شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

رازهای کتابخانه من (۱۴۴): جهان باشکوه عرفان: کتاب انسان کامل(۱): انسان کامل کیست؟


کتاب انسان کامل نوشته نسفی

عزیزالدّین نَسَفی که او را عزیز نیز خوانده‌اند، تصنیفات و آثار پرارج و فاضلانه‌ای  از خویش به یادگار نهاده، ولی متاسفانه چنان‌که سزاوار است، شناخته نشده و حتّی برخی از شرح ۸ال نویسان  از ذکر نام وی خودداری کرده‌اند.

وی از اهل نسف (نخشب) خوارزم بوده، بخشی بزرگ از عمر خود را در آن خطّه سپری کرده و چندی نیز به بخارا سفر نموده سرانجام به شهرهای خراسان رسیده و بر سر تربت مرشد روحانی خود، شیخ المشایخ سعدالدّین حمویه (حمویی) مدتی اعتکاف داشته و ساکن بوده ایت.
سپس به صفاهان و شیراز رفته، دربه‌ دری‌ها دیده، و آخرالامر در ابرکوه (ابرقو) چنان‌که شهرت دارد- سرای فانی را بدرود گفته است.
از جزئیات زندگانی وی و تواریخ حوادثی که بر او گذشته است اطلاع دقیقی در دست نیست.
آنچه مسلّم می‌نماید این است که دوران زیست و فعالیت او در سیر و سلوک و تالیف و تصنیف سده هفتم هجری بوده است.
آقای فریتس مایر وجیزه‌ای در شرح احوال و اقوال او نگاشته‌اند و چنان‌که مصحّح و ناشر کتاب حاضر، آقای ماریژان موله، متذکّر شده‌اند، در آن وجیزه کلیّات خلاصه‌ای از زندگانی «عزیز» بیان شده است

کتاب عزیزالدین نسفی، با عنوان الانسان‌الکامل با مقدمه هانری کوربن در یک جلد و توسط انتشارات طهوری منتشر شد. کتاب را بار ها خواندهام چون نکاتی دارد که در دیگر کتابهای عرفانی یافت نمی شود. یکی از مهمترین مطالب این کتاب توصیف " انسان کامل " است.

انسان کامل کیست؟
..." بدان که انسان کامل آن است که در شریعت و طریقت و حقیقت تمام باشد، و اگر این عبارت را فهم نمیکنی بعبارتی دیگر بگویم. بدان که انسان کامل آن است که او را چهار چیز بکمال باشد:
-اقوال نیک
-و افعال نیک
-و اخلاق نیک
و معارف.
ای درویش! جمله سالکان که در سلوک اند درین میان اند و کار سالکان این است که این چهار چیز را بکمال رسانند.

هر که این چهار چیز را بکمال رسانید بکمال خود رسید. ای بسا کَس که درین راه آمدند و درین راه فرورفتند و بمقصد نرسیدند و مقصود حاصل نکردند.
چون انسان کامل را دانستی، اکنون بدان که این انسان کامل را اسامی بسیار است باضافات و اعتبارات باسامی مختلفه ذکر کرده اند، و جمله راست است.

ای درویش! انسان کامل را شیخ و پیشوا و هادی و مهدی گویند، و داناو بالغ و کامل و مکملّ گویند و امام و خلیفه و قطب و صاحب زمان گویند وجام جهان نماو آئینۀ گیتی نمای و تریاق بزرگ و اکسیر اعظم گویند و عیسی گویند که مرده زنده میکند و خضر گویند که آب حیوة خورده است. و سلیمان گویند که زبان مرغان میداند .

 


آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست

چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست

گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی

او سلیمان زمان است که خاتم با اوست

روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک

لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست

خال مشکین که بدان عارض گندمگون است

سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست

دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران

چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست

با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل

کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست

حافظ از معتقدان است گرامی دارش

زان که بخشایش بس روح مکرم با اوست


و این انسان کامل همیشه در عالم باشد و زیادت از یکی نباشد از جهت آنکه تمامت موجودات همچون یک شخص است، و انسان کامل دل آن شخص است، و موجودات بی دل نتوانند بود؛
پس انسان کامل همیشه در عالم باشد؛ و دل زیادت از یکی نبود، پس انسان کامل در عالم زیادت از یکی نباشد.

درعالم دانایان بسیار باشند، اماّ آنکه دل عالم است یکی بیش نبود. دیگران در مراتب باشند، هر یک در مرتبتی. چون آن یگانۀ عالم ازین عالم درگذرد، یکی دیگر بمرتبۀ وی رسد و بجای وی نشیند تا عالم بی دل نباشد.

ای درویش! تمامت عالم همچون حقه ای است پر از افراد موجودات، و ازین موجودات هیچ چیز و هیچ کس را از خود و ازین حقهّ خبر نیست، الا انسان کامل را، که ازخود وازین حقهّ خبر دارد ودر ملک و ملکوت و جبروت هیچ چیز بروی پوشیده نمانده است؛ اشیا را کماهی و حکمت اشیا را کماهی میداند و میبیند.

آدمیان زبده و خلاصۀ کاینات اند و میوۀ درخت موجودات اند و انسان کامل زبده و خلاصۀ موجودات آدمیان است.

موجودات جمله بیک بار در تحت نظر انسان کامل اند، هم بصورت و هم به معنی، از جهت آنکه معراج ازین طرف است هم بصورت و هم بمعنی،
تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم! ای درویش! چون انسان کامل خدای را بشناخت و بلقای خدای مشرف شد، و اشیا را کماهی و حکمت اشیا...

امیر تهرانی

ح.ف

ادامه دارد...

رازهای کتابخانه من(۱۴۳): جهان باشکوه عرفان: کتاب انسان کامل(۱): انسان کامل کیست؟


کتاب انسان کامل نوشته نسفی


عزیزالدّین نَسَفی که او را عزیز نیز خوانده‌اند، تصنیفات و آثار پرارج و فاضلانه‌ای  از خویش به یادگار نهاده، ولی متاسفانه چنان‌که سزاوار است، شناخته نشده و حتّی برخی از شرح ۸ال نویسان  از ذکر نام وی خودداری کرده‌اند.


وی از اهل نسف (نخشب) خوارزم بوده، بخشی بزرگ از عمر خود را در آن خطّه سپری کرده و چندی نیز به بخارا سفر نموده سرانجام به شهرهای خراسان رسیده و بر سر تربت مرشد روحانی خود، شیخ المشایخ سعدالدّین حمویه (حمویی) مدتی اعتکاف داشته و ساکن بوده ایت.
سپس به صفاهان و شیراز رفته، دربه‌ دری‌ها دیده، و آخرالامر در ابرکوه (ابرقو) چنان‌که شهرت دارد- سرای فانی را بدرود گفته است.
از جزئیات زندگانی وی و تواریخ حوادثی که بر او گذشته است اطلاع دقیقی در دست نیست.
آنچه مسلّم می‌نماید این است که دوران زیست و فعالیت او در سیر و سلوک و تالیف و تصنیف سده هفتم هجری بوده است.
آقای فریتس مایر وجیزه‌ای در شرح احوال و اقوال او نگاشته‌اند و چنان‌که مصحّح و ناشر کتاب حاضر، آقای ماریژان موله، متذکّر شده‌اند، در آن وجیزه کلیّات خلاصه‌ای از زندگانی «عزیز» بیان شده است

کتاب عزیزالدین نسفی، با عنوان الانسان‌الکامل با مقدمه هانری کوربن در یک جلد و توسط انتشارات طهوری منتشر شد. کتاب را بار ها خواندهام چون نکاتی دارد که در دیگر کتابهای عرفانی یافت نمی شود. یکی از مهمترین مطالب این کتاب توصیف " انسان کامل " است.

انسان کامل کیست؟
..." بدان که انسان کامل آن است که در شریعت و طریقت و حقیقت تمام باشد، و اگر این عبارت را فهم نمیکنی بعبارتی دیگر بگویم. بدان که انسان کامل آن است که او را چهار چیز بکمال باشد:
-اقوال نیک
-و افعال نیک
-و اخلاق نیک
و معارف.
ای درویش! جمله سالکان که در سلوک اند درین میان اند و کار سالکان این است که این چهار چیز را بکمال رسانند.

هر که این چهار چیز را بکمال رسانید بکمال خود رسید. ای بسا کَس که درین راه آمدند و درین راه فرورفتند و بمقصد نرسیدند و مقصود حاصل نکردند.
چون انسان کامل را دانستی، اکنون بدان که این انسان کامل را اسامی بسیار است باضافات و اعتبارات باسامی مختلفه ذکر کرده اند، و جمله راست است.

ای درویش! انسان کامل را شیخ و پیشوا و هادی و مهدی گویند، و داناو بالغ و کامل و مکملّ گویند و امام و خلیفه و قطب و صاحب زمان گویند وجام جهان نماو آئینۀ گیتی نمای و تریاق بزرگ و اکسیر اعظم گویند و عیسی گویند که مرده زنده میکند و خضر گویند که آب حیوة خورده است. و سلیمان گویند که زبان مرغان میداند .

 


آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست

چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست

گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی

او سلیمان زمان است که خاتم با اوست

روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک

لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست

خال مشکین که بدان عارض گندمگون است

سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست

دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران

چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست

با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل

کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست

حافظ از معتقدان است گرامی دارش

زان که بخشایش بس روح مکرم با اوست


و این انسان کامل همیشه در عالم باشد و زیادت از یکی نباشد از جهت آنکه تمامت موجودات همچون یک شخص است، و انسان کامل دل آن شخص است، و موجودات بی دل نتوانند بود؛
پس انسان کامل همیشه در عالم باشد؛ و دل زیادت از یکی نبود، پس انسان کامل در عالم زیادت از یکی نباشد.

درعالم دانایان بسیار باشند، اماّ آنکه دل عالم است یکی بیش نبود. دیگران در مراتب باشند، هر یک در مرتبتی. چون آن یگانۀ عالم ازین عالم درگذرد، یکی دیگر بمرتبۀ وی رسد و بجای وی نشیند تا عالم بی دل نباشد.

ای درویش! تمامت عالم همچون حقه ای است پر از افراد موجودات، و ازین موجودات هیچ چیز و هیچ کس را از خود و ازین حقهّ خبر نیست، الا انسان کامل را، که ازخود وازین حقهّ خبر دارد ودر ملک و ملکوت و جبروت هیچ چیز بروی پوشیده نمانده است؛ اشیا را کماهی و حکمت اشیا را کماهی میداند و میبیند.

آدمیان زبده و خلاصۀ کاینات اند و میوۀ درخت موجودات اند و انسان کامل زبده و خلاصۀ موجودات آدمیان است.

موجودات جمله بیک بار در تحت نظر انسان کامل اند، هم بصورت و هم به معنی، از جهت آنکه معراج ازین طرف است هم بصورت و هم بمعنی،
تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم! ای درویش! چون انسان کامل خدای را بشناخت و بلقای خدای مشرف شد، و اشیا را کماهی و حکمت اشیا...


امیر تهرانی

ح.ف


ادامه دارد...

رازهای کتابخانه من( ۱۴۲): کتابهای ممنوعه: کتاب دکتر فاستوس (۲): بر خورد با رهبر شیطان پرستهای آلمان در شهر کلن


کتاب دکتر فاستوس(۲)
نوشته کریستوفر لو

گوشه‌ای از باغ
فاستوس از خدا بر گشته و به شیطان رو آورده رموز شیطانی را می آموزد تا ارواح پلید را گرد خود آورد. چرا ارواح پلید؟ چون آن آارزوها که او دارد پاسبانانش ارواح پلیدند نه قدیسین و اولیاء  خداوندی.

 او طلای آغشته به خون ضعیفان را می خواهد و حکومت ابلیسی جهانی!

در هر صورت او با دستورات و وسائل به گوشه باغ می رود تا مفیس تافلیس را احضار کند. موجود بدبختی که با شیطان همخانه است:

فاستوس - ای فاستوس اینک که سایهٔ تیره شب برای دیدار صور فلکی از قطب جنوب برخاسته و آسمان را در پردهٔ سیاه مستور ساخته است تو نیز بخواندن اوراد و عزائم بپرداز و ببین با اینهمه قربانی که داده‌ای و اینهمه دعا که کرده‌ای شیاطین دعوت ترا اجابت خواهند نمود یا نه.

(روی زمین با عصای کوچکی که در دست دارد دایره‌ای می کشد) در میان این دایره اسم یهوه نوشته شده است که دو حرف از آن اسم ابتدای کلمه دیگری است. اسامی مقدسین را باختصار در اینجا می‌نویسیم. علامات و صور کواکب سعد و نحس آنها نیز برای احضار ارواح رسم شده است. نترس، دل قوی‌دار تا سحر تو بزرگترین نتیجه را بدهد. ای خداوند جهنم و رب‌النوع اعماق زمین، با من یار باش! ای یهوه، با وجود سه‌گانه خود باین محضر مسلط باش. درود بر شما ای باد و آب و خاک و آتش، ای بلزی بوب شهریار خاور و فرمانده آتش جهنم، ای دما گورگون هولناک، از شما درخواست میکنم که مفیس تافلیس پیش من حاضر شود. چرا تأخیر می‌کند؟ تو را به یهوه و جهنم و آب مقدس که اینک روی این دایره می‌پاشم و باین علامت صلیب که رسم میکنم و بدعاهائی که خوانده‌ام سوگند که مفیس تافلیس اینجا حاضر شود و در پیش من خود را نشان بدهد.

(مفیس تافلیس ظاهر می‌شود)
فاستوس - بتو امر میکنم که برگردی و شکل خودت را عوض کنی. تو برای ملازمت من خیلی زشت و بدمنظری، برو و بشکل کشیشان فرانسیگان در جلو من حاضر شو زیرا لباس روحانیت برای شیاطین برازنده‌تر است. (مفیس تفلیس خارج می‌شود) اما می‌بینم ‌در اوراد عزائم و اسامی خاصیتی است.
با اینهمه خاصیتها کیست که در سحر استاد نشود؟ این مفیس تافلیس چقدر مطیع و فروتن و فرمان‌پذیر است، اینهم از اثر سحر من و اوراد و عزائمی است که خوانده‌ام. حالا فاستوس تو دیگر پادشاه ساحران شده‌ای زیرا مفیس تافلیس بزرگ حاضر خدمت تو شده است در قالب مثالی برادر مفیس تافلیس تسلط بکمال داری.

(مفیس تافلیس در لباس رهبانان ظاهر می شود)
مفیس تافلیسی - فاستوس، چه می‌خواهی برای تو انجام دهم؟

فاستوس - بتو امر میدهم که تا زنده هستم در ملازمت من باشی و هر چه امر میدهم انجام دهی. اگر خواستم ماه آسمان از مدار خودش خارج شود یا آب دریا طغیان کند و عالم خاک را فرا بگیرد فوراً اطاعت کنی و ترتیب آنرا بدهی.

(قطعا مفیس تافلیس به عقل نداشته فاستوس در نهان خندیده باشد. چرا که او می داند انجام چنین کارهایی در توان هیچ موجودی نیست.

از سوی دیگر تافلیس سخنی می گوید که نشان می دهد حواریون شیطان از یهودای اسخریوطی نسبت به سور خود وفا دخر ترند.):

مفیس تافلیس - من بنده ابلیس بزرگ هستم و بدون اجازه او نمی‌توانم بتو خدمت کنم. حکم در دست اوست و هر چه او بفرماید اطاعت خواهم کرد.
فاستوس - آیا ابلیس بتو حکم نداده است که اینجا حاضر شوی
مفیسی تافلیس - نه، من بمیل و اراده خودم آمده‌ام.
فاستوس - آیا اوراد و عزائمی که خواندم ترا اینجا نیاورده است؟ حرف بزن.
مفیسی تافلیس- بله اوراد تو سبب آمدن من شده است ولی سبب اصلی چیز دیگر است.

ملاقات با رهبر شیطان پرستها در کلن آلمان
پیش از آن که سخت تافلیس  را بگویم خاطرهای از  دوستی نقل می کنم که  شخصی بسیار مورد اطمینان است و برایم تعریف کرد که در راه آهن شهر کلن در آلمان با دوستان منتظر رسیدن قطار بودیم و چون هوا سرد بود در سالن ایستادیم.
ناگهان چشمم به جوان بلند قامتی افتاد که لباس مخصو ص سیاهی بر تن و عصایی بشکل مار در دست داشت. حدو ده نفر دختر و پسر جوان بصورت دایره وار گرد او ایستاده بودند. آنها نیز لباس سیاه ویژه ای بر تن داشتند. بنظر می رسید که جوان رهبر گروه باشد. از دوستی که ساکن کلن است و سالها در آنجا زندگی می کند پرسیدم : اینها گروه موزیک هستند؟ خنده ای کرده و گفت: نه اینها شیطان پرست هستند. و آن جوان بلند قد نیز رهبرشان است.
گفتم : شوخی می کنی!
گفت : نه جدی می گویم.
گفتم : خوب امتحان می کنم.
دوستم پرسید؟مثلا چکار می کنی؟
گفتم: آیات خدا بر او می خوانم. اگر روی برگرداند. ابلیسی و شیطانی است و اگر تاثیری در او نکند مترسکی بییش نیست.

آنگاه شروع به خواندن آیات الهی کردم: بگو او خدایی یکتاست. "او بی نیاز است. او فرزندی نزاییده و زاییده نشده است. و هیچ کس و هیچ چیز شبیه او نیست."

چند بار آیات خدا را خوانده و به آرامی به سمت او دمیدم...ناگهان تغییری در چهره ی او پدیدار شد . گویی از چیزی رنج    می برد. به اطراف نگریست. ...سپس به همراهانش گفت که به بیرون از سالن بر وند و رفتند. هنگامی که از پله ها به پایین می رفت ناگهان سرخود را بطرف من برگرده و با چشمانی از حدقه در آمده به من نگریست .
من مجدادا آیات الهی را خواندم و بر او دمیدم : بگو او خدایی یکتاست. او خدایی بی نیاز است.... و جوان به سرعت سر خود فرو انداخته و از پله ها پائین رفت.

حال به سخنان تافلیس می پردازم که علت اصلی ظاهر شدن نزد فاستوس را بیان می دارد:


مفیس تافلیس گفت : زیرا ما هر وقت بشنویم کسی اسم خداوند را بزشتی یاد می‌کند و به کتاب مقدس عیسی مسیح ناسزا می‌گوید بسوی او پرواز می‌کنیم باین امید که روح و وجدان او را قبضه کنیم و در تحت اختیار خود درآوریم. ما وقتی پیدا میشویم که می بینیم کسی وسایلی را که مایه لعنت ابدی اوست بکار میبرد و خود را بخطر قهر و غضب خداوند میاندازد. پس آسان‌ترین راه سحر این است که اقانیم ثلاثه را لگدمال کنی و با نهایت خضوع و خشوع دست دعا بدرگاه فرمانروای دوزخ برآوری.


ادامه دارد...

امیر تهرانی

ح،ف


نخستین روزنامه چاپی ایران را چه کسی منتشر کرد؟

Vaghaye-Etefaghieh-Logo.png

یا اسدالله الغالب

روزنامچه اخبار دارالخلافهٔ طهران

از آنجا که همّت حضرت اقدس شاهنشاهی مصروف بر تربیت اهل ایران و استحضار و آگاهی آنها از امورات داخله و وقایع خارجه است لهذا قرار شد که هفته بهفته احکام همایون و اخبار داخلهٔ مملکتی و غیره را که در دول دیگر کازِت مینامند در دارالطبّاعه دولتی زده شود و بکلّ شهرهای ایران منتشر کردد که اهالی ممالک ایران نیز در هر هفته از احکام دارالخلافه مبارکه و غیره اطلاع حاصل نمایند.

 و از جمله محسّنات این کازت یکی آنکه سبب دانائی و بینائی اهالی این دولت علّیه است دیکر اینکه اخبار کاذبه اراجیف که کاهی برخلافه احکام دیوانی و حقیقت حال در بعضی از شهرها و سرحدات ایران پیش ازین باعث اشتباه عوام این مملکت میشد بعد ازین بواسطه روزنامچه موقوف خواهد شد.

 و بدین سبب لازم است که کلّ امنای دولت ایران و حکام ولایات و صاحب‌منصبان معتبر و رعایای صادق این دولت این روزنامه را داشته باشند و بر حسب قرارداد فوق در یوم جمعه پنجم شهر ربیع‌الثانی ایت‌ئیل سنه ۱۲۶۷ باین کار شروع شد و مباشر این روزنامه بهر کس که طالب باشد هفته بهفته خواهد رساند

اخبار خود دارالخلافه

درین اوقات از حُسن تدبیر و سلوک امنای دولت ایران امنیت دارالخلافه چنان است که دزدی و دَغَلی بسیار کم میشود بطوریکه کم ذکر میشود و یک سبب امنیّت کذاشتن قراولخانهاست در شهر و واژه ناخوانا قراولخانهای چند در دارالخلافه نباشد و امنای دولت قاهره معلوم کردند که بسیار بر امنیّت شهر افزوده است لذا منظور دارند که در شهرهای معظم سایر ممالک نیز قراول‌خانه بکذارند از جمله حکم شد که در اول حوت در سی جای شهر مشهد قراول‌خانه بنا بکذارند

ارزانی و فراوانی نعمت است در دارالخلافه مبارکه با اینکه امسال برف مکرّر و بسیار آمده که زیاده از عادت اینولایت است باز غلّه ارزان است و کران نشده زیرا که میدانند که قریب دوازده هزار خروار غلّه پادشاهی زیاده از مصارف در انبار موجود است که اکر خدا نخواسته غلّه کم بشود آنها را بقیمت عادله وقت بخلق بفروشند که کرانی نشود

مصطفی قلیخان سرتیپ قراکوزلو چون علاوه بر خدمات خراسان و دفع فرقه ضالّه بابیّه نیریز فارس در صفحات بندر ابوشهر نیز خدمت نمایان کرده بود از اینجة منصب میرپنچه کی باو داده شد

محمّد علی خان سرتیپ سواره ایلات قزوین که فوت شده بود آقاخان سرتیپ ماکوئی بجای او برقرار شد

پاشاخان مکری سرکرده سواره مهاجر سرتیپ افواج سمنانی و دامغانی شد

سلیمانخان دنبلی حاکم تربت شد و مامور است درین روزها میرود

یوسف خان افشار سرهنگ فوج جدید افشار ارومی شده مامور شد و رفت

فوج خوی و فوج خدابندلو که ملتزم رکاب همایون بودند چون که مدّتی بود که در رکاب مشق میکردند در این اوقات مرخًص شدند

رضاقلیخان سرکردهً سواره افشار صانیقلعه بجهة اینکه خوب خدمت کرده بود بنیابت حکومتی پدرش سلیمان‌خان افشار منصوب و از دربار همایون مرخص شد رفت

فوج ناصریّه و فوج چهارم تبریزی که مامور بزنجان بودند با توپخانه وارد دارالخلافه شدند

قرار جدیدی که اولیای دولت قاهر کذاشتند این است که در اوّل ماه و پانزدهم چاپارها از دارالخلافه بممالک ذیل آذربایجان فارس رشت کرمان استراباد مازندران خراسان کرمانشاهان بروند و در چهاردهم و بیست نهم دو دفعه وارد شوند مکر کرمان چونکه دوراست ماهی یک چاپار در پنجم میرود

از اوّل ماه صفر قرار بر این شده شده است که در چاپارخانها اسب را فرسخی ده شاهی کرایه بکیرند و اسب بدهند اگر از تجار و غیره بخواهند با اسب چاپاری بهر جا بروند با اذن و حکم دیوان در هر جا اسب بآنها میدهند و هر قدر اسب بخواهند حاضر است

مرتضی قلیخان حاکم شاهرود و بسطام معزول شد و محمّدتقی خان جوانشیر عوض او منصوب است

اخبار سایر ممالک ایران

چاپار خراسان که روز بیست و نهم ربیع‌الاول واژه ناخوانا یکروز پیشتر آمد اخبار تازهٔ در آنجا نیست و کمال امنیّت در آنجاست مکر اینکه کدخدایان سرخس رفته‌اند که کرویها و اسرائی که دارند بیاورند و قشون هم در بیرون شهر اردوی حاضر دارند که اکر از آنها اهمال شود مامور شوند

هرزه‌کی فرقه ضالّه بابیّه در ممالک محروسه ایران در هر جا شهرت یافته از انکه کذشته است ذکرش قابل نیست مکر تازه حکایت ملاّ محمّد علی ملحد ملعون مطرود است که داخل باین فرقه ضاله شده با جمعی از اتباع خود در زنجان یاغی شده هر قدر اولیای دولت قاهره سعی در نصیحت او کردند و از علما بنصایح و مواعظ او از هر جا نوشتند سود نبخشید و در مقابل قشون پادشاهی بمقابله و مقاتله ایستادند و از قشون پادشاهی و اتباعش آنچه متفرّق نشده بودند در دعواها بهلاکت رسیده و بکلّی تمام شدند

میرزا قوما که در بهبهان بود و چند سال در آنجا خودسری میکرد این روزها عالیجاه عباسقلی‌خان سردار لاریجانی او را کرفته با مالیات دیوانی که بخزانه عامره میآوردند روانه دارالخلافه نموده و نصرالله خان یوزباشی لک مأمور شد که باصفهان رفته بسربازهائیکه مأمور آوردن میرزا قوما بودند برکرداند و او را بدارالخلافه طهران بیاورد

نوّاب خانلر میرزا که بحکومت لرستان و عربستان مأمور بود از بروجرد با سواره ابوابجمعی و فوج بروجردی بمقّر حکومت خود روانه شد

چون اولیای دولت علیه اهتمام بسیار دارند که صنایع بدیعه ممالک محروسه رونق تمام یابد لهذا در بافتن شال کرمانی قدغن اکید نمودند که خوب بافته شود و حالا بطوری شده است که نهایت امتیاز را دارد و نمونه‌ها که آورده‌اند و بنظر اولیای دولت علیه رسیده شبیه شالهای کشمیری میشود

سابقاً حکم شده بود که نوّاب شاهزاده مهدیقلی میرزا حاکم مازندران اشخاصی را که قابل هستند تربیت و ترغیب نماید که شکر مازندران را مانند شکر هندوستان سفید نمایند درین روزها استاد عبدالحمید نام مأمور شده رفت و درین هفته بقدر سی من شکر آنجا را که سفید کرده بود آوردند مانند شکر هندوستان است و از هر قسم حلویات ازو ساختند و بسیار خوب شده بود و آن بهتر از شکر جزایر ینکی دنیا که هند الغربی مینامند است و حکم شد که باز هم درست نمایند و چونکه بعمل آمدن این شکر نفع ممالک ایرانست در جاهای دیکر هم که ممکن است بعمل بیاید قرار شده است که سعی نموده بعمل بیاورند از آن جمله در خوزستان نیز که سابقه شکر آنجا مشهور بود حکم شده است که باز بکارند و شکر سفید بعمل بیاورند

عالیجاه شفیع‌خان نایب اوّل اجودان‌باشی مأمور بمصلحت‌کذاری و اقامت لندن پای‌تخت انکلیس شد

عالیجاه میرزا حسین‌خان مامور باقامت ببنبائی و کارپرداز امور تجارت تبعهٔ دولت علّیه ایران که در آن شهر میباشند کردیده است.

تاریخچه روزنامه در ایران

 روزنامه وقایع اتفاقیه برای نخستین بار به همت میرزا تقی‌خان امیرکبیر و با رضایت ناصرالدین‌شاه و به‌فرمان او انتشاریافته است؛ چرا که اگر خود شاه به این پدیده بی‌علاقه بود بعد از درگذشت امیرکبیر انتشار آن را متوقف می‌کرد. امیرکبیر تلاش کرد این روزنامه موجبات افزایش آگاهی عمومی را فراهم سازد. با مطالعه همین نسخه نخست خواننده متوجه خواهد شد که اخبار عصر امیر تقی خانی را مطالعه می کند و فرسنگها از لحاظ روش با ایر ان عهد آقا خان نوری و امین السلطان تفاوت دارد.

تاریخچه وقایع اتفاقیه

اولین شماره روزنامه وقایع اتفاقیه به نام روزنامچه اخبار دارالخلافه طهران باهمت میرزا تقی‌خان امیرکبیر در ۱۸ بهمن‌ماه سال ۱۲۲۹ هجری شمسی برابر با ۵ ربیع‌الثانی ۱۲۶۷ هجری قمری و ۷ فوریه ۱۸۵۱ میلادی منتشر شد و از شماره دوم به وقایع اتفاقیه تغییر نام داد. این روزنامه در قطع ۳۰/۵ در ۱۷ سانتی‌متر با کاغذ ساخت اصفهان و با چاپ سنگی به تیراژ ۶۰۰ الی ۷۰۰ نسخه منتشر شد. وقایع اتفاقیه در میدان ارگ تهران و نزدیک کاخ سلطنتی تهیه می‌شد و چاپ آن در دروازه دولاب در چاپخانه خصوصی کارخانه حاجی عبدالمحمد انجام می‌گرفت.

در صفحه نخست این روزنامه، تصویر شیر و خورشید با جمله "یا اسدالله الغالب" به شیوه‌ای خاص طراحی‌شده بود که واژه الله بالای شیر قرار می‌گرفت. عبارت روزنامه اخبار دارالخلافه طهران، در فضای گرافیکی ویژه‌ای به‌صورت غیرمتداول خوشنویسی رایج سازمان داده‌شده بود.

وقایع اتفاقیه


امیر تهرانی

ح.ف


ادامه دارد

رازهای کتابخانه من(۱۴۱): آیا پیشگویی آینده از طریق ستارگان و سیارات ممکن است؟



آیا  پیشگویی های نجومی قابل اطمینانند؟

(کتاب زینت المجالس» تالیف مجد الدین محمد حسینی متلخص به مجدی ( قرن یازدهم ق)، کتابی است تاریخی در موضوعات متنوع و گوناگون که به زبان فارسی و در سال (۱۰۰۴ ق) تالیف گردیده است. در این کتاب فصلی به پیشگویی از طریق طالع بینی سیاره ای اختصاص یافته است و روایات تاریخی عجیب اورده شده که محض تفریح هم که باشد خواندن آنها جالب است.

در وهله نخست پرسش این است که یا باید به پیشگویی های نجومی عقیده داشته باشیم؟در آن صورت نقش انسان و یا خدا وند چه می شود؟آیا واقعا قرار گرفتن چند سیاده در منظومه شمسی در وضع خاص، می تواند بر زندگی ساکنان کره زمین تاثیر داشته باشد؟ 

دین و علم این موضوع را بطور کامل رد می کنند. اما علیرغم این عدم پذیرش گزاراشاتی وجود دارند که سند و مدرک تاریخی دارند. در کتاب زینت المجالس از این گزارشات امده است از جمله گزارشی که آنرا ابن سینا پزشک و حکیم مشهور ایر انی مطرح کرده است.)


از متن کتاب:
فصل دوم در ذکر احکام غریب و عجیب که از منجمان ماهر صادر گشته است.

" در کتابهای تاریخ امده است که مامون خوارزمشاه همواره علما و فضلا را رعایت می‌نمود و روز و شب به مصاحبت و مجالست ایشان می‌پرداخت .
بر حسب اتفاق شیخ الرئیس ابو علی سینا و ابو علی مسکویه که او نیز از افاضل دوران بود و ابو ریحان که از مشاهیر منجمانست در صحبت مأمون خوارزمشاه اجتماع نمودند .
مأمون ایشان را نگاه داشته کما ینبغی بخدمت ایشان قیام می نمود چون مدتی این سه فاضل یگانه در خوارزم رحل اقامت انداختند سلطان محمود غزنوی را از این حال خبر شده رسولی باستدعای ایشان نزد خوارزمشاه فرستاد.
قبل ازآمدن پیک سلطان محمود، مامون خوارزمشاه به ای ن سه عزیز گفت: محمود کس بطلب شما می‌فرستد و چون من بجهة مصلحت مملکت از اشارت تجاوز نمی‌توانم نمود اگر رسول بخوارزم آید و شما در این شهر باشید ناچار امتثال مثال باید نمود،
اکنون اگر میل صحبت محمود ندارید سر خود گیرید و چون شما رفته باشید مرا عذری باشد .
شیخ الرئیس و ابو علی مسکویه از ملاقات سلطان محمود امتناع نمودند و از خوارزم بیرون آمده راه نسا و ابیورد پیش گرفتند.
و چون پیک سلطان محمد به خوارزم رسید از رفتن ایشان خبر یافت موضوع به محمود اطلاع داده شد. سلطان محمود فرمود تا صورت ابو علی سینا را در کاغذها کشیدند و هر کاغذی را بولایتی فرستاده فرمود که هرکس مردی بدین صورت بیند بغزنین فرستد.
بالجمله هر دو ابو علی بابیورد رسیدند بلدی گرفته تا از راه بیابان ایشان را به گرگات برد‌
چون منزلی چند طی کردند روزی ابو علی مسکویه با شیخ الرئیس گفت من از زایجه طالع خود دیده‌ام که در این بیابان راه گم کنیم و من از غایت بی‌آبی سفر آخرت اختیار کنم و ولی تو بمقصد می رسی البته بعد از سرگردانی بسیار!
اتفاقا همان روز ابری سیاه ظاهر شده بادی شدید وزیدن گرفت و رعد و برق و باران عظیم روی نموده جهان را چنان تاریکی فرو گرفت که عقل دوربین در وادی اندیشه گردان شدی و جاسوس فلک از امتداد ظلمت راه گم کردی.
از سیاهی شب برنگ و بشکل شده چون ماه منخسف روزن ریخته دهر قیر بر صحرا بیخته چرخ دوده بر برزن در آن ظلمت دلیل راه گم کرده روز دیگر که دست قضا سواد طره شب را از بیاض عارض روز برگرفت..... زمین چون کرهٔ اثیر تافته گشت و از شرار حرارت گوی زمین چون آهن در کورهٔ حداد تفیده شد سمندر گر برآرد سر ز آتش دوزخی بیند که تا برگردد از تف هوا درگیردش پیکر و باوجود حرارت هوا در آن بیابان قطرهٔ آب بنظر درنمی‌آمد عاقبت راهنمای آنان از تشنگی هلاک شده و ابو علی مسکویه نیز برحمت خدا واصل شد.
شیخ الرئیس بوعلی بعد از پریشانی و مشقت بسیار به نواحی استراباد ۰گرگان) افتاد و چون بآن نواحی رسیده بواسطه وجه معاش در بازار نشسته آغاز معالجه نمود و چند علاج عالی از او صدور یافت آوازه در استرآباد افتاد که طبیبی حاذق در این شهر آمده که مانند مسیح مرده زنده می‌سازد"

نقره را نقره دزدیده بود
در خانه پادشاهی آفتابه گرانقیمت از جنس نقره گم شد. منجمی دانا آوردند تا بااستفاده از علم طالع ستارگان و اسطرلاب آن را پیدا کند.
منجم اسطرلاب برداشته ارتفاع گرفت و بعد از ملاحظهٔ تمام گفت این آفتابه نقره را نقره برداشته است.  حاضران بخندیدند. منجم بعد از تامل پرسید: در این خانه کسی بنام "فضه‌" زندگی می کند ؟ و فضه بعربی به معنی نقره است .
گفتند آری !خدمتکاری بنام فضه نام اینجا کار می کند. منجم گفت  نقره را فضه برده است.

خداوند انگشتر شاه را برداشته بود.
حکایت: آورده‌اند که در زمان ابو معشر بلخی که استاد منجمانست انگشتر پادشاه در حرم گم شد . پادشاه به غایت غضبناک شد و ابو معشر را به حضور و طلبیده گفت: ای استاد اگر این انگشتری پیدا نشود جمعی کثیر از اهل حرم بقتل رسند چه از این‌جهت ملالت بسیار دارم . 

پس با کمک اسطرلاب ارتفاعی بگیر و در طالع وقت نظر کن و نیک متوجه شو!

ابو معشر بعد از تامل تمام گفت:  این انگشتری را خداوند متعال بر داشته است. 

 پادشاه و مقربان از این سخن متعجب شدند و بعضی از جهال خندیدند بعد از کوشش زیاد آن انگشتری را در میان قرآن مجید یافتند


تصویر ثروت ساز
در مصر شاعر چیره دستی بنام عبد المحسن بود و الحق شاعری نادر بود اما بی نهایت فقیر و پریشان‌حال بود. با منجمی دوستی داشت روزی از منجم سؤال کرد که هرگز در زایجهٔ طالع من نظر کردهٔ ای؟
منجم گفت آری نوبتی در آن باب تأمل نمودم چنان معلوم شد که در روز وفات تو صورتی روی نماید که در آن روز توانگر گردی و ورثهٔ تو برفاهیت روزگار گذرانند.
عبد اللّه بن حفص که شاگرد عبد المحسن بود گوید که چون عبد المحسن وفات یافت چندان از او نماند که کفن از آن مرتب سازند .
من نزد منجم که دوست او بود رفته صورت حال بازگفتم در این اثنا یکی از ملازمان پادشاه آمده مرا بخانه حاکم "صور" که ولایت ایست از ولایات مصر برد و خادمی دیدم که در پهلوی حاکم صور نشسته بود با من گفت عبد المحسن شاعر کجا است؟ گفتم امروز برحمت خداوند تعالی پیوسته است.
خادم کیسه‌ای که مشتمل بود بر هزار مثقال طلا و یکدست جامه دیبا پیش من نهاده گفت امیر المؤمنین المنتصر باللّه این را بجهة آن فرستاده است .
پرسیدم که باعث بر این انعام چه بوده جواب داد که یکی از کنیزکان مغنیه غزلی خوانده خلیفه پرسید که قائل این ابیات کیست گفتند در مصر شاعریست عبد المحسن نام که در زاویه فراموشی مانده است این اشعار از اوست خلیفه این را بمن داده فرمود که چون بمصر رسی این مبلغ به عبد المحسن رسان

پیشگویی های ابوریحان

ابو علی مسکویه و ابوعلی سینا و ابو ریحان را سلطان محمود به در بار خود فراخوانده بود. ابوعلی مسکویه و ابوعلی سینا گریختند و ابوریحان به نزد سلطان محمود رفت .
از آنجا که سلطان با   فلسفه دانان  و منجمان  صفائی نداشت،  روزی که ابو ریحان بخدمت او رسید سلطان بجهة استنشاق هوا و تفرج کوه و صحرا بمنظری بلند برآمده بود .
بعد از استفسار از احوال ابو ریحان یکی از ملازمان را فرمود که ابو ریحان را از آن منظر بزیر اندازد و آن شخص بموجب فرموده عمل نموده قضا را در زیر آن منظر پردهٔ بزرگ کشیده بودند و ابوریحان بر آن پرده رسیده بر زمین آمد و هیچ آزاری باو نرسید.
سلطان محمود از این حال واقف شده او را طلبید از او پرسید که این معنی را در زایجه طالع خود دیده بودی.
گفت بلی، و تقویم از غلام طلبیده بسلطان نمود نوشته بود که فلان‌روز مرا از بلندیی خطری هست اما آسیبی از من نخواهد رسید .
سلطان از منظر فرود آمده در خانهٔ نشست که چهار در داشت در این اثنا به ابو ریحان گفت که من از کدام در بیرون خواهم رفت .
ابو ریحان اسطرلاب برداشته تامل نمود و رقعهٔ نوشت و در زیر نمد سلطان نهاد.
محمود برخاسته فرمود که جانب راست دیوار   را شکافته از آنجا بیرون رفت و چون رقعهٔ ابو ریحان بیرون آوردند نوشته بود که پادشاه از هیچیک از این ابواب بیرون نخواهد رفت بلکه طرف راست را شکافته از آنجا بیرون خواهد رفت محمود از این حکم متعجب شده از قصد اذیت ابو ریحان منصرف شد.

حکایت: در روضة الصفا مسطور است که در زمان واثق عباسی شش کوکب سیار در برج دلو که از بروج آبیست قران(در یک جا جمع شدند) کردند و منجمان حکم کردند که طوفانی مانند زمان نوح بوقوع خواهد انجامید.


خلیفه ترسان گشت و از ابن عیسی منجم که در آن فن مهارتی کامل داشت پرسید که تو را در باب این قران چه حکم بخاطر رسیده .
ابن عیسی گفت :
"در زمان نوح هفت کوکب در برج حوت در یک ثانیه قران کردند و اکنون شش کوکبند در یک درجه بهم رسیده‌اند و زحل با ایشان نیست. گمان من اینست که این طوفان به آن شدت  نخواهد بود بلکه بخاطر من می‌رسد که در مناطقی از جهان که بعضی از مردم بلاد و اطراف آنجا مجتمع گشته باشند دچار غرق شوند.
اتفاقا در آن سال عده ای از حاجیان در رودخانهٔ فرود آمده بودند که هرگز کسی در آن موضع آب ندیده بود بیک ناگاه ابری پیدا شده فروبارید و سیلابی آمده حاجیان را احاطه نمود و قرب سیصد هزار نفر غریق بحر فنا گشتند و معدودی چند پناه برؤس اشجار و قلل جبال برده از آن طوفان هلاک جان بساحل نجات کشیدند

حکایت: در روضة الصفا مسطور است که در وقتی‌که امیر محمد مظفر شیراز را محاصره نمود

شیخ ابو اسحاق که پادشاه آن ولایت بود در شهر متحصن شد روزی جمعی از اعیان فارس در خدمت او نشسته بودند امیر با شیخ فرمود که ضایع عمری که صرف نجوم گردد و بیهوده روزگاری که بتحصیل گذشته صرف کردم
من در تبریز استادی داشتم که در آن فن با خواجه نصیر الدین طوسی برابر بودی. و چون علاقه و طبیعت مرا در این علم ملاحظه کرد در ترغیب و تحریص من بآموختن این علم مبالغه می‌نمود .

من جد و جهد مبذول می‌داشتم تا بر دقایق و حقایق این شیوه مطلع گشتم.
و در اوقات حکومت هرگاه که مهم من باندک توجهی روی باستقامت خواست آورد با خود می‌اندیشیدم که تسکین باید ورزید که نحس ناظر است و فلان سعد از عاشر ساقط و اهمال در حرب محمد مظفر و عقد مصالحه با او چند نوبت بواسطهٔ اوضاع فلکی بود.

و در زایجهٔ طالع امسال چنان بنظر رسیده که شخصی که در قرنها مانند او فلک سواری در میدان بی حمی و سخاوت نیاورده عرضه هلاک خواهد شد .
در ضمیر بسیاری این مطلب رسوخ یافت که آن شخص منم و اکنون معلوم شد که مصداق آن خواجه حاجی قوام الدین بوده و بعد از ادای این کلمات امیر شیخ این ابیات بر زبان راند:

نیک و بد از ستاره چون آید که خود از نیک و بد زبون آید
گر ستاره سعادتی دادی کیقباد از منجمی زادی

نتیجه :این شعر و قضیه آخر تکلیف را معلوم کرده که به احکام نجومی و ستاره و طالع بینی نمی توان تکیه نمود


امیر تهرانی

ح.ف