که غریبه بوده. نوکر روزی ده پانزده تومن مزدی که میگیرد، و لابد کلهشقی هم کرده. خوب دعوا شده دیگر، پدر آمرزیده! تو دعوا هم که حلوا پخش نمیکنند. این چیزها برای ما مثل روز روشن است. تو آقای مدیر، الف را میشناسی، ماهم دردسر آب و ملک را، ملا هم قرآن را. مگر نه میرزا عمو؟
حسابی حرف زد. از آنها بود که توی شهرها به درد دلالی میخوردند یا پادوی انتخابات. مناسب هر مطلبی، بلد بود دستش را چه جور تکان بدهد و کجای کلام را بکشد و کجا تند بگذرد. حرفش که تمام شد، چپق خالی را داد به دست سربنهی وسطی که سرش را برای حرفهای دو همکار دیگرش تکان میداد و چیزی زیر لب میگفت.
برادر کوچک مدیر در تمام این مدت ساکت بود و سرش پایین افتاده، مدام با گل قالی بازی میکرد. انگار که ما همه خواستگارهای اوییم. اما همکار پیرمان یک بار دیگر دوشش را از سر عصا برداشت و همان طور که چشم به پنبهی گر گرفتهی توری چراغ دوخته بود، شمرده و خطبهوار گفت:
- سواد کدام است آقاجان! آخرالزمان شده دیگر. این هم علاماتش. تا وقتی این ماشینها روی زمین میرفتند و با مخلوق زیر زمین کاری نداشتند، خوب، یک حرفی بود آقاجان! یک چیزی بود. اما امان از وقتی که نیششان را به زمین بند کند! باور کنید آقا جان! مگر چرا سر قوم عاد و ثمود بلا نازل شد؟ هان؟ این که دیگر گفتهی قرآن است آقا جان! آن قدر فسق و فجور کردند که مخلوق زیر زمین هم از دستشان به عذاب آمد. آن قدر بچههای ولدالزنا تو زمین دفن کردند که نفرینشان کرد. آن وقت یک تکان آقاجان، و دیگر سنگ روی سنگ بند نشد. حالا داستان ماست. خدا نیاورد آن روزی را که مخلوق زیر زمین از دست این ماشینها آتشی به عذاب بیایند! زبانم لال آقاجان!
و حرفش تمام شد، چنان خودش را روی نوک عصایش انداخت که در دل گفتم «الان دوشش سولاخ میشه» در این مدت برادر وسطی مدیر ته ماندهی چایش را سر کشید و گفت:
- اگر من جای مالک امیرآباد بودم، یک امساله زمین همهشان را مجانی شخم میزدم. مال همهی اهل آبادی را. کار راه دارد. اول دانه بپاش ، بعد کمین کن. آن وقت این جور اختلافات اصلاً پیش نمیآمد. وقتی من دارم و همسایهام ندارد که ساعتی ده دوازده تومن مزد تراکتور بدهد، البته که حسودیشاش میشود. هزاری هم که شوفرش مرز و سامان اهل محل را بشناسد، فرقی نمیکند. حرف در این است که چرا تو داری و من ندارم. چرا راه دور برویم؟ همین باری قراضهی من، به قول میرزا عمو، از روزی که خریدمش مردم دارند چشم و چارم را در میآورند. مرتب ماهی یک گوسفند قربانی می کنم، مگر نه خان داداش؟
- بگو ببینم پدرآمرزیده! چغندر کدام یکی از اهل آبادی را مجانی بردی کارخانه؟
- چرا بابا، ای والله! مال مرا که برد. مال بیشتر قوم و خیش ها را برد. برادری به جا، اما حقش را باید گفت.
این مدیر در جواب سربنهی سوم گفت که براق شده بود و زل زل برادرش را می پایید. و همین جای بحث بودیم که سگ، پارسی کرد و صدای در بلند شد. و بعد گرپ... و سگ خاموش شد. و بعد تارق و تورق کفشهای نعلدار. و مباشر وارد شد.
با همان دو نفر که عصر بساط سفر مرا به دوش کشیده بودند. غیر از میرزا عمو همه بلند شدیم و مباشر آمد طرف چپ من نشست و همراهانش همان دم در وا رفتند. باز چای آوردند و چپقهای دیگر آتش شد و مدیر برخاست و چمدان دستهدار رادیو را پیچیده در کیسهای سفید، آورد و جلوی مباشر گذاست. باتری رادیو یک قوطی مقوایی یک وجبی بود، با سی چهل تایی قوههای کوچک که در آن چیده شده بود، و سیمکشی کرده و سرش به یک ورقهی نایلون پوشیده، و همهی بساط با کمربند مردانهای روی سر رادیو بسته بود. و هم چو که مباشر دستش به پیچ رادیو رسید، صدایش درآمد. چند لحظهای اعلان روغن نباتی بود و صابون و ساعت مچی و خمیردندان و بیسکویت ،
و بعد صدای مارش در اومد و بعد اخبار داخله و خارج،
. از بمب اتم گفت و از جایزه بردن سگ دوک آو فلان در «کاپری»،
و بعد از زنی که در سنگاپور به تماشای یک فیلم چینی آن قدر خندید تا مرده؛
و بعد از جلسهی هیأت دولت و تصمیم به ترمیم کابینه،
و بعد از تعرفهی گمرکی ماشینهای کشاورزی ،
و بعد از اعلامیهی دولت خطاب به عشایر جنوب که «دیگر دوران هرج و مرج گذشته...»
و الخ. و بعد از اخبار زلزله و جمعآوری اعانه برای زلزلهزدگان،
و بعد از ورود رئیسجمهور فلان مملکت و بعد از برندگان بلیتهای بختآزمایی... که مباشر پیچش را بست.
و موضوع صحبت مجلس را ازم پرسید. در دو سه جمله برایش گفتم. خندان دستی به صورتش کشید و پرسید:
- میدانید، ده است دیگر. نظر شما چیست؟
- من شهریام. زیاد وارد این امور نیستم. اما فکر میکنم اگر شوفرشان محلی بود، این دعوا راه نمیافتاد. مثلاً همین اخوی آقای مدیر، که اسم شریفشان را نمیدانم. پیشنهاد خوبی هم پیش پای شما می کرد...
کدخدا حرفم را برید که:
- ده بدبختی همین جا است دیگر. توی آبادیشان یک راننده هم ندارند.
سربنهی اولی چپق را رد کرد به بغل دستیاش و گفت:
نخیر قربان! مساله را باید حل کرد قربان! رادیو میگفت که کارخانه ساعتی، نه قربان، دقیقهای یک تراکتور بیرون میدهد. اما گاو سالی یکی میزاید. همین است قربان که تاپالهاش هم عزیز است. اگر قرار باشد جای گاو، دهات پر بشود از تراکتور...
برادر وسطی مدیر، قش قش خندید و رو به من گفت:
- من شاگرد شما عینالله.
و بعد رو کرد به سربنه و گفت :
- خیال کردهای همهی آن تراکتورها میآید این جا؟ که تو حالا وحشت ورزوها برت داشته؟ سرتاسر این مملکت همهاش دوهزار تا تراکتور هم نیست. اصلاً مگر خیال میکنی ما چندتا ده داریم؟ هان خان داداش؟
مدیر گفت:
- نمیدانم. باید صد هزار تا باشد.
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
جستجوی دو استاد بلند پایه ضد جادو
قرآن
" از آنچه شیاطین در روزگار فرمانروایى سلیمان مىخواندند، پیروى کردند و سلیمان به سحر نپرداخت و کفر نورزید،
ولى شیاطین کفرورزیدند آنان به مردم سحر مىآموختند،
و نیز آنچه بر دو فرشته هاروت و ماروت در بابل نازل شده بود،
این دو به هیچ کس چیزى نمىآموختند مگر آنکه مىگفتند ما مایه آزمونیم
[با به کار بستن سحر] کافر مشو !
اما [مردمان] از آنها چیزى مىآموختند که با آن بین مرد و زنش جدایى افکنند،
و البته به کسى زیان رسان نبودند مگر به اذن الهى،
و چیزى مىآموختند که به ایشان زیان مىرساند و سودى برایشان نداشت،
و به خوبى مىدانستند که هر کس خریدار آن باشد در آخرت بهرهاى ندارد و اگر مىدانستند بد چیزى را به جان خریده بودند سوره بقره آیه ۱۰۲
از آیه فوق بر می آید که هاروت و ماروت براى آموزش ضد جادو به مردم، از جمع فرشتگان انتخاب و به زمین آمدند تا مردم در پرتو آگاهى از جادو و صدجادو ، در مقابل سحر ساحران و شیاطین ایستاده، و با آن ها مبارزه کنند.
پس بر این اسا س پیش از این جادو و جادوگری بر روی زمین رواج داشته و بابل یکی از مراکز اصلی آن بوده است. امروزه در موزه های جهان کتیبه هایی از الوح جادوی بابلی و کلدانی وجود دارد که صحت این موضوع را تایید می کند.
در مورد منشاء جادو این حدس را می توان زد که از خارج از نسل انسان به او القاگ شده باشد . زیر ا مدد کنندکان و حامیان نیروهای جادویی هیچ کدام انسانی نیستند بلکه همه آنان منشایی ابلیسی و شیطانی دارد و شیطان انسان نیست.
چنانکه در آیه ای که در بالا اورده شده قرآن تاید می کنند که شیاطین سحر و جادو را به انسانها در سرزمین تحت حکومت سلیمان پیامبر اموختند.
فرضیه ها و شایعه ها ی بی اساس
.
-برخى از مفسرین قرآن دیگر «مَلَکَیْن» (با فتح لام) را که در آیه مورد بحث آمده «مَلِکَیْن» (با کسر لام) خوانده و آن دو را به عنوان دو پادشاه حاکم بابل معرفى کرده اند که در میان مردم، مشغول ترویج سحر و جادو بوده اند.
-برخى دیگر نیز گفته اند که آن دو، نه فرشته بوده اند و نه پادشاه، بلکه دو موجود با ظاهرى زیبا، ولى شیطان صفت بوده اند.
-اما در این میان، افسانه معروفى نیز وجود دارد که گفته شده زمانى که عصیان بنى آدم افزون شد، فرشتگان از عصیان بنى آدم، به محضر خداوند اعتراض کردند و خداوند به ایشان دستور داد که از میان خود چند فرشته را انتخاب کنند و آنان هاروت و ماروت را برگزیدند.
سپس آن دو به زمین آمدند و مرتکب گناهانى همچون قتل نفس، شرب خمر، سجده بر بت و زنا شدند که سبب این گناهان، زنى زیبارو به نام زهره بود که او نیز پس از فراگرفتن نام اعظم خداوند به آسمان ها رفت و به صورت ستاره زهره فعلى مسخ گردید. هاروت و ماروت نیز به دستور خداوند، مخیر به انتخاب بین عذاب دنیوى و اخروى شدند که در نهایت، عذاب دنیوى را اختیار کردند و در چاهى به نام بابل آویزان شدند و عذاب آن ها همچنان ادامه دارد.
واژه شناسی هاروت و ماروت
-هاروت و ماروت: «الفاظ هاروت و ماروت اصلا آرامى و معنى آن ها شرارت و سرکشى است»
-در کتاب واژه هاى دخیل در قرآن مجید آمده است که: «مارگلیوث گمان مى برد که ریخت و هیأت این نام ها دلیل بر اصل آرامى آن هاست و آن ها را مظهر و تجسّم آرامى، شرارت و عصیان مى داند».
-امّا لفظ ماروت در زبان سریانى هم آمده است، و در این زبان به معناى شاهنشاهى است.
-در مورد عربى یا غیر عربى بودن این اسم ها، اغلب مفسران گفته اند که این دو واژه، غیر منصرف هستند، چون علاوه بر غیر عربى بودنشان، معرفه نیز مى باشند.
-برخى نیز گمان مى کنند که این دو واژه از «هَرت» و «مَرت» گرفته شده اند. امّا اگر هاروت و ماروت از این دو ریشه باشند، باید منصرف مى شدند و این خود دلیلى بر نادرست بودن این نظریه است.
-از نظر Sant clair tisdalle، نام هاروت و ماروت، ایرانى الاصل است. .
-الفاظ هاروت و ماروت طبق گفته مورخان در کتاب هایى مثل کتاب هاى ارمنى، اوستا، کتاب هاى تاریخىِ مصر و در متن اسلاونى خنوخ و... با تغییر قابل ملاحظه اى آمده است.
-سنت کلیر تیسدال با نام هوروت به معناى حاصل خیزى، و موروت به معناى بى مرگی در یک کتاب ارمنى برخورد کرده که این دو لفظ نام دو خدا از خدایان کوه مازیس یا آرارات مى باشد.
-وتس نلد در یک افسانه مصرى که خود او آن را ترجمه کرده، به دو نام «هورواناتى» و «آمه رکاتى» برخورد کرده است که شبیه اسامى هاروت و ماروت هستند. وى خواستار منطبق کردن هاروت و ماروت بر آن ها شده است.
-در اوستا نیز الفاظى به چشم مى خورد که به لغات هاروت و ماروت بى شباهت نیستند. آرتور جفرى در کتاب واژه هاى دخیل در قرآن مجید مى نویسد:
لاگارد آن ها را با هئوروتات و امرتات در اوستا که بعداً در فارسى جدید به صور ت خرداد و مرداد درآمده اند، یکى دانسته است.1
نظر قرآنقرآن جادو را فن و دانشی شیطانی می داند که کار گزاران اصلی آن شیاطین هستند. و معلمان اولیه این فن نیز همانان بودند.
آنگاه قرآن می گوید که خداوند دو فرشته بنام هاروت و ماروت را که بر فنون جادو و سحر و صد در صد به روشهای خنثی کردن آن اگاهی کامل داشتند در لباس بشری به سرزمین بابل یعنی عراق امروزی فر ستاد و آنان ابتدا خود جادو را به مردم می اموختند که چیست و چگونه بکار می رود و سپس روشهای ضد جادو را به آنان اموخته و خطرات استفاده از جادو را به مردم گوش زد می کردند.
ولی اکثر مردمان پس از آگاهی از جادو و روشهای آن فقط بخشهای جادویی را بجای بخشهایی ضد جادو یاد گرفته و بر علیه هم بکار می بردند.
بنابر این برجسته ترین و نخستین استادان ضد جادو همین دو موجود آسمانی هاروت و ماروت بودند . اکنون پرسش مهم این است که آیا در جایی از روی زمین می توان به
میراث این دوفرشته و آن بخشهایی که به روشهای خنثی سازی جادو و سحر معروفند را یافت؟
سوره فلق
قرآن درسوره فاق به پیامبر می گوید که بر ای نجات از شر جادوگران باید آیات زیر را قرائت نمود:«قل اعوذ برب الفلق» بگو پناه می برم به پروردگار سپیده دم (اعوذ یعنی پناه بردن از شئی هراسناک به موجودی نیرومند برای دفع شر)
«من شر ما خلق» از شر آنچه که آفریده است
«و من شر غاسق اذا وقب» از شر تاریکی آنگاه که فراگیر شود.
«و من شر نففثت فی العقد» و از شر زنان جادوگر که به هنگام افسون کردن مردمان در گره های جادو سخت می دمند .
«و من شر حاسد اذا حسد» و از شر هر حسود آنگاه که حسد می ورزد.
روشهای ضد جادو در اسلامدر اسلام و مابین مسلمان روشهایی مانند قرائت مداوم قرآن بخصوص سوره های فلق و ناس ، وآیات معروف به آیه الکرسی، سوره یس و برخی دیگر از آیات بصورت تکراری و دوره ای و بارعایت نظافت و پاکیزگی شرعی بسیار مرسوم است.
هم چنین خواندن مکرر اسامی خداوند و توسل به معنویت آنان از،جمله روشهای مهم ضد جادو به شما ر می آیند. برخی نیز این آیات و اسماء را بروی کاغد و یا پوست نوشته و بعنوان حرز و طلسم محافظ در اختیار مشتریان قرار می دهند.
کتاب مشهور شمس المعارف ابولعباس بونی که شهرت آن به اروپا و غرب نیز رسیده حاوی جداول مختلف اسامی الهی است که بزعم نویسنده کتاب در ازبین بردن و باطل سازی کار جادوگران بسیار موثر است.
در قدیم افرادی بودند که می گفتند می توانند جادو را یافته و فک و یا باطل کنند. آنان ادعا می کردند که با استفاده از احضار ارواح و یا موکلین اسماء الهی ویا حتی جن می توانستند کار جادویی را یافته و آنرا ازبین ببرند.
آنان پس از آوردن و یافت کار جادویی آنرا به خا کستر و یا خورده های بسیار ریز تبدیل کرده و با نی مخصوص بداخل زمین می دمند.
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
بیماریهای روانکاو ی که خود را فر یب می داد
فصل 17
برویر حال و روز خوبی ندارد ولی در جلسات چهارم و پنجم و ششم، باز همانند جلسات قبل، نیچه به او فشار میآورد که با دغدغههای وجودیاش، خصوصاً دربارۀ بیهدفی، تطابق با دیگران و سلب آزادی خویش و همینطور هراس از سالخوردگی و مرگ رو در رو شود.
«این رو در رویی باعث محو وسوسههای برتا خواهد شد» (ص299).
بعد از مدتی، برویر دیگر به ناامیدی خویش و نیازمندیاش به کمک کاملاً ازعان داشت. دست از فریب خویش برداشته بود و دیگر وانمود نمیکرد که به خاطر نیچه با او به گفتگو مینشیند. دیگر وانمود نمیکرد دارد که گفتگوها برای ترغیب نیچه به صحبت درباره ناامیدیاش هستند. (ص300)
در این میان سالومه سرزده به مطب دکتر برویر میآید و نامههایی سرشار از عشق، خشم و ناامیدی که نیچه در مدت اقامت خود در وین به او نوشته را به برویر نشان میدهد و از برویر در مورد نیچه میپرسد. برویر از خواندن نامهها و نیز از دادن هرگونه اطلاعاتی در مورد محل اقامت نیچه امتناع میکند تا وظیفۀ اخلاقیِ حفظِ حریم خصوصی بیمارش را رعایت کند.
فصل 18
برویر در جلسۀ بعد باز از نیچه میخواهد تا او هم در مورد بیماریهای وسواسی عشقی، که مثل همۀ آدمها حتماً او هم تاکنون تجربه کرده است، به خودافشایی بپردازد.(همه آدمها چنین بیماری ندارند.) تا با هم از موضعی برابر به گفتگو بنشینند .
ولی باز این نیچه است که برویر را به مواجهه با ترسهای وجودیاش دعوت میکند تا بر وسواسهای فکریاش غلبه کند (ص313).
حمله به کلیسا
برویر شکایت میکند که با فکر و منطق نمیتوان احساسات را فرو نشاند و نیچه میگوید: «مشکل اینجاست یوزف، که هرگاه منطق را کنار بگذاریم و از تواناییهای دیگر برای تاثیرگذاری بر انسانی کمک بگیریم، انسانی پستتر و حقیرتر میآفرینیم ... این کاری است که کشیشان انجام میدهند و حاصل کارشان اسارت مذهبی، تکریم ضعفا و رکود است و من نمیتوانم از چنین روشهای آرام بخش ضد بشری استفاده کنم!».
زن نابود گر و خشم مدفون درون روانکاو
در ادامه نیچه، برتا را زنی نابودگر میبیند که در تلاش است تا زندگی برویر را نابود کند و حالا که دستش به او نمیرسد دنبال قربانی دیگری (پزشک جدیدش) رفته است. وقتی برویر به این توصیف از برتا اعتراض میکند، نیچه میگوید: «من دارم کاری را میکنم که تو خواستی. دنبال راهی هستم که بر وسواست بتازم. من معتقدم بخشی از پریشانی تو ناشی از یک خشم مدفون شده است.
چیزی در تو هست که اجازه ابراز خشمت را نمیدهد... و چون خشمت را در اعماق مدفون میکنی تصور میکنی یک قدیسی! اما فرو خوردن خشم انسان را بیمار میکند» (ص318).
نسخه های نیچه برای روانکاو
در ملاقات بعدی نیچه به برویر چند دستور درمانی میدهد:
-فهرستی از ۱۰ دشنام آماده کند و در ذهنش به برتا بدهد؛
-او را در وضعیتهای ناخوشایند مثل چلاق بودن (ناشی از هیستری)، بالا آوردن، اسهال داشتن و... تصور کند؛ -هرگاه یاد برتا به خاطرش آمد فریاد «ایست» بزند یا خود را نیشگون بگیرد.
اما هیچکدام از اینها مانع هجوم افکار وسواسی در مورد برتا به ذهن برویر نمیشود. پس باری دیگر از او میخواهد زمان اشتغالهای ذهنی به برتا را ثبت کند.
نتیجۀ ثبتهای برویر: او روزی ۱۰۰ دقیقه به برتا فکر میکند که به قول نیچه، معادل ۶۰۰ روز در ۲۰ سال آینده خواهد بود! فریاد برویر به آسمان میرود، ولی فکرهای وسواسی برتا متوقف نمیشود. هیچیک از روشها موثر نیفتاد. نیچه هم از این روشها خرسند نیست: «باید روش والاتری هم باشد» (ص314۹
(نتیجه جالب: نیمی از عمر ما به فکرها و اندیشه های مخرب و در هم کوبنده می گذرد.)
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف