شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

رازهای کتابخانه من(۱۴۰): کتابهای رمان ایرانی: سه قطره خون(۲)

ادامه از نوشتار پیشین

داستان سه قطره خون نوشته صادق هدایت(۲)

بهترین دوستی که قاتل گربه ها بود.
هدایت از قول قهرمان داستان به معرفی بهترین دوستش سیاوش می پردازد. همشاگردی او در مدرسه دارالفنون!و شاگرد راوی داستان در زمینه آموزش تار! این دوستی قطع می شود و علت ان بیماری سیاوش است. تا این که یک شب صدای تی ی شنیده می شود:

"...تا کنون نه کسی بدیدن من آمده و نه برایم گل آورده‌اند، یکسال است. آخرین بار سیاوش بود که بدیدنم آمد، سیاوش بهترین رفیق من بود. ما با هم همسایه بودیم، هر روز با هم به دارالفنون می‌رفتیم و با هم بر می‌گشتیم و درسهایمان را با هم مذاکره می‌کردیم و در موقع تفریح من به سیاوش تار مشق می‌دادم. رخساره دختر عموی سیاوش هم که نامزد من بود اغلب در مجلس ما می‌آمد. سیاوش خیال داشت خواهر رخساره را بگیرد.

اتفاقاً یکماه پیش از عقد کنانش زد و سیاوش ناخوش شد. من دو سه بار به احوالپرسیش رفتم ولی گفتند که حکیم قدغن کرده که با او حرف بزنند. هر چه اصرار کردم همین جواب را دادند. من هم پاپی نشدم.

" خوب یادم است، نزدیک امتحان بود، یک روز غروب که به خانه برگشتم، کتابهایم را با چند تا جزوة مدرسه روی میز ریختم همینکه آمدم ل باسم را عوض بکنم صدای خالی شدن تیر آمد. صدای آن بقدری نزدیک بود که مرا متوحش کرد، چون خانة ما پشت خندق بود و شنیده بودم که در نزدیکی ما دزد زده‌است.

ششلول را از توی کشو میز برداشتم و آمدم در حیاط، گوش بزنگ ایستادم، بعد از پلکان روی بام رفتم ولی چیزی بنظرم نرسید. وقتیکه بر می‌گشتم از آن بالا در خانة سیاوش نگاه کردم، دیدم سیاوش با پیراهن و زیر شلواری میان حیاط ایستاده. من با تعجب گفتم:

«سیاوش تو هستی؟»

او مرا شناخت و گفت:

«بیا تو کسی خانه مان نیست.»

«صدای تیر را شنیدی؟»

" انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره کرد که بیا، ومن با شتاب پائین رفتم و در خانه شان را زدم.

خودش آمد در را روی من باز کرد. همین طور که سرش پائین بود و بزمین خیره نگاه می‌کرد پرسید:

«تو چرا بدیدن من نیامدی؟»

«من دو سه بار به احوال پرسیت آمدم ولی گفتند که دکتر اجازه نمی‌دهد.»

«گمان می‌کنند که من ناخوشم، ولی اشتباه می‌کنند.»

دوباره پرسیدم:

«این صدای تیر را شنیدی؟»

" بدون اینکه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پای درخت کاج و چیزی را نشان داد. من از نزدیک نگاه کردم، سه چکه خون تازه روی زمین چکیده بود."
پس از ورود به اتاق سیاوش بهترین دوست راوی با آب و تاب از گربه اش نازی سخن می گوید که قربانی عصبانیت و خود خ اهی سیاوش شده بود:
" بعد مرا برد اطاق خودش، همة درها را بست، روی صندلی نشستم، چراغ را روشن کرد و آمد روی صندلی مقابل من، کنار میز نشست. اطاق او ساده، آبی رنگ و کمرکش دیوار کبود بود. کنار اطاق یک تار گذاشته بود. چند جلد کتاب و جزوة مدرسه هم روی میز ریخته بود. بعد سیاوش دست کرد از کشو میز یک ششلول درآورد بمن نشان داد. از آن ششلول‌های قدیمی دسته صدفی بود، آن را در جیب شلوارش گ ذاشت و گفت:

" من یک گربة ماده داشتم، اسمش نازی بود. شاید آنرا دیده بودی، از این گربه‌های معمولی گل باقالی بود.

با دو تا چشم درشت مثل چشم‌های سرمه کشیده. روی پشتش نقش و نگارهای مرتب بود مثل اینکه روی کاغذ آب خشک کن فولادی جوهر ریخته باشند و بعد آنر ا از میان تا کرده باشند.
روزها که از مدرسه برمی‌گشتم نازی جلو می‌دوید، میو میو می‌کرد، خودش را ب ه من می‌مالید، وقتیکه می‌نشستم از سر و کولم بالا می‌رفت، پوزه اش را بصورتم می‌زد، با زبان زبرش پیشانیم را می‌لیسید و اصرار داشت که او را ببوسم. گویا گربة ماده مکارتر و مهربان تر و حساس تر از گربة نر است. نازی از من گذشته با آشپز میانه اش از همه بهتر بود، چون خوراکها از پیش او در می‌آمد، ولی از گیس سفیدخانه، که کیابیا بود و نماز می‌خواند و از موی گربه پرهیز می‌کرد، دوری می‌جست. لابد نازی پیش خودش خیال می‌کرد که آدمها زر نگتر از گربه‌ها هستند و همه خوراکیهای خوشمزه و جاهای گرم و نرم را برای خودشان احتکار کرده‌اند و گربه‌ها باید آنقدر چاپلوسی بکنند و تملق بگویند تا بتوانند با آنها شرکت بکنند.

" تنها وقتی احساسات طبیعی نازی بیدار می‌شد و بجوش می‌آمد که سر خروس خونالودی بچنگش می‌افتاد و او را به یک جانور درنده تبدیل می‌کرد. چشمهای او درشت تر می‌شد و برق می‌زد، چنگالهایش از توی غلاف در می‌آمد و هر کس را که به او نزدیک می‌شد با خرخرهای طولانی تهدید می‌کرد."


ادامه دارد..‌.

امیر تهر انی
ح،ف

رازهای کتابخانه من(۱۳۹): کتابهای ممنوعه: کتاب دکتر فاستوس(۱)


کتاب دکتر فاستوس نوشنه کریستفر مارلو

کریستفر مارلو از کودکی بسیار باهوش و دارای ذوق سرشار بود. دورهٔ تحصیلات دبستانی را در «دبستان کینگ» در شهر کانتربوری تما کرو  و آنگاه  وارد انشگاه کمبریج شد.

 او تصمیم داشت  که تعلیمات دینی فرا گیرد  و پس از پایان تحصیلات در جرگه روحانیون درآید، اما در اثر مطالعهٔ کتب مربوط بعلوم مادی و طبیعی و نوعی سرکشی روحی  که درون او موج می زد ،  خویشتن را برای خدمت کلیسا نامناسب یافت  و  استعدادش   را بنگارش درام مصروف ساخت.

 در اوایل کار که نمایشنامه نخستین ویرا در تماشاخانه نمایش میدادند شخصاً یکی از قسمتهای آنرا بازی کرد و این نکته در تصنیفی که در آن اوان در میان مردم زبانزد بود و بشکستن قلم پای وی در هنگام بازیگری اشاره شده آشکار میشد.

کریستفر مارلو سه درام معروف تیمور لنگ، ادوارد دوم و دکتر فاستوس را نوشت و به شهرت رسید.
.
کریستفر مارلو در سال ۱۹۵۳ در نزاعای  که در شرابخانه‌ای بر سر زنی بین مابین او  و مردی بنام اینگرام آرچر رخ داد به ضرب کاردی از پای درآمد.

 طرفداران ‌مذهب   کار او را نتیجهٔ سستی ایمان و هوسرانیهای وی دانسته و برای مردم آن عصر درس عبرت شناخت

.
خود او در باره اثر معروفش " دکتر فاستوس" گفته است:

"می‌خواهیم شما را از عاقبت کار فاستوس آگاه سازیم که در آلمان در شهر «رودس» بدنیا آمد. پدر و مادرش از خانوادهٔ اصیل نبودند. همینکه بسن شباب رسید به دانشگاه «ورتامبورگ» رفت و در آنجا خویشاوندانش بتربیت او پرداختند. کم کم در علم حکمت و الهیات مشهور گشت و به لقب دکتری مباهی شد و در مباحثه و استدلال در علوم معقول زبانزد خاص و عام گردید، تا روزیکه غرور و خودبینی در وی راه یافت و طایر فکرش بلندپروازی آغاز نهاد و زمام اختیار از کف وی در ربود و قضای آسمان به فنای او همت گماشت و او را دستخوش دمدمه‌های ابلیس ساخت.
اینک این آدمیزاده که از دانش خویش سرمست است سر در پی سحر و جادوگری نهاده و خاطرش جز به نیرنگ بچیزی نمی‌گشاید و دل بدین کار خوش کرده است. هم اکنون او را در کتابخانهٔ خویش خواهید دید."

صحنهٔ اول

المانی که بنده شیطان شد.

کتابخانهٔ فاستوس
فاستوس پشت میزی که کتابهای متعدد روی آن ریخته نشسته است و با بیحوصلگی بسیار کتابها را یکی پس از دیگری ورق میزند و از هر یک سطری می‌خواند. فاستوس- ای فاستوس همهٔ خرد و دانشی را که سالیان دراز فرا گرفته‌ای رویهم بریز و ببین ثمر آنچه بدان بر خویشتن می‌بالی چیست؟ اینک که در علم و هنر باستادی رسیده‌ای هنگام آنست که فایدهٔ هر فنی را از حکمت تا سحر بمیزان عقل خویش بسنجی و معلوم کنی که هر گاه این زندگانی را با ارسطو و آثار وی بپایان آوری چه سودى ترا نصیب خواهد گشت؟ آیا غرض از منطق چیزی جز مهارت در استدلال نیست؟ و این علم باعجاز دیگری توانائی ندارد؟ اگر چنین باشد پس کتاب منطق را فرو بند، زیرا همهٔ اسرار این فن را دریافته و در آن استاد گشته‌ای و شایستهٔ هوش تو فنی بزرگتر و گرانمایه‌تر است. دفتر تدبیر منزل را نیز بکناری نه و با جالینوس حکیم همکاسه شو زیرا ارسطو فرمود «هرجا فلسفه انتها پذیرد علم طب آغاز می‌شود.»

آری فاستوس برو طبیب باش و از برکت هنر خویش بر ثروت مادّی خویش بیفزای و داروئی برای یکی از اینهمه دردهای آدمی یافته و نام خود را جاودانی ساز. می‌گویند غایت منظور طب سلامت مزاج انسان است. اگر این سخن درست باشد پس تو بنهایت آرزوی خویش رسیده‌ای، زیرا مگر نه آنست که سخنان تو مانند امثال سایره ورد زبانهاست و نسخه‌های مجرب ترا بر الواح بزرگ نقش کرده‌اند و از برکت آنها شهرها از بلاهای آسمانی مانند طاعون و امثال آن نجات یافته و هزاران مرضی هایل را با پیروی از دستورهای تو از میان برده‌اند؟

اما آیا توانسته‌ای بآدمی زندگانی جاودان بخشی یا مرده‌ای را دوباره بعالم حیات برگردانی؟ پس تا چنین توانائی در تو نباشد در این پزشکی عظمت و افتخاری نیست و از اینرو از طب نیز چشم بپوش و اینهمه سخن که از تجربه و قیاس می‌خوانی جزو اباطیل بشمار.!
.............................................

کتاب سحر و جادو
این کتاب سحر که از ماوراء الطبیعة گفتگو می‌کند و آنچه در جفر و رمل و نظایر آنها نگاشته آمده سزاوار خواندن و کنجکاوی است. فاستوس آرزومند فهم اسرار خطوط و دوایر و رموز اعداد و طالع و سعد و نحس اشیاء است. آه، عجب جهانی پر از مسرت و فوائد و نیرو و عظمت و افتخار پیش کسانی که از این هنر سر رشته دارند گشاده است! آری هر چه میان دو قطب زمین در حرکت و جنبش است زیر فرمان من خواهد بود. فرمان کشورمداران تنها در قلمرو خودشان اطاعت میشود ولی بر باد وزان تسلطی ندارند و ابرهای انبوه را از یکدیگر پراکنده نمی‌توانند ساخت. اما قلمرو آنکه در سحر و افسون هنرمند است تا هرکجا طایر فکر آدمی پرواز کند منبسط و ساحر توانا خداوندی بسیار نیرومند است. پس تو ای فاستوس از این پس همهٔ توانائی خویش را در بدست آوردن فن خداوندی مصروف ساز . (واگنر وارد می‌شود)

آها واگنر از قول من به والدس و کرنلیوس سلام برسان و خواهش کن فوراً بمن سری بزنند.

واگنر - اطاعت میشود. (خارج می‌شود)

فاستوس - صحبت این دو نفر برای من از تنها نشستن و فکر کردن سودمندتر است و راهنمائی آنها در کاری که می‌خواهم شروع کنم حلّال هر مشکلی است.

(فرشتهٔ خوب و فرشتهٔ بد داخل می‌شوند) فرشتهٔ خوب - ای فاستوس این کتاب را بکنار بگذار و بآن نگاه نکن زیرا ترا اغوا خواهد کرد و گمراهت خواهد ساخت و خشم خداوند را بر سرت فرو خواهد آورد. بیا کتاب مقدس را مطالعه کن و از خواندن این کتاب دست بکش!

فرشتهٔ بد - فاستوس بخوان و سر رشته این فن بسیار بزرگ که همهٔ اسرار طبیعت را در پیش تو می‌گشاید بدست آور تا در زمین همان مقام را پیدا کنی که رب الارباب در آسمان دارد. تا بر عناصر چیره باشی و همه چیز بفرمان تو باشد. (خارج می‌شوند) فاستوس - دل من از عشق این هنر لبریز است.
آیا بهتر آن نیست که ارواح هر چه اراده کنم پیش من حاضر نمایند. هر نکته مجهول را برای من روشن بسازند و هر نقشهٔ که بکشم آنرا بی‌چون و چرا اجرا کنند؟
من بآنها امر خواهم کرد که از هندوستان برای من طلا بیاورند و اعماق دریاها را برای بدست آوردن مرواریدهای آبدار جستجو نمایند.
همه گوشه و کنار این دنیای جدید را که تازه پیدا شده است بکاوند و میوه‌های دلپذیر و هرچه به ذائقهٔ شهریاران پسندیده آید برای من حاضر بسازند.
من بآنها فرمان خواهم داد که اسرار هر فلسفه‌ای را پیش من فرو خوانند و راز درون پادشاهان کشورهای بیگانه را با من در میان نهند.
به فرمان من گرداگرد آلمان دیواری از برنج خواهند کشید و مسیر رودخانهٔ رن را تغییر میدهند تا گرداگرد شهر ورتامبورگ بگذرد.
من امر می‌کنم همه کلاسهای دانشگاه را از پارچهٔ ابریشمی آکنده کنند تا همهٔ دانشجویان لباس فاخر بپوشند.
من از طلایی که این ارواح خواهند آورد سپاهی گران گرد خواهم کرد و شاه «پارما» را از این کشور بیرون خواهم نمود و مانند فرمانروای مطلق بر همه ایالات و شهرها پادشاهی خواهم کرد.
بلی این ارواح را وادار خواهم ساخت که اسباب و سلاح تازه جنگی که هر یک از کشتی آتشی بندر آنورس هولناکتر باشد اختراع کنند.

ادامه دارد


امیر تهرانی

ح.ف

رازهای کتابخانه من(۱۳۸) : جهان پر شکوه عرفان: بانوی عرفان رابعه عدویه

تذکره الاولیاء عطار نیشابوری
سی ی در اندیشه ها و زندگی بانوی عرفان رابعه عدویه

"رابعه عدویه با تلفظ درست رابعه العدویه (عدویه به فتح ع و د و تشدید ی) با کنیه ام الخیر و با نام کامل رابعه بنت اسماعیل العدوی، از زنان عابد و از صوفیان معروف عرب است که در میان صوفیان جهان اسلام جایگاه ویژه ای دارد.

این زن عالمه که قریحه شعری قابل توجهی داشت و در ردیف شعرای به نام تاریخ عرب و اسلام است حدود سال ۱۰۰ هجری قمری در بصره متولد و در تاریخ ۱۸۰هجری قمری در بیت المقدس درگذشت.

وی از بنیانگذاران مکتب ویژه در صوفیه با نام مکتب عشق الهی است. رابعه را رابعه خواندند چون دختر چهارم اسماعیل العدوی بود .
بر اساس آنچه که در تذکره الاولیاء عطار نیشابوری آمده است در سنین کودکی مادرش را از دست داد و در فقر و گرسنگی و یتیمی بزرگ شد.شدت سختی زندگی رابعه و خواهرانش سبب شده بود تا در کنار نداشتن مادر فرصت درک مهر پدر را هم نداشته باشند.
پس از مرگ پدر و هم زمان با بروز قحطی در بصره رابعه و خواهرانش این شهر را ترک کردند و زمانه به گونه ای رقم خورد که رابعه از خواهرانش جدا افتاد تا در آوارگی و سرگردانی گرفتار و اسیر راهزنان شود.راهزنان او را به شش درهم به یکی از تجار قسی القلب بصره فروختند تا زندگی بر او سخت تر شود.

برخی تاریخ نویسان می گویند تاجری که رابعه را خریده بود از تجار بنی عدوه در بصره بود و بر اساس این روایت رابعه را به این دلیل رابعه عدویه خواندند که تاجریی از بنی عدوه او را خریده بود.

در هر حال مورخان رابعه را فردی پرورش یافته در محیط اسلامی می دانند و از او به عنوان حافظ و مفسر قران یاد می کنند.

در تاریخ آمده است با آنکه خواستگاران متمول و به نامی داشت اما به زهد و ایمان روی آورد و هیچگاه ازدواج نکرد.

مورخان پیام اصلی زندگی رابعه را در این جمله دانستند«باید قبل از هر چیز آنی را دوست بداریم که ما را دوست دارد و او خداست».

گفتار هایی از رابعه بنا به نقل عطار نیشابوری:

گفت :خواب راست یک جزو است از چهل جزو نبوت .
نقل است که وقتی رابعه حسن را سه چیز فرستاد : پاره ای موم و سوزنی و مویی .
پس گفت :چون موم باش ، عالم را منور دار و تو می سوز .
و چون سوزن باش برهنه ، پیوسته کاری کن.
چون این هردو کرده باشی به مویی هزار سالت کار بود .

نقل است که حسن رابعه را گفت :رغبت کنی تا نکاحی کنیم و عقد بندیم .
گفت :عقد نکاح بر وجودی فروآید . اینجا وجود برخاسته است که نیست خود گشته ام . و هست شده بدو ، و همه از آن او ام . درسایه حکم اوام ، خطبه از او باید خواست نه از من .
گفت :ای رابعه ! این از چه یافتی ؟
گفت :به آنکه همه یافتها گم کردم درو.
گفت :او را چه دانی ؟
گفت :یا حسن ! چون تو دانی ، ما بیچون دانیم .
نقل است که یک روز حسن به صومعه او رفت و گفت :از آن علمها که نه به تعلیم بوده فرود آمد ه بود مرا حرفی بگوی . گفت :کلابه ای ریسمان رشته بودم تا بفروشم و از آن قوتی سازم . بفروختم و دو درست سیم بستدم .
یکی در این دست گرفتم و یکی در آن دست . ترسیدم که اگر هردو در یک دست گیرم جفت گردد و مرااز راه برد. فتوحم امروز این بود .
گفتند حسن می گوید :اگر یک نفس در بهشت از دیدار حق محروم مانم چنان بنالم و بگریم که جلمه اهل بهشت را بر من رحمت آید.
رابعه گفت :این نیکوست اما اگر چنان است که در دنیا یک نفس از حق تعالی غافل می ماند همین ماتم و گریه و ناله پدید آید ، نشان آنست که در آخرت چنان است که گفت و اگرنه آن چنان است .
گفتند :چرا شوهر نکنی ؟ گفت :سه چیز از شما می پرسم مرا جواب دهید تا فرمان شما کنم .
اول آنکه در وقت مرگ ایمان به سلامت بخواهم برد یا نه ؟
گفتند :ما نمی دانیم .
دوم آنکه در آن وقت که نامه ها به دست بندگان دهند نامه ای به دست راست خواهند داد یا نه ؟
گفتند نمی دانیم.
سوم آنکه در آن ساعت که جماعتی ازدست راست می برند و جماعتی از دست چپ مرا از کدام سوی خواهند برد ؟
گفتند :نمی دانیم .
گفت :اکنون این چنین کسی که این ماتم در پیش دارد چگونه مرا پروای عروسی بود .
وی را گفتند :از کجا می آیی؟
گفت :از آن جهان .
گفتند :کجا خواهی رفت ؟ گفت :بدان جهان .
گفتند :بدین جهان چه می کنی ؟
گفت :افسوس می دارم .
گفتند :چگونه ؟
گفت :نان این جهان می خورم و کار آن جهان می کنم .
گفتند :شیرین زبانی داری ، رباط بانی را شایسته ی .
گفت :من خود رباط بانم . هرچه اندرون من است برنیارم . و هرچه بیرون من است در اندرون نگذارم .
اگر کسی درآیدو برود با من کار ندارد . من دل نگاه دارم ، نه گل.
گفتند :حضرت عزت را دوست می داری . گفت :دارم .
گفتند :شیطان را دشمن داری؟
گفت :نه . گفتند :چرا . گفت :ا زمحبت رحمان پروای عداوت شیطان ندارم ، که رسول علیه السلام به خواب دیدم که مرا گفت :یا رابعه مرا دوست داری ؟ گفتم :یا رسول الله کی بود که تو را دوست ندارد. ولکن محبت حق مرا چنان فروگرفته است که دوستی و دشمنی غیر را جای نماند .
گفتند :محبت چیست ؟ گفت :محبت از ازل درآمده است و برابد گذشته و در هژده هزار عالم کسی را نیافته که یک شربت از او درکشد تا آخر واحق شد و ازو این عبارت در وجود آمد که یحبهم و یحبونه .
گفتند :تو او را که می پرستی می بینی ؟
گفت :اگر ندیدمی نپرستیدمی .
نقل است که رابعه دایم گریان بودی .
گفتند :این چندین چرا می گریی؟
گفت :از قطعیت می ترسم که با او خو کرده ام . نباید که به وقت مرگ ندا آید که ما را شایسته نیستی!

ادامه دارد....
امیر تهرانی
ح.ف

رازهای کتابخانه من(۱۳۷): سفرنامه ها(۴): سفر نامه ابن بطوطه(۱)


-کتاب سفرنامه ابن بطوطه

اگر قصد دارید جهان را بدون هزینه و زحمت سفر ببینید تا می توانید سفرنامه بخوانید. سفرنامه ها هم سفر اند و سیاحت و هم یادگیری و اشنایی با مناطق و مردمان و فرهنگهای جهان! اگر قصد دا رید در آینده  از شهری ، کشوری و قاره ای بازدید کنید حتما سفر نامه های دیگران به این سرزمین ها را بخوانید. چون این سفر نامه ها نقشه راه شما خواهند و دربسیاری از موارد لازم نیست بد نبال مکانهای پر بازدید و دیدنی باشید. این سفرنامه ها اطلاعات لارم را در اختیار شما قرار می دهند.


ابن‌بطوطه، جهانگرد مسلمان، در سال ۷۰۳ هجری در شهر طنجه که  اکنون درمراکش قرار دارد ، به دنیا آمد. او در آغاز جوانی سفری را برای زیارت خانه‌ی خدا در مکه آغاز کرد و پس از آن که بخش زیادی از آسیا را تا چین زیر پا گذاشت، در سال 750 هجری به فاس در مراکش بازگشت و گزارش سفرهایش را به ابن‌جزی، دانشمند اندلسی و ندیم سلطان فاس، بازگفت و ابن‌جزی آن‌ها را به نگارش در آورد. این کتاب ما را با وضعیت فرهنگی، اقتصادی و سیاسی سرزمین‌ها‌ی اسلامی پس از فروکش کردن یورش مغول‌ها آشنا می‌کند.

خانواده‌ی ابن‌بطوطه از فقیهان مالکی طنجه به شمار می‌آمدند و خود او نیز آموزش‌هایی در این زمینه دیده بود. او هنگامی که تنها 22 سال داشت در 2 رجب سال 725 هجری سفری خود را برای به جا آوردن مراسم حج و زیارت آرامگاه پیامبر اسلام آغاز کرد و در آن زمان گمان نمی‌برد که پس از 25 سال جهانگردی به زادگاهش بازگردد.

نخست از شمال آفریقابه کشور باستانی مصر  سفر کرد و پس از سیاحت مصر   به فلسطین، بیروت، طرابلس، حلب و دمشق در سوریه و سرانجام عربستان رفت.

 او پس از زیارت خانه‌ی خدا و مدینه به نجف در عراق سفر نمود  و حرم حضرت علی(ع) را زیارت کرد. 

سپس از طریق بصره برای نخستین بار به کشور  باستانی  ایران وارد شد . در این سفر  به ایران او  ا ز شهرهای آبادان، ماهشهر و شوشتر و، اصفهان و شیراز نیزبازدید نمود.

سپس از راه کازرون به عراق بازگشت و پس از گذر از کربلا برای بار دوم به بغداد رفت. سپس به تبریز رفت و برای بار سوم به بغداد بازگشت و بار دیگر به مکه رفت و زمانی را در آن‌جا ماند

ابن‌بطوطه از مکه به ساحل شرقی آفریقا، یمن، عدن و مگادیشو رفت و با گذر از دریای عمان به جزیره‌ی هرمز در خلیج فارس رسید.

 آن‌گاه به لارستان فارس، جزیره‌ی کیش و بحرین رفت و سپس به مکه بازگشت. سپس به آناطولی رفت   و به زیارت آرامگاه مولانا در شهر قونیه نائل شد. سپس  از آن‌جا به جنوب روسیه تا ساحل کریمه سفر کرد.

 او پس از رفتن به قسطنطنیه راهی خوارزم، بخارا، سمرقند، هرات، طوس، مشهد، سرخس، تربت حیدریه، نیشابور، بسطام، غزنه و کابل شد و سپس به شبه‌قاره‌ی هندوستان گام نهاد.

هند.

ابن‌بطوطه هفت سال در هند ماند و مورد توجه دربار دهلی بود. او که نخستین‌بار در سفرش از مراکش به مصر به قضاوت پرداخت، از جایگاه پدران خود در قضاوت برای سلطان هند سخن گفت و در هندوستان به جایگاه قضاوت نشست.

 او زمانی نیز به عنوان سفیر سلطان هند به دربار امپراتور چین فرستاده شد، اما گرفتار راهزنان و توفان شد و نتواست کاری را که به او واگذار شده بود به درستی انجام دهد.

 از این رو، پیش فرمان‌ورای مستقل مالابار رفت و سپس به جزیره‌های مالدیو سفر کرد. در آن‌جا بیش از یک سال و نیم بر جایگاه قضاوت نشست، اما چون در نظر وزیر اعظم خطرناک آمد، از آن‌جا به سیلان گریخت و به زیارت جایگاه حضرت آدم(ع) در آن‌جا شتافت.

ابن‌بطوطه از راه دریا به هرمز بازگشت و از راه ایران به عراق رفت و سپس با کشتی به جده رسید و در 22 شعبان 749 قمری برای چهارمین بار به زیارت خانه‌ی خدا شتافت. سپس زمانی را در فلسطین و تونس گذراند و سرانجام به طنجه بازگشت. اما بیش از سه ماه نگذشت که به اندلس(اسپانیا) رفت و با ابن‌جزی، نویسنده‌ی گزارش‌های سفرنامه‌اش، آشنا شد. او پس از سفری به آفریقای مرکزی به فاس رفت و پس از بیش از 20 سال زندگی در آن‌جا سرانجام در همان شهر به سال 779 قمری دیده از جهان فروبست.

ابن‌بطوطه دانشمندی پژوهشگر یا عالم دینی برجسته و شناخته شده‌ای نبود، اما سفرهای دراز به شهرهای گوناگون فرصتی فراهم آورد که از درس دانشمندان و بزرگانی که بر سر راهش بودند، بهره‌مند شود. او در دمشق، بغداد و شیراز از درس بزرگان آن زمان بهره ‌برد و در زمان ماندگار شدن در مکه، که مهم‌ترین مرکز دینی مسلمانان بود، نیز بر دانسته‌های دینی خود افزود. در آن زمان بزرگان و دانشمندان دینی هنگام حج در مکه گرد هم می‌آمدند و پس از پایان گرفتن آیین‌های حج چند سالی را در آن شهر می‌ماندند و از فضای معنوی آن بهره‌مند می‌شدند.

آشنایی ابن‌بطوطه با دانشمندان و بزرگان دینی بسیار سودمند بود و چنان شد که آن جوان ناشناس کم‌کم در نظر بزرگان و فرمان‌روایان شناخته شود، از آنان صله دریافت ‌کند و از این راه هزینه‌ی سفرهای خود را فراهم ‌آورد. برخی از آن فرمان‌روایان کنیزهایی نیز به او بخشیده بودند که در جای جای سفرنامه از آن‌ها یاد می‌کند. او طی سفر چند بار ازدواج کرد و در سفرنامه‌ی خود پیوسته از زن‌ها و کنیزهایی که همراه او بودند سخن می‌گوید و به فرزندانی اشاره می‌کند که از آن زنان یافته است، فرزندانی که او هرگز بار دیگر آنان را ندیده است.

منبع : جزیره دانش

سفرهای ابن بطوطه

نیشابور

"به نیشابور رفتیم ، که یکی از شهرهای چهارگانه ی امّهات بلاد خراسان محسوب است .نیشابور را دمشق کوچک می نامند . این شهر میوه ها و باغ ها و آب های فراوان دارد و بسیار زیبا است . چهار نهر در این شهر جاری است . و بازارهای خوب و وسیع و مسجد بسیار زیبایی دارد که در وسط بازار است . و چهار مدرسه در کنار آن واقع شده و آب فراوانی در آن ها جاری است . گروه انبوهی از طلّاب در این مدرسه ها مشغول فراگرفتن فقه و قرآن هستند .

مدرسه ی نیشابور از بهترین مدارس آن حدود است . ولی باید گفت که مدارس خراسان و عراقین و دمشق و بغداد و مصر ، گرچه در غایت استحکام و زیبایی ساخته شده اند ، هیچ گاه به پای مدرسه ای که مولای ما امیرالمؤمنین ، المتوکّل علی الله ابوعنان ، در نزدیکی فاس ساخته است ، نمی رسند . چه این مدرسه از حیث بزرگی و ارتفاع و گچ کاری بی نظیر می باشد و مردم شرق از ساختن چنین بنایی عاجزند .

در نیشابور پارچه های حریر ، از قبیل کمخا و غیره بافته می شود . این پارچه ها را برای فروش به هندوستان می فرستند .

امام عالم ، قطب الدّین نیشابوری ، یکی از وعّاظ دانشمند و صالح نیشابور است که زاویه ای تیز در آن جا بنا نهاده و من در خانه ی او منزل کردم . شیخ اکرام بسیار در حقّ من فرمود و پذیرایی گرمی کرد و کرامت های عجیبی از او دیدم .

در نیشابور غلام ترکی خریده بودم . شیخ او را با من دید و گفت : « این غلام به درد تو نمی خورد . او را بفروش . » من قبول کردم و فردای آن روز غلام را بفروختم . بازرگانی او را از من خرید . بعد از وداع با شیخ که به بسطام رفتم ، یکی از دوستانم در نامه ای از نیشابور نوشته بود غلام مذکور ، پسر یکی از ترکان را کشته و به قصاص او به قتل رسیده است . و این کرامت آشکاری بود که من از شیخ دیدم."

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

رازهای کتابخانه من(۱۳۶): سفرنامه ها(۲): سفرنامه ناصر خسرو(۱)


سفرنامه ناصر خسرو

ابومعین ناصر بن خسرو بن حارث قبادیانی بلخی، معروف به ناصرخسرو (۳۹۴–۴۸۱ ه‍.ق) از شاعران بزرگ و نامدار پارسی زبان و فیلسوف و حکیمی نکته سنج وجهانگردایرانی  بود که آثار ارزنده ای از خود به یاد گار گذاشت . در ضمن او به  تبلیغ دین اسماعیلی نیز اشتعال داشت و بر این مذهب بود.

محل تولد او را قبادیان  از توابع شهر بلخ دانسته اند که در آن زمان متعلق به امپراطوری بزرگ ایر ان بود.  او در منطقه یمگان که از توابع  بدخشان است جهان را بدرود گفت.

آثار مکتوب ا و نشان می دهد که وی بر اغلب علوم عقلی و نقلی زمان خود  مانند حساب، فلسفه، موسیقی ، نجوم و کلام تسلط داشته است.

گفته شده که ناصر خسرو به همراه حافظ و رودکی  از جمله  آن  سه شاعری معروفی  است که کل قرآن را از برداشته‌است.وی در آثار خویش، از آیات قرآن برای اثبات عقاید خودش استفاده کرده‌است.

سفرنامه او در عین مختصر بودن حاوی مطالب و نکات خواندنی از نقاط مختلف ایر ان و جهان است. با این ایرانگرد و جهانگرد حکیم سفری به نقاط مختلف جهان خواهیم داشت:


مرو ، پنج دیه

در ربیع الآخر سنه سبع و ثلاثین و اربعمایه (۴۳۷) که امیرخراسان ابوسلیمان جغری بیک داودبن میکاییل بن سلجوق بود ، از مرو برفتم ، به شغل دیوانی ، و به پنج دیه مروالرود فرود آمدم که در آن روز قران راس و مشتری بود . گویند که هر حاجت که در آن روز خواهند ، باری تعالی و تقدس روا کند. به گوشه ای رفتم و دو رکعت نماز بکردم و حاجت خواستم ، تا خدای، تعالی و تبارک ، مرا توانگری دهد .

چون به نزدیک یاران و اصحاب آمدم یکی از ایشان شعری پارسی می خواند .مرا شعری نیک در خاطر آمد که از وی در خواهم تا روایت کند ، برکاغذی نوشتم تا به وی دهم که هنوز به وی نداده بودم که او همان شعر بعینه آغاز کرد .آن حال به فال نیک گرفتم و با خود گفتم خدای تبارک و تعالی حاجت مرا روا کرد .

جوزجانان

پس از آن جا به جوزجانان شدم وقرب یک ماه ببودم و شراب پیوسته خوردمی . پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید که قولوا الحق و لو علی انفسکم (پیانبر که درود خدا بر او و آلش باد می گوید حق را بگویید اگر چه بر علیه خودتان باشد.(


شبیی بیدار کننده را دیدم

شبی در خواب دیدم که یکی مرا گفت چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند ، اگر به هوش باشی بهتر است.

من جواب گفتم که حکما جز این چیزی نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند .جواب داد که بیخودی و بیهوشی راحتی نباشد ، حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را به بیهوشی رهنمون باشد ، بلکه چیزی باید طلبید که خرد و هوش را به افزاید . 

گفتم که من این را از کجا آرم .؟

گفت جوینده یابنده باشد ، و پس سوی قبله اشارت کرد و دیگر سخن نگفت . 

چون از خواب بیدار شدم ، آن حال تمام بر یادم بود برمن کار کرد و با خود گفتم که از خواب دوشین بیدار شدم باید که از خواب چهل ساله نیز بیدار گردم .

 اندیشیدم که تا همه افعال و اعمال خود بدل نکنم فرح نیابم . روز پنجشنبه ششم جمادی الاخر سنه سبع و ثلاثین و اربعمایه نیمه دی ماه پارسیان سال بر چهارصد و ده یزدجردی (410) .سر و تن بشستم و به مسجد جامع شدم و نماز بکردم و یاری خواستم از باری تعالی به گذاردن آنچه بر من واجب است و دست بازداشتن از منهیات و ناشایست چنان که حق سبحانه و تعالی فرموده است .

شبورغان

پس از آن جا به شبورغان رفتم . شب به دیه باریاب بودم و از آن جا به راه سمنگان و طالقان به مروالرود شدم .

معاف خواستن از شغل دیوانی

مرو

پس به مرو رفتم و از آن شغل که به عهده من بود معاف خواستم و گفتم که " مرا عزم سفر قبله است . " پس حسابی که بود جواب گفتم و از دنیایی آنچه بود ترک کردم الا اندک ضروری .

سرخس

و بیست و سیوم شعبان به عزم نیشابور بیرون آمدم و از مرو به سرخس شدم که سی فرسنگ باشد و از آن جا به نیشابور چهل فرسنگ است . 

روز شنبه یازدهم شوال در نیشابور شدم .

 چهارشنبه آخر این ماه کسوف بود و حاکم زمان طغرل بیک محمد بود - برادر جعفری بیک .

 و مدرسه ای فرموده بود به نزدیک بازار سراجان و آن را عمارت می کردند . و او به ولایت گیری به اصفهان رفته بود بار اول .

قومس

و دوم ذی القعده از نیشابور بیرون رفتم در صحبت خواجه موفق که خواجه سلطان بود . به راه کوان به قومس رسیدیم و زیارت تربت شیخ بایزید بسطامی بکردم ، قدس الله روحه .

دامغان

روز آدینه هشتم ذی القعده از آن جا به دامغان رفتم . غره ذی الحجه سنه سبع و ثلاثین و اربعمایه (۴۳۷) .



https://www.iranboom.ir/gardesh-gari/15686-didar-pir-yemgan-mazar-naser-khosraw.html


مزار ناصر خسرو در یمگان: لطفا کپی پیست نموده و در روی گوگل قرار دهید

ادامه دارد....

امیر تهرانی

ح.ف